- الان در حال حاضر با ۳ پیشنهاد کار روبرو هستم!!! ای خدا شکرت! بنازم به کرمت! نه به اون ۳ ماه بیکاری نه به این ۳ پیشنهاد کار با هم!!
- خوب دیگه آقا ما تا شنیده بودیم عروس و داماد رو پاگشا می کردن! ولی من از وقتی رفتم تو خونمون مشغول مهمونی دادن هستم و همه رو دارم پا گشا می کنم!!!!
- فردا عروسی یکی از صمیمی ترین دوستانمه...خدا رو شکر که همه چیز اون جوری که می خواست شد...
- شوهری همچنان مشغول ماموریت رفتنه! از اهواز به بندر امام و از اونجا به بوشهر! دلم نمی خواد شبهایی که شوهری نیست برم خونه مامانم اینا! پس همش خواهرکوچیکه میاد خونمون مهمونی..(از تنهایی می ترسم..مخصوصا تنهایی توی شب. همه خانوما اینجورین؟؟)
- پدر خیلی بی تابی می کنه...مامانم می گه روزای اول همش گریه میکرده! هر روز باید برم ببینمش تا آرو م شه..مامانم می گه بابات خیلی از نبودن تو تو خونه کلافس! بر خلاف مادرم!
- با کار خونه مشکلی ندارم..یه نمه وسواسی شدم که خودم فکر می کنم از بیکاریه!!! سر کار برم از سرم می افته...
- اولین غذای درست و حسابی که برای شوهری درست کردم خورشت کاری بود و دومیش یه قورمه سبزی! بقیه از این غذاهای من در بیاری! که به لطف وبلاگستان یاد گرفتم..
- راستی رفتیم برای خونمون خرید! آی چسبید! رفتیم شهروند دم خونمون و من از روی لیستی که نوشته بودیم خرید کردم! ریکای اوه ۲ عدد!! شامپوی بدن!! دستمال کاغذی برای دستشویی! بطری آب! جاروی دستی برای نظافت! آب هلو و همین چیزها و دیگر هیچ!!! به به! به به!!
- رفتیم سینما فیلم قرنطینه! اصلا از فیلم های گریه دار خوشم نمیاد!!اگه شما هم مثل منید نرید این فیلم...
پی نوشت: خانوم خانومای شماره ۲! قرار بود به من خبر بدیا! چی شد؟؟ به بقیه گفتی؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:16  توسط ایرن
|
و اما عروسی..
شبه! ساعت ۳ بعد از نصف شبه!! و من باید ساعت شش صبح آرایشگاه باشم..قرار بود شب زود بخوابم! که نشد...
ساعت شش صبح توی آرایشگاه نیکادل به جز من ۲ تا عروس دیگه هم هستند!!! نرم نرمک کارای من شروع می شه...قراره داماد ساعت ۱۱ و نیم دنبال من باشه.. آرایش صورتم تموم شده و شینیون مو نیز ایضا! تاج و تور رو روی موهام نصب می کنن و من احساس می کنم چه قدر زیبا هستم..حس شیرین عروس بودن تموم استرس هایی که این مدت داشتم رو از بین می بره..تموم وجودم پر از شادی و عشقه..دلم می خواد شوهری منو زودتر با این لباس و آرایش ببینه! رو پاهام بند نیستم..شوهری میاد و من باید منتظر باشم تا فیلم بردارها هم بیان! بالاخره زنگ در می خوره و من و شوهری همدیگرو تو لباس عروس و داماد می بینیم!! هر دوتامون خوشگلیم پر از جوونی و عشق و شادی! همه ناخودآگاه می گن چه قدر به هم میایم...
سوار ماشین می شیم به سمت باغ تمام ماشینای دیگه برامون بوق می زنن!! شوهری یه نمه غیرتی می شه!! آخه من هیچ تن پوشی رو لباس عروسیم نپوشیدم!
