تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

- سالروز عقدمون رفتیم رستوران نارنجستان که بسی کیفیدیم!! من صاحب یک دست گرمکن آدیداس و شوهری هم صاحب یک سیستم صوتی حرفه ای برای ماشینمون شد! اما شب که برگشتیم خونه و قفل آهنی در رو مثل همیشه به سختی باز کردیم داشتیم سکته می کردیم. آخه ۲۰ تا آدم ریز و درشت با کلی بادکنک و گل و شمع با باز کردن در توسط ما شروع کردن به سوت کشیدن و کلی من و شوهری رو سورپرایزیدن!!! نگو خواهر کوچیکه کلید در خونمون رو از مامانم اینا گرفته و با همکاری خواهر شوهری نقشه غافلگیری ما رو  با همکاری دوستانمون کشیدن که موفقیت آمیزم بود.

- در سالروز مسافرتمون به شمال برای یاداوری خاطرات پاشدیم و با کلی از دوستامون راهی خطه سرسبز شمال شدیم!!

- می گن خواب لباس عروس دیدن بده! خواب دیدم خواهرکوچولو لباس عروس پوشیده از صبحم مشغول صدقه دادنم. هنوزم دلم شور می زنه.

- چرا برق ها این قد زیاد می ره؟؟؟ یادمه احم*دی نژاد که اومد سر کار یکی از افراد کابینه خ.ا.تم.ی تحلیلی کرده بود از شرایط قبل و بعد از خاتمی و اتفاقا قطعی برق رو هم پیشبینی کرده بود که اون موقع ربطی به گرمی هوا نداشت!! کسی اون تحلیل و تحلیل کننده رو یادشه؟؟؟؟

- کار جدیدم در رابطه با آسی*ب های اجتماعی این سه محله است: ده! و.ن.ک- د.ر.ب.د.و.م و زر*گنده.

- به نظر شما وقتی یه نفری از دستتون ناراحت می شه (حداقل از نظر شما بی دلیل) و هرچی اصرار می کنید دلیل ناراحتیشو بدونید بازم نمی گه و اون آدم براتون عزیزه اون قد که نمی تونید بگید بی خیالش! و اون همچنان بد اخلاقه چه کار می تونید بکنید. (اون یه نفر شوهری نیست ها)!

- آقا جان می تونیم به کسی که توی زمینه به خصوصی توی یکی از بهترین دانشگاه ها تحصیل کرده و معدلش همیشه خوب بوده و دست بر قضا کاری مرتبط با رشته اش داره و اتفاقا تو کارشم موفقه و پایان نامه اش رو ۲۰ شده بگیم تو از رشته ات چیزی نمی دونی و اصلا کی گفته چون تحصیلاتت در اون زمینه است سوادت از منی که توی اون زمینه مثلا  ۵ تا کتاب خوندم بیشتره؟؟؟؟

- یه سوال دیگه: اگر در جامعه ای هر کی هر کاری که خواست بکنه (مشروط بر اینکه به آزادی افراد دیگه لطمه نزنه) و هر حرفی که خواست بزنه (نامشروط!) و آزادی کامل کامل باشه و اصلا هرکسی بتونه نوآوری کنه در هر زمینه ای (فرهنگ- مذهب- سنت و...) چه اتفاقی می افته؟؟؟؟ به جز در نظر گرفتن اینکه این روند مطلوب هست یا نه آیا نتیجه اش یک جامعه آنومیک نخواهد بود؟؟؟؟

- دعوا سر محسن نامجوست. من معتقدم خوندن شعر حافظ به اون سبک تبعاتی داره که قطعا دامنگیر فرهنگ این مرز و بوم خواهد شد.بعضیا می گن آزادی بیان! هر کی هرچی خواست بیاد بخونه. اصلا شجریان بیاد آهنگای زنده یاد جلال همتی "ره "رو بخونه. مگه چی می شه؟؟ یا تتلو و رضایار وآرمین و این رپ خون ها بیان شعرهای شهرام ناظری رو بخونند. خیلی با نمک می شه ها! اندک اندک جمع مستان می رسد!!! فکر کن چه قدر می خندیم.  خودشم یه جور نو آوریه!عجب آزادی بیانی!

چی از موسیقی این کشور قراره بمونه؟؟؟ گذشته از این که چی از فرهنگمون قراره بمونه.

