تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

خواب پر ماجرا!

امروز صبح ساعت 5 با صداي زنگ مبايل شوهري از خواب بيدار شدم. شوهري عازم ماموريت به كرمان بود . مثل هميشه صدقه كنار گذاشتم و خواستم دوباره بخوابم...

بين خواب و بيداري بودم. انگار روحم بيدار بود و جسمم خواب. روحم مي خواست جسمم رو بيدار كنه تا از اين برزخ احمقانه در بيام نمي تونست. با تمام وجود تقلاي تك تك سلولهامو براي بيدار كردن جسمم حس مي كردم. نمي تونستم بيدار شم. نمي تونستم وارد مرحله خواب عميق شم. انگار بين خواب و بيداري دست و پا مي زدم. نمي دونم چقدر اين حالت طول كشيد اما بالاخره وقتي تونستم بيدار شم از خستگي  خيس عرق بودم. هول كرده بودم. ترسيده بودم. مبايل شوهري رو گرفتم و بهش كفتم ترسيدم. ازم پرسيد مي خواي برگردم خونه؟؟؟ جوابم منفي بود..

از جام بلند شدم. شب ماشين لباسشويي رو تنظيم كرده بودم كه ساعت 6 صبح رخت ها شسته شده باشه. رخت هاي شسته شده رو پهن كردم روي بند رخت. پرده آشپزخونه رو زدم كنار و اجازه دادم اولين اشعه هاي روز سرك بكشه توي خونه. يك ليوان شير براي خودم ريختم و با بيسكوييت سبوس جو و شهد انگور از خودم پذيرايي كردم!!! ساعت 7 دوباره برگشتم به تخت خواب. چشمام گرم شد و اين بار يك ساعت راحت خوابيدم!!

از خواب كه بلند شدم تا همين الان به اين اميدم كه كارم تموم شه،‌ برم خونه، شام شبم رو بار بزارم و بپرم توي رخت خواب و جبران بدخوابي ديشب رو بكنم!!!!!!

 

 

پی نوشت ۱: تا حالا این حالت برای هیچ کدومتون پیش اومده؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:37  توسط ایرن  | 

بالاخره تونستم!!!

بالاخره تونستم یک شب تنهای تنها! توی خونمون بخوابم!

 

پی نوشت ۱: اگرچه این تجربه رو آسان به دست نیاوردم اما الان به خودم افتخار می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2  توسط ایرن  | 

کتاب قانون!

چند شب قبل با شوهری رفتیم سینما آزادی فیلم کتاب قانون.

تا شروع فیلم (به علت رزرو تلفنی نزدیک ۱ ساعت زودتر رسیده بودیم) در محدوده خیابان وزرا قدم زدیم و کیت کت میل فرمودیم و از مغازه های عطرفروشی و لوازم آرایش فروشی دیدن کردیم و هی به ما خوش گذشت. یه رستوران خوشگل هم پیدا کردیم که تا حالا نرفتیم اما از اونجایی که شبیه کافه های ایتالیا بود تصمیم گرفتیم که برای سالگرد آشناییمون تشریف ببریم اونجا. از اونجایی که تایم وروود ما در محله وزرا متقارن بود با ساعت پخش "مجموعه جذاب! دلنوازان" لذا وارد هر مغازه ای که می شدیم (اکثرا تلویزیون داشتن!) من شوهری رو مجبور می کردم که در مغازه بگردد و خودم مشغول فیلم دیدن می شدم! شوهری ما هم که اهل این جور زرنگ بازی ها نیست توی هر مغازه ای مجبور می شد یه تیکه چیز بخره تا زنش بتونه ۵ دقیقه فیلم ببینه و خودش هم آسایش وجدان داشته باشه! (وقتی دلنوازان تموم شد ما صاحب یک عدد جعبه بازی و یک عدد مام آدیداس! ۲ بسته شکلات و ۱ بطری آب معدنی بودیم)

اما فیلم کتاب قانون: این فیلم در بهترین سالن نمایش سینما آزادی نمایش داده می شه و من به شخصه مدت ها بود از دیدن یک فیلم ایرانی این قدر لذت نبرده بودم. هرچند من دید حرفه ای به فیلم ندارم اما به عنوان یک بیننده آماتور، این فیلم به نظرم بسیار خوش ساخت اومد و از جمله معدود فیلم هایی بود که من اصلا ساعتم رو نگاه نکردم و آخر فیلم دعا میکردم که کاش این فیلم ادامه داشت. بازی پرویز پرستویی مثل همیشه کم نقص بود و پارتنر خانم ایشون نیز از عهده نقششون به خوبی بر اومده بودن و در مجموع دیدنش رو حتما بهتون پیشنهاد می کنم.