توی باغ در حال گرفتن عکس و فیلمیم!! ساعت نزدیکه ۲ بعد از ظهره که حس می کنم این دنیا با تمام قشنگیاش داره دور سرم می چرخه!!! با سر سقوط می کنم در آغوش شوهری
و همه می خوان منو به حال بیارن!!! یادم میاد از صبح حتی یه قلپ آبم نخوردم!! بی غذایی و بی خوابی بالاخره کار دستم می ده!! همه به تکاپو می افتم و من بعد از خوردن کلی اطعمه و اشربه دوباره شیطتنت را از سر می گیرم!!!!!
به سمت محل برگزاری مراسم که حرکت می کنیم! شوهری شروع می کنه فلاشر زدن...همه ماشین ها باهامون بای بای می کنن! و من عین پرنس موناکو براشون دست تکون می دم!! من که خودم یه عمر برای همه ماشین عروسا غش کرده بودم حالا سوار ماشین عروس بودم و بقیه برام غش می کردن!!
وارد باغ م یشیم..مهمونها اومدن ! با وروورد ما ۲ تا آقا شروع می کنن به ساز و ضرب زدن..از این آهنگای کوچه بازاری (گل قشنگه بله! عروس قشنگه بله! دست به موهاش نزنید مروارید بنده بله!!) ما رو به سمت اتاق عقد هدایت می کنن! سفره عقد رو سنتی سفارش دادیم..به جای پهن کردن سفره زمین رو با گندم فرش کردن..و توی سفره همه چیز به سبک قدیمی و بسیار زیبا چیده شده...گیفتهای عروسیم که شمع های سفیده با فرشته های طلایی کنار سفره عقده...من و داماد کنار هم نشستیم و یک بار دیگه!! به عقد هم در میایم!! (شاید تنها قسمت خسته کننده عروسی برام عکس گرفتن با تمام فامیلا بود که تمومی هم نداشتند!!!)
ارکستر اومده! (ارکسترمون م.ه.د.ی اسدی بود! که خدایی دمش گرم! خیلی گرم و با حال بود!!) و باورتون می شه از اینجا به بعد جز رقصیدن با شوهری و حرف زدن با هم دیگه هیچی یادم نیست؟؟ انگار یه مهمونی ۲ نفره بوده... فقط من بودم و شوهری...همه کاری کردیم! از تانگو رقصیدن و رقص ۲ نفره زیر نورهای آتش بازی و خوردن شام و ... ولی انگار یه شب ۲ نفره بود...
ساعت نزدیکه ۲ شبه و من دست گلم رو پرتاب کردم تا بخت بقیه باز شه و رو هوا دخترا و پسرا به نیت پیدا کردن یه همسر خوب دسته گل منو که پر از رزای نباتی بو د رو تیکه تیکه کردن..من و شوهری میخوایم به سمت خونه خودمون بریم و نمی خوایم کسی دنبال ما بیاد...تا یه مسیری چند تا از ماشینهای دوستامون دنبال ماشین عروسمون بوق بوق می کنن و بعد فقط منم و شوهری...وارد خونمون می شیم..خونه ای که خودمون با عشق چیدیم..شوهری دستامو آهسته میگیره و می گه به خونمون خوش اومدی..فضای رمانتیک رو وضعیت اسف باره موهای من بهم می ریزه...تا ۴ صبح سر منو که انگار مین گذاری کردنبا کمک شوهری پاک سازی می کنیم!! یه خروار سیخ و سوزن از تو سرم در میاد! و بدین سان اولین شب زندگی مشترک من و شوهری رقم می خوره...
پی نوشت ۱: این مدت ماه عسل بودم و نبودم..به زودی یه پست در مورد ماه عسلمون خواهم نوشت
پی نوشت ۲: جویای احوال همه بودم!!
پی نوشت ۳: آی خانوم خانوما! من خیلی منتظرت بوددما! یه خبرم به من بی نوا ندادی!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:21  توسط ایرن
|