 

 

 

پی نوشت: هر دم از این باغ بری می رسد! 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:33  توسط ایرن  | 

خوابم. بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نیست خوابیدم که موجودی ۴ دست و پا خودش رو پرت می کنه تو تختم و شروع می کنه زار زار گریه کردن. لای چشمم رو باز می کنم خواهر کوچیکمه. فقط ۱ سال و نیم ازم کوچیکتره ولی بالاخره خواهر کوچیکس!! چی شده؟؟ آها امروز قراره من به عقد دائم آقای شوهری در بیام!! به زور خواهر کوچیکه رو آروم می کنم و دوتایی از جامون بلند می شیم. وسط سالن خونه پر از گله. پر به معنی واقعی کلمه. جای راه رفتن نیست. طفلک ماممان و بابا ۴ صبح رفتن بازار گل و اونجا رو بار زدن برای مهمونی شب. من اما سرشارم از احساسات متناقض و بیشتر از همه هیجان! هیجان وارد شدن به یه مرحله ای جدید.

نم نم بارون میاد. به فال نیک می گیرم. تولد حضرت علی و نم نم بارون! چه خوب. نرم نرمک برای رفتن به محضر آماده می شیم. این خواست خودم بود که عقد در محضر باشه. چراش رو هنوز نمی دونم فقط می خواستم توی محضر عقد شیم. برای ساعت ۱۱ و ۳۰ قراره من و شوهری مزدوج شیم. یه دامن بلند سفید پوشیدم با یه مانتوی کوتاه سفید. یه شال سفید و صورتی انداختم روی سرم و با یه آرایش صورتی شدم مثل فرشته ها! معصوم و ساده. کلی چیز برداشتم که تو محضر همراهم باشه. یه قران کوچولو که اولین خرید مامان و بابام بوده. یه تکه پارچه سبز که شوهری به حرم امام رضا تبرکش کرده. ۲ تا حبه قند که توی شب های قدر چندین سال به نیت همچین وقتی دعای جوشن بهشون فوت کردم و چند تا نامه. یه نامه به مادرم. یه نامه به پدرم. یه نامه به خواهرم و یکی به شوهری.

شوهری اومده تنها دنبال من. خانواده شوهری توی محضر منتظرن. مامان بزرگم من و شوهری رو از زیر قل یاسین رد می کنه (انگار می خوایم بریم جبهه) و بعد از رد شدن از زیر قران من و شوهری عازم محضر می شیم. توی صورت شوهری نگاه می کنم بیشتر از هیجان آرامشش متعجبم می کنه. وارد محضر می شیم. اندازه یه گردان آدم هست. تقریبنی وجود نداره! تمام فامیلای درجه یک من و شوهری هستند. خدا رو شکر. همه با هم مشغول حرف زدن می شن و من و شوهری مشغول قران خوندن. عاقد دیر کرده و من دلشوره دارم! آخه ساعت ۱ وقت آرایشگاه دارم. بالاخره سر و کله عاقد پیدا می شه و  بعد از امضا کردن برگه هایی که پایان ندارن خطبه خونده می شه. خطبه عقد رو وقتی می خونند که صدای الله اکبر اذان ظهر به گوش می رسه و من ناخودآگاه آروم می شم و بین ۲ تا الله اکبر من و شوهری به عقد هم در میایم. می گن دعا وقت خوندن خطبه عقد مستجابه. برای خیلی ها دعا می کنم.

 ما به عقد هم در اومدیم و موقع گرفتن کادو و عکسه! چرا این مراسم تمومی نداره؟؟ مگه نمی دونن من ساعت ۱ وقت آرایشگاه دارم؟؟؟؟ حوصله ام سر می ره اما بالخره تموم می شه!

میایم دم خونه ما. جلوی پامون گوسفند می کشن و شوهری منو با سرعت نور به ارایشگاه می رسونه. اولین باره که برای آرایش صورتم به آرایشگاه می رم.

ساعت شده ۵ و نیم بعد از ظهر و شوهری اومده دنبالم. من رو که می بینه خیره خیره نگاهم می کنه. می گه واقعا خوشگل شدم!! من در لباس بنفش و با آرایش بنفش برای خودم خانومی شدم!! خودمم از دیدن خودم در آینه سیر نمی شم چه برسه به شوهری! می ریم آتلیه و کلی عکس می گیریم!! توی راه برگشتن و نزدیک خونه ماییم که من می گم تشنمه. دلم آبمیوه می خواد !! شوهری دم یه سوپر نگه می داره!! می گم ساندیس نه! آبمیوه طبیعی. با لباس و آرایش و دسته گل من و گل رو لباس شوهری می ریم دم آبمیوه هایدا و یه شیر موز و آ ب طالبی خودمون رو مهمون می کنیم!

توی خونه قیامته. من و شوهری در میون بوی اسفند و گل و صدای کف و صوت وارد خونه می شیم ! مامانم و خواهرم و خاله ام حتی پدر بزرگم   خواهر شوهری  همه گریه می کنند. چشمای خودمم پر از اشکه. پر از اشک.