القصه پس از اتمام فیلم و بازگشت به منزل با جعبه بازی جدیدمون یک دست منچ تپل بازی کردیم و بسی از با هم بودن لذت بردیم. خلاصه هم یه فیلم بسیار قشنگ دیدیم و هم یه شب خوب رو با هم گذروندیم و هم صاحب کلی چیزای جدید شدیم!

 

پی نوشت ۱: به قول رها: باشد که از این شب ها باشد برای همه ما، آنهم به وفور!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:21  توسط ایرن  | 

10 سال پیش!

7/7/1377 با دوستاي دبيرستاني قرار گذاشتيم كه 8/8/ 1388 دور هم جمع شيم. ايدش از من بود كه اونم يه تقليد كودكانه پس از ديدن فيلم ضيافت و جو گير شدن به سبب آن بود!

اون موقع من و خيلي هاي ديگه مثل من! فكر مي كردن 10 سال بعد زندگيشون از اين رو به اون رو شده. من خودم رو تصور مي كردم كه دست 2 تا بچه كوچيك شيطون توي دستمه و شوهرم منو مي رسونه پيش دوستام و من اون موقع با دو تا بچه در حال خوندن دكترام. (دوران نوجوونيم عالمي داره ها!) اما ديروز وقتي دور هم جمع شديم و برگشتيم به اون روزها هممون فكر مي كرديم انگار از اون روزها فقط چند روز گذشته و انگار ما هيچ وقت از هم جدا نبوديم و انگار اصلا توي اين 10 سال اتفاق مهمي توي زندگي هيچ كدوم از ما نيافتاده!

اگرچه دنياي بزرگسالي بيرون منتظرمون ايستاده بود اما هيچ كدوممون نمي خواستيم باور كنيم كه ديگه از اون دخترهاي 16 ساله خبري نيست و  مثلا زهرا با شكمي كه شبيه توپ بسكتبال شده بود 2 هفته ديگه بچش داره دنيا مياد و به قول خودش با اينكه پا به ماه بوده پا شده و اومده!!

نه فقط زهرا كه هممون مي خواستيم بزرگسالي رو فراموش كنيم و دل خوش كرده بوديم به تعريف هاي خاطرات شيرين دبيرستاني. هممون بدون استثنا حاضر بوديم كه چند سال از عمرمون رو بديم و چند روز برگرديم به روزهاي خوش دبيرستان. بچه ها هر كدوم رو كه نگاه مي كردي يه جورايي عوض شده بودن:

- الهه كه به خل خل بازي شهره عام و خاص بود با پرادوي سفيد و يه تيپ درست و حسابي چقدر عوض شده بود و با اين حال انگار هيچ فرقي با اون دختر حواس پرت لوده قديم نديما نداشت!

- نعيمه كه عصر همون روز عقدش بود و مثل هميشه با بي خيالي بلند شده بود اومده بود پيش ما و مشغول بگو و بخند بود!

- مريم كه انگار خط زمان از روش نگذشته و فقط روح يه دختر بچه شيطون وارد يه جسم 26 ساله شده!

- سلمه با روحيه اي كاملا متفاوت با مدرسه!

- مريم كاف كه تا همين 3 ماه پيشم چادري بود و حالا با موهاي عروسكي كوتاه فشني هيچ شباهني به مريمي كه من مي شناختم نداشت!

- زينب كه هيچ فرقي نكرده بود نه ظاهرا و نه باطننا!

- نقي كه انگار درجه شيطنتش از 100 به صفر رسيده و واقعا باورم نمي شد از اون روحيه و از اون شيطنت هيچ چيزي نمونده باشه!

