تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

روزگار غریبی است نازنین!

- روزگار غریبی است.... و دنیا دنیای واروونه ای است! جلوی چشمات هموطنات رو تکه تکه میکنند! و شب در اخبار سراسری مملکت چماق به دست ها میشوند حافظ جان و ناموس مردم.

- دنیا دنیای واروونه ای است آن وقت که در این کشور زندگی میکنی اما زنده نیستی و انگار دیگر کوچکترین تعلقی به این خاک نداری...

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی فکر میکنی که با تمام عشقی که به مادر شدن داری این وطن را لایق کودکت نمی دانی!

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی احساس میکنی توی این ۲ هفته انگار تمام شادیهایت به یغما رفته است.

- دنیا دنیای واروونه ای است که اقلیتی ....... بر اکثریتی خردمند حاکمند وآب از آب تکان نمی خورد!

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی همش به دنبال دشمن میگردیم و نقش خودمون رو در اشنباهامون فراموش می کنیم

- دنیا دنیای واروونه ای است که آدمها فقط وقتی بهت احتیاج دارند با تو خوبند!!

- دنیا دنیای واروونه ای است که نجابتت را حمل بر خریتت میکنند و تا می توانند ازت سواری میگیرند!

- دنیا دنیای واروونه ای است که فکر میکنیم اگر اوباما رئیس جمهور ما بود زندگیمان خیلی عوض میشد!

- دنیا دنیای واروونه ای است که عیب حاکمان را در دیکتاتوری میگیریم و در کوچکترین مسائل میخواهیم حرف خودمان را به کرسی بنشانیم و اگر این چنین نشد واویلا راه بندازیم!

- دنیا دنیای واروونه ای است که از عالم و آدم انتظار و توقع داریم جز خودمون!

- دنیا دنیای واروونه ای است که فکر میکنیم باید مو.سوی باشد تا خوشبخت باشیم و نقش خودمون رو فراموش می کنیم.

- دنیا دنیای واروونه ای است که شوهرم و مادرم میگویند نمی خواهد بری. این تجمعات رو بقیه میرن! و فکر میکنیم خون همسران ما و فرزندان ما از بقیه رنگین تر است.

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی حال مادربزرگت خوب نیست و تو جز گریه هیچ کاری نمی توانی بکنی.

دنیا دنیای واروونه ای است که سلاح من به عنوان یک زن فقط اشکی است از چشمم و آهی است از لبم!

- دنیا دنیای واروونه ای است که تو صبح ها باید مرد باشی و شب ها زن و بین این دو همیشه سرگردان!

- دنیا دنیای واروونه ای است که برای عموی هرگز ندیده دوستت روزها و شب ها در بیمارستان و خونه همراهیش کردی و الان ۶ ماه است که عیادت مادربزرگت نیامده!

- دنیا دنیای واروونه ای است.... همه منتظر معجزه ایم بی توجه به اینکه معجزه ماییم! هیچ چیزی بدون تغییر ما عوض نمی شود.....

 - تا وقتی علی آقای سر کوچه آرایش و لباس تو را با دقت زیر نظر دارد و همسایه ها مدام دنبال آنند که سر از کار هم در بیارن حک.ومت نیز به کار هممون کار داره!

- تا وقتی باباهه سر دخترش رو میبره که چرا با پسر همسایه حرف زده گشت ارشاد که صدپشت غریبه تره دخترامون رو میگیره!

- تا وقتی فقط منتظریم تا دولت بیاد و یک کاری برامون بکنه دولتم میاد و یه سهام عدالت رو به عنوان حقمون از این کشور ثروتمند رو می ذاره کف دستمون!

- تا وقتی از ساعت کارمون می دزدیم و  توی اینترنت و میل باکسمون برای خودمون میگردیم کله گنده هام پولای نفتمون رو میدزدن!

و.................................