کمکم مهمنها میان و بساط رقص و پایکوبی به راه می شه و من ته دلم دیوانه وار خوشحالم. با شوهری می رقصیم. بالاو پایین می پریم. شیطنت می کنیم. و بالاخره با آهنگ برای خواب معصومانه عشق! تانگو می رقصیم. خوشحالیم از چیه؟؟؟؟؟ شاید رسیدن به کسی که سالهاست دوسش دارم.

شب وقت رفتنه مهموناست.  شوهری هم قراره بره. دلم می گیره. اما با عشق به اینکه فردا با هم می ریم شمال خودم رو به دست رویاهای شیرین می سپرم و می خوابمو به این ترتیب رویای ترین روز و شب زندگی من رقم می خوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط ایرن  | 

- تعطیلات رفتیم شمال. خوش گذشت که البته در راه برگشتن آسمان من و شوهری ابری بود. ولی الان آفتابه آفتابه. چه قدر آفتاب بعد از ابر می چسبه.  شاید گاهی یه دلخوری کوچیک آدما رو به هم نزدیکتر کنه.

- دلم برای خسرو شکیبایی سوخت. دلم برای خودمونم سوخت که دیگه صداشو نمی شنویم و فیلم جدیدی ازش نمی بینیم. هنوز صداش تو گوشمه که می گفت یه خونه هر چی که هست فقط باید سبز باشه. سبز سبز سبز. کاش به وصیتش عمل کنیم و روح سبز رو به خونه هامون بیاریم. روحش شاد و قرین رحمت. 

- کامنتدونی سارویکیجا شاید به خاطر یه مشت احمق بسته شه. ولی از قدیم گفتن که به خاطر یه مشت بی نماز در مسجد رو نمی بندن!!

- شاید برگردم سر کار قبلم. حوصله کار کردن ندارم. تنبل شدم. از عید تا حالا سر هیچ کاری نبودم. شده ۵ ماه بی کاری که برام تنبلی آورده!! کی کار کردن برام آسون می شه؟؟؟ یادم نمیاد دفعه اولی که رفتم سر کار چه قدر طول کشید که با شرایط کنار بیام.

- سالگرد عقدمون نزدیکه. اون خانومایی که تاریخ عقد و عروسیشون متفاوته چه جوری این ۲ تا مناسبت رو جشن می گیرن؟؟؟ دلم می خواد شوهری رو سورپرایز کنم و یه شب رویایی داشته باشیم.

- دلم غذا می خواد. از اونجایی که شوهری همش ماموریته و  وقت هایی هم که ماموریت نیست شب میاد خونه لذا من خود را از غذا درست کردن درست حسابی معاف نمودم. ولی به شدت دلم غذاهای خانه مادری رو می خواد.

- یکی از دوستان داره با یه پسر هندی ازدواج می کنه و برای همیشه می ره هندوستان. جالب نیست؟؟؟ رسم و رسوماتشون که خیلی با مزه و نشاط آوره. ۲ تا عروسیم می گیرن یکی هند یکی ایران.

-  می خوام برم روانکاو شاید که بتونم بر ترس از تنهایی و تاریکی غلبه کنم. روانکاو خوب می شناسین؟؟

- هیچ کی منو تا حالا پاگشا نکرده

- دیروز خونه یکی از دوستانم بودم. داشتیم برای یه مسافرت دخترونه برنامه ریزی می کردیم که همسرش در کمال جدیت با مسافرت زنش با دوستاش مخالفت کرد!!!

 

 

 

 

پی نوشت ۱: طفیل هستی عشقند آدمی و پری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:56  توسط ایرن  | 

- در خیابان یک طرفه اقدسیه ایستادم. منتظر تاکسی. خسته ام. ساعت ۳ بعد از ظهره و هوا گرم و من ساده و بدون آرایش. بی اختیار منتظرم تا با دیدن یک تاکسی یا حداقل یک پراید که چند سرنشین دارد بگویم تجریش.

یک زانتیا جلوی پام ترمز می کنه..ناخودآگاه عقب می رم. توی خیابون یک طرفه دنده عقب می گیره!! ناراحت و معذب می شم..میاد بغلم و ترمز می کنه..نمی شنوم چی میگه. برای اینکه شرش کم شه فقط می گم من ازدواج کردم و حلقه ام رو نشونش می دم. ازش خواهش می کنم مزاحمم نشه!! می گه مزاحمت چیه؟ دیدم هوا گرمه خواستم برسونمت! شوهرتم اگه بفهمه توی این گرما این همه وایسادی ناراحت می شه! سوار شو! به این فکر می کنم که اگر واقعا نیتش خیر باشه! پیرزنی که صد متر جلو تر از من ایستاده برای این انتخاب محق تر نیست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:55  توسط ایرن  | 

پرده اول: بعد از خوردن یه شام لذیذ مِی ریم کنار تلویزیون. من بساط چایی رو علم می کنم و شوهری قلیون چاق می کنه. فیلم " گیم پلن " رو انتخاب می کنیم و با لذت مشغول فیلم دیدن می شیم..