و بقيه بچه ها همين طور و هر يك به نوعي جذاب بودن تا دوباره از نو بشناسيشون!

 

اين مراسم شكوهمند، در باغ موزه هنر واقع در خيابان پروفسور حسابي فرشته برگزار شد كه بسيار زيبا بود. صبحانه اش عالي بود و محيطش براي قرار مداراي اينطوري بي نظير بود. (يه قرار وبلاگي تا هوا زياد سرد نشده بزاريم اينجا!)

 

پي نوشت 1:‌ قرار بعدي شد 9/9/1399!!!! يعني اون موقع وضعيت ما چطوري خواهد بود؟؟؟؟؟؟ اميدوارم بهترينها براي هممون در پيش باشه..

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط ایرن  | 

سلام بیست و هفت سالگی!!!

 سلام ۲۷ سالگی!

امیدوارم بتونم خوب بسازمت و تو رو بکنم یکی از بهترین سالهای زندگیم!

حسی عجیب به من می گه تو یه سال واقعا متفاوت خواهی بود! بیا قول بدیم با هم دوستای خوبی باشیم. تو قول بده که بهترین فرصت ها و بهترین موقعیت ها رو سر راه من قرار بدی و منم قول می دم از تمام موقعیت ها و امکاناتم در راه بهتر و زیبا ساختن تو استفاده کنم.

 

پس پیش به سوی یک ۲۷ سالگی زیبا و تمام عیار! این ۲۷ شاخه گل رز اولین هدیه امروز از خودم به خودم!!! خوشحالم که هستم! خوشحالم که دنیا خواسته که من باشم! خوشحالم که یکی از آدم هایی هستم که از زنده بودنم احساس رضایت کامل دارم! خوشحالم.. خوشحالم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:5  توسط ایرن  | 

یک خواب خوب!

ساعت ۵ بعد از ظهر خسته و کوفته از سر کار می رسم خونه. بدو بدو رخت های سیاه شسته شده رو تا می زنم و ماشین رو پر می کنم از لباس های سفید و دکمه استارت رو می زنم. ظرف های شسته شب قبل رو جا به جا می کنم و ظرف های جدید رو می شورم. مرغ رو با زعفران  و پیاز می ریزم توی ماهیتابه و زرشک و مغز پسته رو با آب سرد می ریزم توی کاسه. می رم حمام.

از حمام که در میام شوهری تازه از راه رسیده. شوهری میره حمام و من برنج رو درست می کنم. ساعت نزدیک ۱۹:۳۰ دقیقه است. تند تند سالاد درست می کنم و زرشک و مغز پسته آبکش شده رو با کمی زعفرون و شکر و یه خورده گلاب تفت می دم. یک ربع به هشت شب مشغول خوردن یک زرشک پلو با مرغ بسیار خوشمزه ایم!

ساعت ۸ و ربع شاممون تموم شده که از شدت خستگی رو پاهام بند نیستم. به شوهری میگم ظرف ها رو ول کن. بیا بریم یه خورده دراز بکشیم. دراز کشیدن همان و ساعت هفت و نیم صبح روز بعد بیدار شدن همان!!

 

 

پی نوشت ۱: از دبستانم تا همین دیشب پیش نیومده بود که قبل از ساعت ۹ بخوابم!!!!!!

ولی آی چسبید! آی چسبید! آی چسبید که خدا می دونه!! امروز هر دو تامون بسیار سر حال و خوش اخلاق از خواب برخواستیم و این خواب تپل حسابی ما رو شارژ کرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:6  توسط ایرن  | 

فرهنگ غنی ما!!

ساعت ۸ صبح داخل مترو در حالیکه آدم ها مثل الویه به هم چسبیده اند! و بوی عرق بدنشان و بوی بد دهنشان دیوانه ات می کند صدای بلند دو خانمی که پشت تو ایستاده اند توجهت را جلب می کند...

اولی: (با صدایی که افتخار در آن موج می زند) پسرم گفته است که مادر من نمی خواهم زن بگیرم. می خواهم تا آخر عمرم نوکری تو را بکنم!