-  کراوات یا عمامه درد ما این نیست و هیچ وقت هم نبوده. ریشه ای تر فکر کنیم...شاید دوباره جای شربت آلبالو رد واین بیاد و شاید به جای روسری مینی ژوپ بپوشیم اما تا خودمون عوض نشیم استبداد پابرجاست. شاه باشه یا ره.بر فرقی نداره.... همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:55  توسط ایرن  | 

همین جوری!

از صبح خروس خون تا شب سر کارم. میام خونه بدو بدو کارهای خونم رو انجام میدم. آخر هفته ها خونه مامانم اینا و خانواده شوهریم. محل کارم اینترنت نداره! وقت ندارم............................ بدن درد دارم. بدنم توان ترک اینترنت نداره! خمارم!! خمار خمار....

باید یه راه حلی پیدا کنم براش..... به زودی! منتظر خبرهای جدید از من باشید..... راستی احتیاجات فراوان دارم به انرژی مثبت دوستان برای رسیدن به آرامش و شرایط کاری جدیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:37  توسط ایرن  | 

بیحسی اجتماعی..

- وقتی پسرک ۴ یا ۵ ساله ای رو میبینی که باید قاعدتا ساعت ۹ صبح توی خونه پیش مامانش برنامه کودک ببینه و مامانش لقمه لقمه صبحانه بزاره دهنش و اون وقت توی متروی تهران فال می فروشه و هیچ وقت نفهمیده گم شدن یعنی چی و مترو رو مثل کف دستش میشناسه و اون موقع ما مثل وقتی که یه مگس مزاحم رو دستمون بشینه پسرک رو دک میکنیم اون موقع است که دچار بیحسی اجتماعی شدیم!!!

- وقتی دخترک ۱۷ یا ۱۸ ساله ای رو میبینیم که سعی کرده کودکی و معصومیتش رو با یه خروار آرایش بپوشونه و کنار خیابون منتظره تا یه ماشین سوارش کنه و ما با افتخار! براش پشت چشم نازک میکنیم و میگیم چه دوره و زمونه ای شده! ما دچار بیحسی اجتماعی شدیم!

- وقتی توی مترو زنانی رو میبینی که سن مادرت رو دارن و روی یک پا وایسادن و به زور تعادلشون رو نگه میدارن و می خوان چیزهای بنجل چینی رو به مردم بفروشن و ما فقط منتظریم اینها زودتر پیاده شن و ما از بوی عرقشون نجات پیدا کنیم ما دچار بیحسی اجتماعی شدیم!

- وقتی پسر جوونی رو میبینی که الان یا باید دانشگاه باشه یا سر کار اما به جاش کنار جوب آبه و داره به خودش تزریق میکنه و ما دعا میکنیم این جوونا زودتر بمیرن تا جامعه امون امن و سالم بشه ما دچار بیحسی اجتماعی شدیم!!

- وقتی پیرمرد ۸۰ساله ای رو میبینی که روزهای آخر عمرشه و باید در آرامش باشه اما داره گوشه خیابون با التماس گدایی می کنه و ما فقط قدمامون رو تندتر میکنیم و پول خردی که توی دستمون از مابقی کرایه ماشینمون جا مونده میندازیم جلوش! و فکر میکنیم ما چه آدم هایی خوبی هستیم! ما دچار بیحسی اجتماعی شدیم!!!

- وقتی ........

این لیست رو تا کجا میشه ادامه داد؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط ایرن  | 

یکسالگی...

نمی خوام از پارسال بنویسم که در چنین روزی خوشبختی رو با تمام وجود احساس می کردم و تا امروز هر روز احساس می کنم بیشتر ممنون خدام به خاطر این خوشبختی..نمی خوام از تمام خاطرات شیرین این یکسال بنویسم و اینکه چه قدر از اینکه متاهلم خوشحالم. این پست رو می خوام درباره ۷ تا از مهم ترین نقاط قوت زندگیمون بنویسم که بیشک خوشبختیمون رو مدیون این نقاط قوتیم و بعد میخوام از ۷ تا از نقاط ضعفی بنویسم که امیدوارم تا سال دیگه کمترش کرده باشیم... حالا چرا ۷ تا! نمی دونم. همین جوری...