پرده دوم: ساعت نزدیک ۱۲ شبه و فیلم تموم شده. توی آشپزخونه مشغول جمع و جورم. از پنجره هوای بیرون رو با لذت استشمام می کنم. دلم می خواد برم بیرون. به شوهری می گم میای بریم قدم بزنیم؟؟؟ مِی خنده. می گه: جدی که نگفتی؟ اما من بسیار جدی ام! می گه: دلت میاد من خسته رو بکشونی ببری بیرون؟ فکر که می کنم! می بینم دلم میاد!! بهش مِی گم دلم میاد! می گه تقصیر خودشه! می گه از فردا سر ساعت ۸ از شرکتشون زنگ می زنه تا من از خواب بیدار شمو و نصف شب بی خوابی نزنه به کلم!!! می زنه در با۰سنم و می گه بدو دختر خوب! بدو برو بخواب! ببین همه خوابن... منم می زنم به دنده چرت گفتن.. مِی گم خونه بابام داشتم پادشاهی می کردم اصلا چرا بیرون نمی ریم؟؟؟ من دلم ددر می خواد!! دلم دربند می خواد...دلم شهربازی می خواد... شوهری می گه ولله بچه های کوچیکم این همه چیز با هم دلشون نمی خواد.. وسطای هیمن هاگیر واگیر شوهری خوابش می بره

پرده سوم: من غمگین دراز می کشم!! فکر می کنم به اینکه تا همین پارسالم چه قدر به ندرت پیش میومد که حوصله ام سر بره! شاید چون من دختر ددری بودم الان این قد بد عادت شدم!!!مرغ فکرم پرواز می کنه به سال های قبل و تفریحات سالمی که با دوستام داشتم... اگه تابستون بود هر شب بیرون و هر سال یه جا: بیشتر از همه رستوران تماشا و آب انار محمد و آپاچی. اگه زمستون بود و فصل امتحانا فقط یه جا: آبمیوه امید. بعد یه خورده مرغ به دورترها پرواز می کنه به سال اول دانشگاه و شیطنت هام...ناخودآگاه آرزو می کنم: هیچ وقت بزرگ نشم...اگه بزرگی یعنی خداحافظی با تمام لذت های دنیا من نمی خوام خانوم باشم...

پرده آخر: ساعت نزدیک ۳ و نیم شبه...از این همه فکر و خیال گرسنه ام شده. مثل یک گربه چاق و شکمو می پرم تو آشپزخونه و یه خورده سیب زمینی پخته ورقه می کنم و روش یه خورده شیر و قارچ میریزم و یه مشت پنیر پیتزا می ریزم روش و می زارم توی مایکروویو. ۱۰ دقیقه ای صبر می کنم. غذا آمادست. میان وعده نصف شبم رو می خورم و می خوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:8  توسط ایرن  | 

- کم کم دارم توی زندگی جا می افتم!!! کم کم خیلی بیشتر از قبل خونمون رو دوست دارم... کم کم احساس تعلقم به این خونه بیشتر از خونه پدریم شده... کم کم از خونم که دور می شم دلم براش تنگ می شه!!

- شوهری کماکان در ماموریت های مختلف به سر می بره...هفته قبل تقریبا ۵ روز نبود!! من نق می زنم! نق می زنم از نبودنش...از این که عروسی صمیمی ترین دوستم ماموریت بود..از این که روز زن که اولین سالی بود که من زنش بودم ماموریت بود! از اینکه شب ها تنهام و همش باید به یه نفر بگم بیاد پیشم....شوهریم از این که من نق می زنم ناراحت می شه...می گه برای زندگیمونه که اون نیست! می گه آرزوشه که زیر باد کولر پیش من بنشینه و چایی بخوره! اما فعلا شرایط اینطوریه...به نظر شما حق با کیه؟؟؟

- آی مهمونداری می کنم! آی مهمونداری می کنم! که بیاید و ببینید!!! تقریبا هفته ای ۲ بار رو مهمون دارم...اما این پنجشنبه با داشتن ۱۱ نفر مهمان رکورد مهمونی های قبل رو شکستم

- تقریبا شغلم رو انتخاب کردم!! خوب شما با مدیر داخلی یکی از بزرگترین سالن های باشگاه انقلاب مواجهید!!! هم فاله هم تماشا!!! حس می کنم مدیریت از کارمند بودن بهتر باشه.. البته حقوقم در حد همون کارمندیه! یه نمه بیشتر....