دومی: نه خواهر من! بهش بگو زن بگیر و با زنت نوکری من را بکنید!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:27  توسط ایرن  | 

سردرگمی

- ۱ روز برای امتحان نرفتم سرکار. خیلی حس خوبی نداشتم. یعنی در واقع جز از اینکه می تونم تا ساعت ۱۰ بخوابم هیچ چیز دیگه ای خوشحالم نمی کرد. امروز دوباره پا شدم رفتم سر کار. بماند که چقدر چاخان پاخان بافتم اول برای نرفتنم و بعد از اون برای دوباره رفتنم.

- انگیزه قوی ای برای شروع یک کار جدید رو ندارم. از یک طرف تصمیم داریم به یاری خدا ظرف ۲ سال آینده بچه دار شیم و از طرفی من خوب می دونم که تا بیام یه دوره ای رو بگذرونم و بخوام استارت یه کاری رو بزنم زمان نینی دار شدنم رسیده و خواه ناخواه فاتحه کار جدید خوندس. از یه طرف دیگه بازم می دونم توی این زمونه که هر روز تکنیک های جدید می یاد و علم با سرعت نور پیشرفت می کنه دیگه تا ۵  یا ۶ سال دیگه که نینی کمی از آب و گل در اومده باشه این دوره ای که من می خوام بگذرونم به درد عمم نمی خوره!! (شایدم از تنبلیمه که دارم بهانه میارم ولی حداقل از نظر خودم بهانه منطقییه!)

- حال و اوضاع روحییم بهتره. تا حد زیادی شادابیم رو به دست آوردم. هر چند هنوز هم با کوچکترین چیزی که خاطره ای از مادربزرگم همراهش باشه غبار غم آروم میشینه روی قلبم اما دارم مبارزه میکنم. احساس ناراحتیم جای خودش رو به حس طلبکاری داده. همش از همه و به خصوص از شوهری توقع دارم برای اینکه بار غمم کم شه برنامه ریزی کنه و خوب شوهری چون وقت نداره و یا بهتر بگم عادت نداره که برای تفریحاتمون برنامه ریزی کنه و تا به امروز برنامه ریز کل این امور خودم بودم نمی تونه از پس این خواسته من بر بیاد و من همش از دستش ناراحتم. از نظر خودم این توقع بی جایی نیست که یه روز ۲ تا بلیط سینما رزرو کنه یا برنامه یه شام دو نفره رو بچینه یا با دوستامون یه قرار بزاره و.... تنها پیشنهادی که همیشه و هر روز و به تعداد موهای سرم میده رفتن به خونه مامانم اینهاست که برام مثل جون عزیزند اما من به چشم تفریح!!! بهشون نگاه نمی کنم.

-  رفتیم فیلم بی پولی. خیلی دور از ذهن بود. واقعا باورم نمی شد یکی به خاطر آبروش!!! این کارا رو بکنه... در مجموع از جمله فیلم هایی بود که شوهری اصلا نپسندید و من هم فقط بدم نیومد!

 کسی فیلم دو خواهر رو دیده؟؟؟ تردید رو چطور؟ نظرتون راجع به این ۲ تا فیلم چیه؟ 

- خیلی زود عصبانی میشم. خیلی زود از کوره در میرم. سر چیزهای خیلی الکی. طفلک شوهری....

- دلم می خواست فقط چند روز واقعا فقط چند روز می رفتم مدرسه. کلاس سوم دبیرستان. این آرزو هیچ وقت محقق نمی شه. چقدر سخته داشتن آرزویی که بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی...

تولد ۲۷ سالگیم نزدیکه.. چه سن عجیبی. همیشه فکر می کردم خانم های ۲۷ ساله کمک کم ۱ دونه بچه دارن!!! الان می بینم در آستانه ۲۷ سالگی خودم هنوز یه بچم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:16  توسط ایرن  | 

در جست و جوی شادی!

در پی آنم اگر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید!!