نقاط قوت:

۱- صداقت: توی این یکسال خیلی برای این موضوع زحمت کشیدیم. اینکه صداقت رو فقط دروغ نگفتن تعریف نکردیم و گفتن همه چیز رو صداقت دونستیم. این کار آسونی نبود و نیست... اوایل هم من و هم شوهری راجع به تمام احساساتی که باید گفته میشد اما تلخ بود گارد میگرفتیم. خیلی وقت ها هم بحثمون سر همین مسئله بود اما به مرور زمان تونستیم حرف های هم رو بشنویم بدون اینکه گارد بگیریم.

۲- همفکری: اگرچه ما طبق یک قراداد ننوشته مدیریت داخلی خونه رو به من واگذار کردیم و مدیریت خارجی خونه رو به شوهری اما توی همه کارها حتی مسائل شغلی شوهری و مسائل کاری من و کوچکترین و بزرگترین مسائل زندگی با هم مشورت میکنیم. اینطوری هم من در جریان تمام کارهای شوهری و اهدافش از ریز تا درشت هستم و هم شوهری در جریان کل مسائل خونه قرار داره. خیلی وقت ها با اینکه اصلا فکرشم نمیکردیم اون یکیمون که سر مسئله مورد نظر هیچ تخصصی هم نداشته نظراتی داده که واقعا به نفع زندگیمون تموم شده.... البته که برای رسیدن به این درجه بسیار هم تلاش کردیم. گاهی فکر میکردیم که می خوایم (هرکدوممون) توی زندگی یه حیطه خصوصی داشته باشیم و اصولا حرف زدن و مشورت کردن راجع به همه چیز لزومی نداره. اما به مرور دیدیم که چقدر این روش به نفع زندگیمون تموم شده و به صورت ناخودآگاه تشویق میشدیم به حرف زدن با همدیگه..

۳- تفریح مشترک: شوهری عاشق کوهنوردی و کمپینگه و فیلم های اکشن رو می پرسته. از هتل و رستوران رفتن هیچ خوشش نمیاد و کلا اهل کوه و کمره. به مطالعه علاقه چندانی نداره و آدم پر حرفیم نیست اما من عاشق رستوران رفتنم و از تفریحات پر زحمت! و گردش های کمپینگی خوشم نمیاد. به فیلم های رمانتیک علاقه دارم و عاشق کتاب خوندنم.. اوایل زندگی این تناقض باعث شده بود اونقدرها تفریح مشترک نداشته باشیم. اما به مرور زمان به یک تعادلی رسیدیم و الان کلی تفریح داریم که مشترکه و هر دو ازش لذت میبریم.. اصل رو بر اشتراکات گذاشتیم. این تفریحات مشترک خیلی توی روحیه هر دو و میزان رضایتمون از زندگی اثر داشت. چیزی که شاید اول به چشم نیاد که چقدر مهمه اما توی زندگی ما خیلی اثر داشت..

۴. هنر عشق ورزیدن: محبتی که شوهری دوست داشت از من ببینه و عشقی که من از شوهری توقع داشتم از ۲ مدل کاملا متفاوت بود...من عاشق محبت کلامی بودم و شوهری محبت رو از کوچکترین کارها احساس میکرد.. به مرور من دچار کمبود محبت میشدم و سر این مسئله با هم اختلاف نظر داشتیم... شوهری از خوردن یک غدای خوشمزه و از پوشیدن یک لباس خوشگل که براش می پوشیدم و از هر کاری احساس محبت میکرد اما من نه. اگر دنیا دنیا شوهری برام خوراکی های خوشمزه از این ور و اون ور میاورد اگر از صبح تا شب برای زندگیمون زحمت میکشید و... اما به هم توی حرف محبت نمیکرد من هیچ محبتی رو انگار ندیده بودم. اما به مرور به زبان مشترکی برای عشق ورزیدن رسیدیم. شوهری فهمیده که گاهی چند تا جمله خوشگل و یکی دو تا اس. ام. اس قشنگ یکی دو تا نامه چقدر میتونه موثر باشه. یه تخته وایت برد کوچک به یخچالمون زدیم و هر روز برای هم جملات خوشگل روش می نویسیم... شوهری الان توی جمع های خانوادگی هم همون عشقی که می خوام به من میده و کلی از این بابت هر دو راضی هستیم. من از عشقی که میگیرم و شوهری از رضایت من!