- سالگرد عقدمون نزدیکه.... انگار همین دیروز بود...بدو بدوهای یک نامزدی هولهولکی....روزها سر کار و عصر ها به دنبال لباس و کفش و آرایشگاه و ... و الان یه مشت خاطره بسیار شیرین!! پس هورا ششم مرداد ۱۳۸۶! هورااااااااااااااا

- شب ها حوصله ام سر می ره...دلم می خواد حرف بزنم..دلم می خواد با شوهری حرف بزنم...البته آخر شب ها رو می گم..معمولا از ساعت ۱۲ به بعد...شایدم چون سر کار نمی رم و اون قدر ها خسته نمی شم. اما طفلک شوهری بسیار خسته می شه...گاهی وسط حرفام خابش می بره

- چرا بعضی از پدرها نگران فرزندانشون نیستند؟؟؟؟ چرا هیچ کاری برای بچه شون نمی کنند؟؟ چرا با اینکه می دونن شرایط بچه شون سخته بازم دست روی دست می زارن!؟؟ فکر می کنن اینجوری بچشون مرد یا شیرزن می شه؟؟؟؟ چرا بعضیا اصلا دلشون می خواد بچشون تو فشار باشه؟؟؟ چرا هیچ کاری واقعا هیچ کاری برای بچه هاشون نمی کنن؟؟؟؟

- فیلم تیغ زن رو نرید حتی اگر کلاهتان در سینما جا مانده باشد!!!! من فقط نفهمیدم این تبلیغات برای چی بود؟؟؟ " این فیلم مثل هیچ فیلمی نیست" معلومه که نیست! هیچ فیلمی به این مزخرفی نیست!!

- دلم می خواد برم یه رستوران جدید...یه جای جالب و عجیب که قیمتشم خیلی نجومی نباشه....

- فعلا همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:38  توسط ایرن  | 

وقتی به این دنیا اومدی تحمل اینکه ۲ روز صبر کنم رو نداشتم! فقط ۲ روز بعد از تو به دنیا اومدم.. مامانم بهت شیر می داد و من و تو با هم بزرگ می شدیم..با هم و در کنار هم..با هم بازی می کردیم و توی اون یکی حیاط نقشه می کشیدیم! نقشه هایی که حتی بعد از گذشت ۲۰ سال خجالت می کشم چیزی ازشون بنویسم..

روزی که قرار شد همسایه شیم و شما بیاین طبقه بالای خونه بهترین روز زندگیم بود..فکر کنم بهترین روز زندگی ما بود...در کنار هم قد کشیدیم! اگرچه من نه به اندازه تو!! قهر می کردیم و آشتی می کردیم..دفتر علومت رو یواشکی از اتاقت بر می داشتم و صدات در میومد..پیک شادیت رو حل می کردی و من از روت کپی می کردم و کلی لجت درمی یومد..یادته؟؟؟

از بالای را پله ها پرت می شدی و با هم می خندیدیم..دعوامون که می شد وقتی توی سرم می زدی گریه می کردم و می گفتم دیوونه می شم یادته؟؟؟

نوجوونیم که تموم شد انگار با هم بزرگ شدیم! اون تابستونی که هر دو برای اولین بار با دنیای اینترنت و کامپیوتر آشنا شدیم چی؟ یادت که هست..شب تا صبح در کنار هم و سرشار از گفتنی ها بودیم.. اون موقع حس می کردم باید برات باشم تا همیشه...فیلم ماارمولک رو یادته؟؟؟ فرودگاهی که با هم رفتیم؟؟ اینکه با هم دعامون می کردن و ما مثل کوه واقعا مثل کوه پشت هم بودیم؟؟

یادته چه قدر پول ازت قرض گرفتم؟؟ یادته هیچ وقت پسشون ندادم؟؟ یادته هیچ وقت بهم نگفتی؟؟

یادته نم نم از هم دور شدیم؟؟ یادته از صبح تا شب سر کار بودی؟؟ یادته بعدش حوصله هیچ کسی رو نداشتی؟؟ یادته بازم هر وقت بغض می کردم بازم بغلم می کردی؟؟ یادته به روم می خندیدی و مثل مامانا می گفتی جمع کنم بساطم رو؟؟ یادته کلام برات پشم نداشت؟؟؟؟

یادمه سر کار بودم که بهم گفتند ویزات درست شده و تا ۲۰ روز دیگه می ری...یادمه تا دم خونه گریه کردم..یادمه دلداری های شوهریم فایده نداشت.. یادمه  رفتم برات دیوان بزرگ حمید مصدق خریدم..یادمه سنگین بود و نبردیش! یادمه شبی که رفتی تا خود صبح اشک ریختم..یادمه برات با تموم وجودم نامه ای نوشتم که هیچ وقت نگفتی بعد از خوندنش چه حسی داشتی.. یادمه تموم پس انداز یک سالم رو که دزدین بهم زنگ زدی و پول حقوق یه ماهت رو بابت اون تماس دادی...