این قدر این مدت اتفاقات جور و واجور ناجور (چقدر جوردار شد!!) برام افتاده که به شدت هرچه تمام تر دارم با کله در باتلاق ناامیدی سقوط می کنم!! لذا تصمیم دارم با یکسری اقدامات انتحاری بمب شادی را منفجر نمایم و ناامیدی رو بترکونم که البته بعضی از اقدامات انجام شده و برخی در دست اقدام است!!!!!

- از جمله اقدامات عاجل اینجانب نرفتن به سر کار است. از بس سر کارم با معتاد و قاچاق فروش و فقیر و بی خانمان سر و کار دارم خودم دچار افسردگی شدم. با اینکه از درآمدم خیلی راضیم و کارمم مرتبط با رشتمه!!!! ولی با این حال می خوام عطای کارم رو به بقاش شایدم لقاش! ببخشم! تجربه سر کار نرفتن سارویکیجا هم منو بسیار به این امر تشویق کرده و اگه به خودم باشه از اول مهر میخوام سر کار نرم. اگه سر کار نرفتنی شدم می خوام از اول پاییز کلاس های جهادانشگاهی برم و شروع کنم به فوق خوندن. ۶ ماه زمان خوبیه برای این کار ولی هنوز تصمیمم قطعی نیست...

- اگرچه الان یه خورده اوضاعمون هچل هفته اما میخوایم یه مسافرت خوب بریم. اولین پول قلمبه ای که دستمون بیاد یا می ریم بالی یا میریم مالدیو. خیلی جفتمون به این سفر احتیاج داریم. مخصوصا من... دلم یه هوای گرم یه آفتاب سوزان یه دریای درخشان و حتما حتما ساحل ماسه ای سفید می خواد....

- از اون جاییکه نظم و ترتیب خونه ارتباط مستقیم با اعصاب و روانم داره گفتم پنجشنبه دیگه کارگر بیاد و یه خونه تکونی در حد خونه تکونی عید انجام بدم!

- راستی یه خرید حسابی هم کردم. از آدورا یه کیف و یه کفش خریدم واقعا شیکه.. تبلیغش روی بیلبورد فرشته هست. یه کیف قهوه ای و یه کفش قهوه ای که با اینکه بسیار گرون بودن (البته از نظر من) اما خرید این دو تا با یه شلوار جین بنانا ریپابلیک بسی روحیه ام رو عوض کرد. حالا هم می خوام برم یه روسری موسچینو و یه پالتوی حسابی بخرم و باز هم از روش خرید درمانی جهت التیام دردهای روحی خودم کمک بگیرم.

- شب های احیا و گریه های مفصلی که کردم با بهانه و بی بهانه در بهبود حالم موثر بود... همه به من  میگفتن گریه نکن و تا شروع می کردم به گریه کردن سرزنشم می کردن اما اگه اون گریه ها نبود الان دیوونه شده بودم... قبل ترها یه جایی خونده بودم که برای هر سوگی باید سوگواری کرد تا تحمل اون مصیبت آسونتر شه و  من واقعا برای مامان بزرگم سوگواری کردم... گریه کردم شاید بالاتر از گریه و فریاد زدم و ناله کردم اما الان خیلی بهترم.. بار غمم خیلی کمتره و همش به نظرم به خاطر اون گریه های طولانی بوده...

- اینو از ته دلم میگم که تسلیت گفتنای دوستای مجازیم حتی تسلی دادنهای کسانی که هرگز برام جز این مورد کامنت نذاشته بودن هم خیلی به من کمک کرد... دیدن دوستان عزیز وبلاگستان قطعا روحیه ام را بهتر میکنه. دنبال یه برنامه جدید برای دیدن دوستان نازنینم هستم هرچند جای خالی مهروش و یسنا حتما مثل دفعه قبل حالمون رو خواهد گرفت. دوستای قدیمیم هم این مدت منو تنها نذاشتن و هر روز بهم سر زدن و زنگ زدن و اینم باعث شده حالم بهتر شه.