۵. مسائل مالی: مسائل اقتصادی مسائلی هستند که اگر براشون یه قاون نزاریم می تونن خیلی تنش زا باشن. زنها دوراندیشی و مقتصد بودن مردها رو می تونن به پای خستشون بزارند و مردها هم خرج کردن زنها رو به پای بی مبالاتیشون و اینکه فکر می کنند زنها فکر زندگی نیستن. اوایل زندگی ما هم سر این مسائل با هم اختلاف نظر داشتیم تا تونستیم به یک مدل برسیم. واقعا فرآیند اعتمادسازی سر مسائل مالی خیلی زمانبره اما ارزش این رو داره که زن و شوهر واقعا سرش وقت بزارند و راجع بهش فکر کنند. حالا من و شوهری اونقدر در این زمینه بهم اعتماد داریم که حتی راجع به مسائل مالی از هم هیچ سوالی هم نمی پرسیم. شوهری با اعتماد کامل هر میزانی که لازم باشه یا حتی نباشه! بی هیچ حساب و کتابی پول میاره خونه و من هم سعی میکنم پول بی حساب و کتاب آورده شده رو با حساب و کتاب کامل خرج کنم. هم من این اعتماد رو دارم که شوهری هرچی داره و نداره میاره تو زندگی و هم شوهری مطمئنه که پول زحمتکشیدش  خرج اعطینا نمی شه...

۶. احترام: هم من و هم شوهری سعی کردیم توی بدترین شرایط برای هم حرمت قائل شیم و به هم بی احترامی نکنیم. به خصوص در خانوادهامون و جلوی بقیه این اصل رو به شدت رعایت کردیم. زمانهایی پیش اومده که من و شوهری با هم به شدت بحثمون شده و بینمون شکراب بوده و برامون مهمون رسیده و اونقدر جلوی مهمونها با هم با عشق و محبت رفتار کردیم که هیچ کس واقعا هیچ کس متوجه نشده ما با هم بحثمون شده و تازه کلی هم از ارتباطمون تعریف کردن! این موضوع رو اول ارتباطمون با هم طی کردیم که تحت هیچ شرایطی و جلوی هیچ کسی با هم بحث نکنیم. شوهری ۱ سال از زمان عقدمون خونه ما بود و توی ۱ سال نامزدی (که جز پر تنش ترین دوران زندگیه) حتی پدر و مادر من یک دفعه هم متوجه اختلاف نظرهای ما نشدن... همین مسئله باعث شده وجهه اجتماعیمون هم کوچکترین آسیبی نبینه...

۷. تلاش برای موفقیت و خوشبختی: هر ارتباطی با هر درجه از عشق که شکل بگیره تا براش تلاش نکنی و بهش نرسی پایدار نمی مونه. توی این یکسال من و شوهری تمام تلاشمون رو کردیم که به ارتباطمون توجه کنیم و بهش برسیم. از مطالعه مقالات مختلف و کلاس های مختلف (در هر زمینه ای حتی جزئی ترین مسائل) تا آزمون و خطا و حرف زدن با همدیگه تونستیم ارتباطمون رو به رشد نگه داریم. به جز این هرکدوممون خوشبختیمون رو در گرو رضایت اون یکی دونستیم. چند روز قبل به خواست شوهری داشتم کیفش رو می گشتم تا یکی از مدارکی که گم کرده بود پیدا کنم که یک ورقه دیدم. بعد از خوندن اون برگه که شوهری اهدافش رو توش نوشته بود به شدت شگفت زده شدم. شوهری لیست اهدافش رو در اکثر مواقع بر اساس خواسته های من نوشته بود نه خودش.... این حتی اگه فقط توی کاغذ باشه برای من یک دنیا ارزش داره.