یادمه شب عید که در خونمون رو زدن و تو رو پشت در دیدم بهترین عیدی عمرم رو از خدا گرفتم...یادمه اون شمالی که رفتیم و ما کنار دریا گم شدیم دوباره مثل بچگی هام بهت نزدیک شده بودم...

یادمه دوباره که رفتی من نامزد کردم و تو نبودی...یادمه چه قدر جات برام خالی بود...یادمه چه قدر دلم می خواست منو ببینی و ازم تعریف کنی..

یادمه دفعه بعد که اومدی ایران شوهری همش پیش من بود و من کمتر پیش تو..یادمه ناراحت شدی....یادمه ناراحت شدم... یادمه این ناراحتی موند! یادته؟؟

یادته نزدیک عروسیم شد؟ یادته بهت التماس کردم باشی؟؟ یادته گفتی نمی تونی بیای؟ یادته گفتم پول بلیطت رو می دم؟ باورت می شه که واقعا می دادم؟؟؟

یادمه شب عروسیمم منتظر بودم از در بیای تو! یادمه فکر می کردم می خوای سورپرایزم کنی...یادمه نیومدی...یادمه گفتم نمی خوام دیگه براهات حرف بزنم! یادمه می گفتم اگه عروسی نیما هم بود نمی یومدی؟؟؟؟؟

یادمه رفتم ماه عسل درست چند روز بعد از عروسی و تو اون موقع اومدی ایران..مثل بازی موش و گربه... من نبودم و تو بودی...یادمه بازم کفرم در اومد..اگه فقط یه هفته زودتر اومدی عروسیم بودی...پای تلفن بهم می گفتن فیلم عروسیم به گریه ات می ندازه و من هنوز دلگیر بودم...

من که رسیدم ایران ۱ روز بود که تو رفته بودی..قسمت نبود ببینمت!! فردای برگشتنم رفتم خونه مامان و از اون فاجعه برام گفتن...فقط یادمه بغض بود...فقط یادمه تصویری تو ذهنم بود با سبیلی تاب داده و مشغول سنتور زدن..فقط حسرت بود..حسرت بچگیا و خونه آقای شجاعی و شکلاتایی که عمو برامون می خرید و تو دهنمون باهاش شکلک درست می کردیم..فقط یاد کلاس زبانا بودم..یاد یه خط عجیب بودم..خطی که تا آخر عمرم مثلش رو نخواهم دید..و بعد فقط بغض و گریه گاهی اشک و گاهی گریه ای فرو خورده...حسرت و خجالت و تاسف... روم نمی شد بهت زنگ بزنم...

چه قدر سخت بود بهت زنگ بزنم....چه قدر سخت بود که بهت بگم متاسفم...چه قدر همه چی سخت شده... چه قدر هنوز می تونم ساعت ها گریه کنم...دوباره چند شب قبل خواب عمو رو دیدم..توی کت و شلوار قهوه ای بود و برام یه مشت آب نبات اورده بود..مثل همیشه..

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:35  توسط ایرن  | 

- الان در حال حاضر با ۳ پیشنهاد کار روبرو هستم!!! ای خدا شکرت! بنازم به کرمت! نه به اون ۳ ماه بیکاری نه به این ۳ پیشنهاد کار با هم!!

- خوب دیگه آقا ما تا شنیده بودیم عروس و داماد رو پاگشا می کردن! ولی من از وقتی رفتم تو خونمون مشغول مهمونی دادن هستم و همه رو دارم پا گشا می کنم!!!!

- فردا عروسی یکی از صمیمی ترین دوستانمه...خدا رو شکر که همه چیز اون جوری که می خواست شد...

- شوهری همچنان مشغول ماموریت رفتنه! از اهواز به بندر امام و از اونجا به بوشهر! دلم نمی خواد شبهایی که شوهری نیست برم خونه مامانم اینا! پس همش خواهرکوچیکه میاد خونمون مهمونی..(از تنهایی می ترسم..مخصوصا تنهایی توی شب. همه خانوما اینجورین؟؟)

- پدر خیلی بی تابی می کنه...مامانم می گه روزای اول همش گریه میکرده! هر روز باید برم ببینمش تا آرو م شه..مامانم می گه بابات خیلی از نبودن تو تو خونه کلافس! بر خلاف مادرم!