 

 - فعلا همینا به نظرم رسیده. نظر شما راجع به سر کار رفتن یا نرفتنم چیه؟؟؟ شوهری میگه مطمئنه توی خونه حوصله ام سر میره. (شوهری تجربه چند ماه بیکار دیدن منو داره!!!! و اصلا این تجربه براش خوشایند نبوده. خودمم پستای زمانی که سر کار نمی رفتم رو می خونم می فهمم که از بی حوصلگی خیلی خیلی نق نقو شده بودم....اما در هر حال تصمیم فعلا اینه که سر کار نرم. مخصوصا که یه همکار جدید داریم که خیلی جو گیره و کلا ضد حاله.) جز این اگه کسی تجربه مشابهی داشته و انجام کاری باعث شده که روحیه اش عوض شه حتما بهم بگه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:5  توسط ایرن  | 

درد ما را نیست درمان الغیاث!

- وقی به دنیا اومدم پرستار منو پیچیده توی یه پتوی صورتی و داده بغل تو. من و مامانم و بابام تا ۴۰ روز پیش تو بودیم و تو به گفته مامانم از جون و دل ازم مراقبت کردی؛

- وقتی مامانم منو و خواهرکوچولوم رو به خاطر شیطنت بی اندازه دعوا می کرد خونه تو خونه امنی بود که برای فرار از نق نق های مامان بهش پناه می اوردیم و مامانامون می دونستن توی خونه تو نمی تونن از گل به ما بچه ها نازک تر بگن؛

- وقتی ۶ سالمون بود برای ما ۳ تا دختر خاله جانماز خریدی و برای هممون پشت خودت سجاده پهن می کردی و بلند بلند نماز می خوندی و ما هم با تو و به عشق تو کم کم نماز رو یاد گرفتیم. هر دفعه زیر سجاده هامون پول قایم می کردی و میگفتی اینا رو خدا داده و ما به عشق خدایی که برای نماز خوندنمون جایزه می داد با شنیدن صدای الله اکبر می دویدیم پیش تو؛

- وقتی بابا بزرگ می رفت مسافرت و ما شب ها می اومدیم پیشت می خوابیدیم حتما و هر دفعه یه چیزی هر چه قدر هم کوچیک به ما می دادی تا به خاطر این کار ناقابل ازمون تشکر کرده باشی؛

- وقتی کارام گیر بود می یومدم پیشت و بهت می گفتم اون دعایی که بلد بودی برام بخونی و برام دعا کنی؛

- وقتی دوم راهنمایی برای اولین بار تنها اردو رفتم شمال هم رفتنه اومدی منو رسوندی و هم برگشتن اومدی استقبالم؛

- وقتی ازدواج کردم تو بودی که منو از زیر قل یاسین رد کردی ودعای خیرت رو بدرقه منو و زندگیم کردی؛

- وقتی مریض بودی وقتی هیچی جون تو بدنت نبود همش دردت این بود کا مادر تو اگه بچه دار شی من که جون ندارم بچت رو بغل کنم؛

- وقتی مریض بودی وقتی از زور مریضی نای نفس کشیدنم نداشتی می گفتی حالم بهتر شه همتون رو ببرم اس.پی.یو خستگی این مدت از تنتون در شه؛

- همش نگران کادوی عروسی دختر خالم بودی یادته؟؟؟ کادوی تولد خواهرم رو چی؟؟؟ یادته می گفتی برای شوهری یه چیز خوب گذاشتم؟؟

- بدون تو چی کار کنم؟؟؟ با جای خالیت چی کار کنم؟؟؟ چه جوری برم تو خونه ای که همش بوی تو رو می ده؟؟؟ لباسات رو چی کار کنم؟؟ مگه می تونم خون گریه نکنم؟؟؟ خونم گریه کنم خونم گریه کنیم کمه...

- برای هممون مادر بودی. برای هممون کوهی بودی که حالا که نیستی می فهمیم چه بی پناهیم؛

- هیچ کاری نتونستیم برات بکنیم؛ هیچ کاری.... هیچ کاری.. هیچ کاری... بمیرم برات مادر بزرگم. بمیرم برای تن و بدن ضعیفت. بمیرم برای اون لباسایی که ۶ سایز برات بزرگ شده بودن.. بمیرم برات....

 

 

پی نوشت ۱: از حالا تا همیشه این آهنگ ابی منو یاد تو می ندازه.

حالا راه تو دوره

                    دل من چه صبوره

                                           کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:19  توسط ایرن  |