 

 

پی نوشت ۱: زندگی ما مثل همه زندگی ها نقاط ضعفیم داره که در تلاشیم کمرنگش کنیم.... پست بعدی رو به نقاط ضعفمون اختصاص میدم. پس ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:35  توسط ایرن  | 

این روزها....

- توی یکی از مراسمی که قرار بود خانواده ی آقای دامادی عروس خانوم رو ببینند دست بر قضا! من و شوهری هم حضور داشتیم. خیلی خوش و خجسته در کنار هم نشسته بودیم که من متوجه نگاه های خریدارانه مادرشوهر عروس خانوم آینده به خودم شدم!! نه جای شکی نیود که منو با عروس اشتباه گرفته بودن!!! آخرشم مادر شوهر آینده در اواخر مراسم سوتی دادن که تا اون موقع فکر میکردن عروس گلشون منم!!!! قیافه من و عروس خانوم این شکلی شده بود قیافه شوهری این شکلی قیافه مادرشوهر آینده این شکلی خلاصه اش که مراسمی بود!!!!

- رفتم سر کار جدید. تقریبا ۲ ساعت تو راهم تا برسم به محل کارم. این کارفرمای جدید یه مهندس شوته که فکر میکنه به جای کارمند بنده زرخرید اورده!! محل کارمون هنوز آماده نشده و اونجا دارن بنایی میکنند ولی میگه پاشید بیاید سر کار!! امروزم خودش با یه همکارش اومده بودن و توی یه محله بسته مثل اونجا کتونی و شلوار جین پوشیده بودن و سیگار میکشیدن و با ما میخواستن بگن و بخندن! خیر سرشون میخوان مطالعات اجتماعییییییییییییی انجام بدن! خلاصه اش که درد کار فول تایم با این فاصله از خونمون کم بود که باید کارفرمای این شکلی رو هم تحمل کنیمممممممممممم!

- خونم یادآور صحنه هایی از جنگ جهانیه. اصللنم حوصله جمع و جور ندارم. شوهری از خدا خواسته فقط میره و میاد و به ریخت و پاش ها اضافه میکنه! خدا رو شکر خونه ما مار نداره!!!! وگرنه نمیدونم تا حالا چند دفعه کار شوهری از مارگزیدگی به بیمارستان کشیده شده بود!

- ببینید کلافه ام. چقدر این واژه برام جالبه. کلافه یعنی کسی که مثل یک کلاف تو خودش گره خورده؟؟؟ آره سارویکیجا جان؟؟؟ همینه معنیش؟؟ اگه همینه و براش دنبال یک نمونه میگردید اینجانب حی و حاضر در خدمتم. یک کلافه واقعییییییییییییییییییییییییییییییییییی.

- من قبلنا (این قبلنا که میگم همین چند ماه پیش بودا) عاشق بچه بودم. قبل از ازدواج آرزوم این بود که تا ازدواج کردم بچه دار بشم. اما الان میبینم اصلا نه آمادگیش رو دارم و نه حوصله شو.....خیلی عجیبه برای خودم...

- سالگرد ازدواجم نزدیکه. یک پست راجع بهش خواهم نوشت. به زودی. همین!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:4  توسط ایرن  | 

نوشتنم نمیاد!

باورتون میشه که چند روزه هر روز با یه مطلب جدید می خوام بیام و اینجا بنویسم و هرچی به این صفحه نگاه میکنم نوشتنم نمیاد!!!

چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه اینکه حرفی نداشته باشم که کلی حرف دارم و نه اینکه حال نداشته باشم که کلی خوشحالم و نه اینکه دلم نخواد که یک دنیا دلم میخواد ولی نمی تونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:23  توسط ایرن  | 

گاهی این ور! گاهی اون ور!

با یه غوره سردیم میکنه و با یه مویز گرمیم...

پر توقعم. پر توقع و ایده آل گرا. گاهی بین مرز رویا و واقعیت گم میشم. فکر میکنم اینم یک نوع اسکیزوفرنی خفیفه! نه. عیب که رو خودم نمی زارم. فقط دارم از خودم به خودم درد دل میکنم. با خودم زیاد حرف میزنم. دیوونه نیستم. اینو مطمئنم. میشم قاضی و خودم رو قضاوت میکنم. گاهی به نفع خودم رای میدم و گاهی به ضرر خودم. قاضی منصفیم اگرچه خیلی وقتها احساساتی میشم!

وقتی شوهری میره ماموریت اگه برام چند تا دونه اس ام اس عاشقونه بزنه از نظرم اون یه مرد بینظیره که برای زندگیمون مدام در تلاشه. هی با خودم میگم قدر این مرد رو بدون. این همه کاریه و این همه دوست داره. دیگه از خدا چی میخوای؟؟ گیریم که نصف هفته ام تنهایی. گیریم که وقتی شوهری نیست آواره میشی و یا باید منت یکی رو بکشی بیاد خونه یا تو بری یه جایی. گیریم که تو تنهایی دلت میگریه. گیریم که دلت میاد تو دهنت تا میره و بر میگرده. ولی زحمت اصلی رو شوهری میکشه. جز اینه که تو تو خونه نشستی؟؟ توی زمستونا کنار رادیاتوری و چاییتو میخوری و توی تابستون زیر کولر شربت می خوری!!!؟؟؟ اونه که تو سرما و گرما صبح تا شب کار میکنه تا راحت تر زندگی کنید... این وقتها که حالم خوشه و عقلم سرجاشه به نفع شوهری رای میدم و اصلا برای خودم حقی قائل نمیشم که از این وضعیت گله داشته باشم.

اما امان از اون وقتی که سر شوهری شلوغ باشه و احساس کنم چقدر تنهام... اون وقتها من میشم یه زن مظلوم و فداکار که باید بار یه زندگی مشترک رو نصف سال تنهایی به دوش بکشه. اون وقت من یه زن حق به جانبم که شوهرم باید هر کاری برام بکنه تنها به این دلیل که من نبودنش رو تحمل میکنم! اونه که باید قدر منو بدونه که نصف سال تنهای تنهام و باید تبعات نبودنش رو تحمل کنم! اون موقع ها از دید من همه مردها کار میکنند و اصلا به من چه که شوهری برای گذران زندگی باید این همه کار کنه و من شوهر کردم که یه زندگی مشترک داشته باشیم و اگه قرار بود تنها باشم خوب خونه بابام! می موندم!! دیگه این همه زحمت و تلاش برای اینکه پیش هم نباشیم؟؟؟؟ اصلا چرا من باید نصف سال تنها مهمونی برم یا دکتر برم یا هر جای دیگه؟؟؟؟؟؟ اون وقته که دلم داد میکشه خوب دختر حق داری................خسته شدی!!!!!

آره بابا. اینم از من. گاهی از خودم راضیم! گاهی از خودم ناراضیم. گاهی سرد و گاهی گرم. سرشارم از دوگانگی. دقیقا مثل همین هوا هستم! متغیر متغیرررررررررررررررررررررررررررررر!

راستی ۲ هفته دیگه میشه یکسال که من و شوهری با هم در کنار هم و به عشق هم زیر یک سقف زندگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کردیم!!! واقعا زندگییییییییییییییییییییییییییییییییی کردیم با هم... پس زنده باد ۲۶ اردیبهشت!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:14  توسط ایرن  | 

به کوریه چشم شاه بهارم زمستونه!!!