- با کار خونه مشکلی ندارم..یه نمه وسواسی شدم که خودم فکر می کنم از بیکاریه!!! سر کار برم از سرم می افته...

- اولین غذای درست و حسابی که برای شوهری درست کردم خورشت کاری بود و دومیش یه قورمه سبزی! بقیه از این غذاهای من در بیاری! که به لطف وبلاگستان یاد گرفتم..

- راستی رفتیم برای خونمون خرید! آی چسبید! رفتیم شهروند دم خونمون و من از روی لیستی که نوشته بودیم خرید کردم! ریکای اوه ۲ عدد!! شامپوی بدن!! دستمال کاغذی برای دستشویی! بطری آب! جاروی دستی برای نظافت! آب هلو و همین چیزها و دیگر هیچ!!! به به! به به!!

- رفتیم سینما فیلم قرنطینه! اصلا از فیلم های گریه دار خوشم نمیاد!!اگه شما هم مثل منید نرید این فیلم...

 

 

پی نوشت: خانوم خانومای شماره ۲! قرار بود به من خبر بدیا! چی شد؟؟ به بقیه گفتی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:16  توسط ایرن  | 

و اما عروسی..

شبه! ساعت ۳ بعد از نصف شبه!! و من باید ساعت شش صبح آرایشگاه باشم..قرار بود شب زود بخوابم! که نشد...

ساعت شش صبح توی آرایشگاه نیکادل به جز من ۲ تا عروس دیگه هم هستند!!! نرم نرمک کارای من شروع می شه...قراره داماد ساعت ۱۱ و نیم دنبال من باشه.. آرایش صورتم تموم شده و شینیون مو نیز ایضا! تاج و تور رو روی موهام نصب می کنن و من احساس می کنم چه قدر زیبا هستم..حس شیرین عروس بودن تموم استرس هایی که این مدت داشتم رو از بین می بره..تموم وجودم پر از شادی و عشقه..دلم می خواد شوهری منو زودتر با این لباس و آرایش ببینه! رو پاهام بند نیستم..شوهری میاد و من باید منتظر باشم تا فیلم بردارها هم بیان! بالاخره زنگ در می خوره و من و شوهری همدیگرو تو لباس عروس و داماد می بینیم!! هر دوتامون خوشگلیم پر از جوونی و عشق و شادی! همه ناخودآگاه می گن چه قدر به هم میایم...

سوار ماشین می شیم به سمت باغ تمام ماشینای دیگه برامون بوق می زنن!! شوهری یه نمه غیرتی می شه!! آخه من هیچ تن پوشی رو لباس عروسیم نپوشیدم!

توی باغ در حال گرفتن عکس و فیلمیم!! ساعت نزدیکه ۲ بعد از ظهره که حس می کنم این دنیا با تمام قشنگیاش داره دور سرم می چرخه!!! با سر سقوط می کنم در آغوش شوهری و همه می خوان منو به حال بیارن!!! یادم میاد از صبح حتی یه قلپ آبم نخوردم!! بی غذایی و بی خوابی بالاخره کار دستم می ده!! همه به تکاپو می افتم و من بعد از خوردن کلی اطعمه و اشربه دوباره شیطتنت را از سر می گیرم!!!!!

به سمت محل برگزاری مراسم که حرکت می کنیم! شوهری شروع می کنه فلاشر زدن...همه ماشین ها باهامون بای بای می کنن! و من عین پرنس موناکو براشون دست تکون می دم!! من که خودم یه عمر برای همه ماشین عروسا غش کرده بودم حالا سوار ماشین عروس بودم و بقیه برام غش می کردن!!

وارد باغ م یشیم..مهمونها اومدن ! با وروورد ما ۲ تا آقا شروع می کنن  به ساز و ضرب زدن..از این آهنگای کوچه بازاری (گل قشنگه بله! عروس قشنگه بله! دست به موهاش نزنید مروارید بنده بله!!) ما رو به سمت اتاق عقد هدایت می کنن! سفره عقد رو سنتی سفارش دادیم..به جای پهن کردن سفره زمین رو با گندم فرش کردن..و توی سفره همه چیز به سبک قدیمی و بسیار زیبا چیده شده...گیفتهای عروسیم که شمع های سفیده با فرشته های طلایی کنار سفره عقده...من و داماد کنار هم نشستیم و یک بار دیگه!! به عقد هم در میایم!! (شاید تنها قسمت خسته کننده عروسی برام عکس گرفتن با تمام فامیلا بود که تمومی هم نداشتند!!!)

ارکستر اومده! (ارکسترمون م.ه.د.ی اسدی بود! که خدایی دمش گرم! خیلی گرم و با حال بود!!) و باورتون می شه از اینجا به بعد جز رقصیدن با شوهری و حرف زدن با هم دیگه هیچی یادم نیست؟؟ انگار یه مهمونی ۲ نفره بوده... فقط من بودم و شوهری...همه کاری کردیم! از تانگو رقصیدن و رقص ۲ نفره زیر نورهای آتش بازی و خوردن شام و ... ولی انگار یه شب ۲ نفره بود...

ساعت نزدیکه ۲ شبه و من دست گلم رو پرتاب کردم تا بخت بقیه باز شه و رو هوا دخترا و پسرا به نیت پیدا کردن یه همسر خوب دسته گل منو که پر از رزای نباتی بو د رو تیکه تیکه کردن..من و شوهری میخوایم به سمت خونه خودمون بریم و نمی خوایم کسی دنبال ما بیاد...تا یه مسیری چند تا از ماشینهای دوستامون دنبال ماشین عروسمون بوق بوق می کنن و بعد فقط منم و شوهری...وارد خونمون می شیم..خونه ای که خودمون با عشق چیدیم..شوهری دستامو آهسته میگیره و می گه به خونمون خوش اومدی..فضای رمانتیک رو وضعیت اسف باره موهای من بهم می ریزه...تا ۴ صبح سر منو که انگار مین گذاری کردنبا کمک شوهری پاک سازی می کنیم!! یه خروار سیخ و سوزن از تو سرم در میاد! و بدین سان اولین شب زندگی مشترک من و شوهری رقم می خوره...

 

 

پی نوشت ۱: این مدت ماه عسل بودم و نبودم..به زودی یه پست در مورد ماه عسلمون خواهم نوشت

پی نوشت ۲: جویای احوال همه بودم!!

پی نوشت ۳: آی خانوم خانوما! من خیلی منتظرت بوددما! یه خبرم به من بی نوا ندادی!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:21  توسط ایرن  | 

- من روزها رو می شمرم تا زودتر با تو بودن را زیر یک سقف تجربه کنم..

- روزها رو می شمرم تا اولین صبحانمون رو توی خونه خودمون بخوریم..

- روزها رو می شمرم تا شب فقط من باشم و تو و خونه ای که سرشار از عشقه..

- روزها رو می شمرم تا با مرد رویاهام مستقل مستقل باشیم..

- روزها رو می شمرم تا من خانم خونه باشم و تو آقای خونه..

- روزها رو می شمرم تا بدون هیچ کمکی برات غذا بپزم..

- روزها رو می شمرم تا من عروس شم و تو داماد..

- روزها رو می شمرم..همون طور که ماه ها رو شمردم تا بالاخره مال هم شدیم.. امروز درست ۶۵ ماه از اولین روزی که تو رو دیدم می گذره و من چشم انتظار اونم که اون دخترک ۱۹ ساله که حالا برای خودش خانمی شده! لباس سپید عروسی به تن کنه..

- روزها رو می شمرم تا اون پسرک ۲۲ ساله که حالا مرد ۲۷ ساله زندگی منه و به من ثابت کرده بارها که بهترین همراهمه توی لباس دامادی بدرخشه..

- روزها رو می شمرم که با قلبی سرشار از شادی با تو و به عشق تو توی عروسیمون بالا و پایین بپرم..

روزها رو می شمرم.....می شمرم...می شمرم..خیلی نمونده! شمارش معکوس آغاز شده...خدایا ازت می خوام که این روزها به خیر و خوبی بگذرن و ما ۲ تا زودتر بریم سر خونه و زندگی خودمون..آمین..

 

پی نوشت۱: پست قبلی رو غیرمنصفانه نوشتم..توی معرفی وبلاگم نوشتم که هدفم مرور خودمه..امروز که چند تا از پست هام رو با هم خوندم و جواب های شما رو فکر کردم شاید غیرمنصفانه نوشتنم باعث سو تفاهم برای بعضی از دوستان شده... می خوام بگم شوهری من مثل همه آدمای روی زمین یه روزهایی اونم فقط یه روزهایی!! در مقابل شنیدن بعضی حرف ها اونم فقط بعضی حرف ها گارد می گیره!! همین..ولی در مجموع همیشه گوشی بوده برای شنیدن تمام حرف های من..شونه هاش همیشه پناه من بوده و دستهاش تکیه گاهی که هیچ وقت تنهام نذاشته..امروز از اون روزهاست که من شوهریم رو خیلی دوست دارم..برای شما هم پیش میاد که بعضی از روزها بعضیا رو بیشتر دوست داشته باشید؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:52  توسط ایرن  |