- هوا چه قدر سرد شده. بدیشم اینه که آدم روش نمیشه بوت و پالتو بپوشه!!! با یه مانتوی نازک و یه روسری توی خیابون راه می افتم و یخ میزنم. اصولا اگر بیخیال تیپم بشم و بخوام پالتو هم بپوشم نمی تونم!!! چونکه هیچ گونه ادوات زمستانی در اختیار ندارم. از آنجاییکه در جریان خانه تکانی اواخر اسفند هوا طوری تابستان بود که به خوابم نمی دیدم دوباره سرد شه هرچی لباس زمستونی داشتم جمع کردم و به قول مامانم زمستونی تابستونی کردم لباسامو و الان اگر از سرما بمیرمم حاضر نیستم اونا رو از مخفیگاهشون بکشم بیرون!! حالا اگه شما ژاکتی چیزی دارید بدید به این خواهر کوچیکترتون! و خانواده ای رو از سرماخوردگی نجات بدید!

- من دیشب خونمون رو مثل دسته گل مرتب کردم و رفتیم خونه مامانم اینا و شام اونجا بودیم. دیشب که از در خونه می رفتم بیرون هیچ ظرف نشسته ای توی سینک نبود. امروز بعد از خوردن صبحانه تعداد لیوانای کثیفی که باید میشستم رو شمردم!!! (از بس لیوان بود مشکوک شدم که نکنه تو این خونه ما ۲ نفر تنها نیستیم!!!) خدا شاهده که ۹ تا لیوان شستم!!!!!!! به تمام مقدسات سوگند اگه یکی کم و زیاد گفته باشم!!! بعدا که با دقت لیوانا رو نگاه کردم موقع شستن به این نتیجه مهم رسیدم که من و شوهری خیلی شیکیم و برای کوچکترین حرکتی از یه لیوان جداگانه استفاده میکنیم!!! ۲ تا از این ۹ لیوان متعلق بود به آبی که موقع خواب خورده بودیم. ۱ لیوان برای شیری که من شب می خورم. یکی برای آب پرتغال شوهری. تا این جا ۴ تا لیوان. ۲ تا برای چایی صبحانه که شد ۶ تا لیوان! یکیش برای شیر صبح من که ۷ تا. ماهیت ۲ تای باقی مونده رو هم هنوز نتونستم کشف کنم!!!! چیزی به فکرتون نمیرسه؟

- یه تست توی فیس بوک هست که نشون میده شبیه کدوم شخصیت دایی جان ناپلئونید!!! من سعید بودم!!!! عمرا فکرشم نمی کردم شبیه همچین موجودی بوده باشم!!!

- توی فکر یه قرار وبلاگیم. پنجشنبه این هفته چطوره؟؟؟ مکانش احتمالا خونه خودمه. هرکی موافقه خبر بده زودتر. هر ایده ای هم برای هرچه پربارتر کردن این قرار دارید زودتر خبر بدین!

- احتیاج به انرژی مثبت دارم. زیادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد.

پی نوشت: بچه ها از آنجاییکه بهمندخت و مبی نمی تونند بیان و مهروشم شبش مهمونه قرار رو می زاریم برای پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت. جایی قرار نزارید بی زحمت. اطلاعات دقیق تر متعاقبا اعلام خواهد شد. شیلا جان قدم شما با نینی سر چشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:45  توسط ایرن  | 

قانون جذب مرا دریاب!

قانون جذب را چو دریابم در یابم!!!!

دوستان عزیزی که قانون جذب را بارها استفاده کرده اید! من امروز به طور رسمی می خواهم از این قانون استفاده نمایم. امروز قرار است ساعت ۶ تا ۸ بعد از ظهر یک قرعه کشی بین ۶ زوج برگزار شود که یکی از این ۶ زوج من و شوهری عزیز هستیم. من مطمئنم برنده امشب ما خواهیم بود. خدا و کائنات عزیز ممنونم بابت این برد شیرین. خدایا ممنونم

 

دوستان قانون جذب  همینه؟؟ مطمئنم برنده میشم. خواسته ام رو دقیق نوشته ام و سپاسگزاری هم کردم! حله؟؟ از صبح هم به خودم میگم: صبح بخیر برنده. امروز رو شانسیا!!! خوش به حالت که بردی و کلی برای خودم از این نوشابه ها باز میکنم.

کار دیگه ای هم هست؟؟؟ لطفا تا قبل از ۶ بعد از ظهر مرا راهنمایی فرمایید.

پیشاپیش خوردن یک فروند شیرینی و قهوه را به تمام دوستانم بابت این برد شیرین تبریک و تهنیت میگویم.

 

 

پی نوشت: از آنجاییکه خواسته ام رو دقیقا معلوم کرده بودم و بعدا کاشف به عمل اومد که قرعه کشی سر چیزی بود که من اونو نمی خواستم نبردیم. اما شاید باورتون نشه که همون جا شرایط فراهم شدن  خواسته واقعی من مهیا شد و با شرایطی باورنکردنی به انچه که می خواستیم رسیدیم!!!!! 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل خواستن! (مهم تر از اون چگونه خواستن!!!!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:32  توسط ایرن  | 

زرت و زیبیل!!!!!

آقا من نمی دونم این واژه از کجا اومده؟ معنیش چیه؟ و یا به چه دردی میخوره!!!! اما می دونم شوهری من با تمام وجود عاشقشه!! عاشق زرت و زبیل!!!!!!

- من میگم: شوهری جان، آخه این همه شیشه ای که نمیزاری من بریزم دور و میگی به درد میخوره کی به دردمون خورده؟؟؟ شوهری میگه: یادت نمیاد ۶ ماه قبل آب غوره از مامانت گرفتیم و نمی دونستی کجا بریزی؟ خوب اگه به حرفم گوش کرده بودی و این شیشه ها رو نگه داشته بودی این مشکلات پیش نمی یومد!!!!!

- من: شوهری این همه دمپایی که از هتل ها میاری رو آخه من چی کار کنم؟؟؟؟ شوهری: تو رو خدا نریزشون دور. میدیم به خواهرت!

- من: شوهری آخه این همه لباس داری. بیش از ۲۰ دست لباس و تی شرت داری که هنوز نپوشیدی آخه. بزار یه خورده از این لباس قدیمی ها رو بندازم دور. شوهری در حالیکه لباس هاشو بغل کرده دور خونه می دود و من به دنبالش! 

- شوهری: یه چیز می گم نه نگیا! من چیه؟؟ شوهری: جون من این دبه های ماست رو نگه دار. به خدا یه وقتی به دردمون می خوره!!! حداقل بزار جمع کنیم و بدیم به کسانیکه استفاده ای دارن. میگه پلاستیک جذب طبیعت نمیشه و من نمیزارم شما به طبیعت آسیب بزنی.

- من در حال مرتب کردن کمد شوهری: یک عدد صابون که شوهری مدرسه می رفته باهاش دست می شسته! حالا هم میگه یادگاریه!! یک وقت نندازیش دور!!!

- من: در حالیکه تا اونجاییکه از دستم برمیاد! هرچی زرت و زبیل هست میریزم دور، با خودم فکر میکنم کی گفته: هرچیز که خوار آید روزی به کار آید؟؟ راستی کی گفته؟؟ من باهاش کار دارم!!!!!

تازه قسمت قشنگ و جالب ماجرا اینجاست که من این زرت و زبیل ها رو می زارم دم در وروودی خونه تا بندازمشون دور! چند وقت قبل رفتم در انباری و دیدم همه چیزهایی که یک زمانی دم در بودند همینک در کمال آرامش در انباری به سر میبرند!! این شوهری کلک هرچیزی که من میزارم دم در بر میداره و بدون اینکه من بفهمم دوباره میاره تو انباری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با این شوهری زرت و زبیل دوست چه کنم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:23  توسط ایرن  |