تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

چند گانه!

- تعطیلات رفتیم شمال. خوش گذشت که البته در راه برگشتن آسمان من و شوهری ابری بود. ولی الان آفتابه آفتابه. چه قدر آفتاب بعد از ابر می چسبه.  شاید گاهی یه دلخوری کوچیک آدما رو به هم نزدیکتر کنه.

- دلم برای خسرو شکیبایی سوخت. دلم برای خودمونم سوخت که دیگه صداشو نمی شنویم و فیلم جدیدی ازش نمی بینیم. هنوز صداش تو گوشمه که می گفت یه خونه هر چی که هست فقط باید سبز باشه. سبز سبز سبز. کاش به وصیتش عمل کنیم و روح سبز رو به خونه هامون بیاریم. روحش شاد و قرین رحمت. 

- کامنتدونی سارویکیجا شاید به خاطر یه مشت احمق بسته شه. ولی از قدیم گفتن که به خاطر یه مشت بی نماز در مسجد رو نمی بندن!!

- شاید برگردم سر کار قبلم. حوصله کار کردن ندارم. تنبل شدم. از عید تا حالا سر هیچ کاری نبودم. شده ۵ ماه بی کاری که برام تنبلی آورده!! کی کار کردن برام آسون می شه؟؟؟ یادم نمیاد دفعه اولی که رفتم سر کار چه قدر طول کشید که با شرایط کنار بیام.

- سالگرد عقدمون نزدیکه. اون خانومایی که تاریخ عقد و عروسیشون متفاوته چه جوری این ۲ تا مناسبت رو جشن می گیرن؟؟؟ دلم می خواد شوهری رو سورپرایز کنم و یه شب رویایی داشته باشیم.

- دلم غذا می خواد. از اونجایی که شوهری همش ماموریته و  وقت هایی هم که ماموریت نیست شب میاد خونه لذا من خود را از غذا درست کردن درست حسابی معاف نمودم. ولی به شدت دلم غذاهای خانه مادری رو می خواد.

- یکی از دوستان داره با یه پسر هندی ازدواج می کنه و برای همیشه می ره هندوستان. جالب نیست؟؟؟ رسم و رسوماتشون که خیلی با مزه و نشاط آوره. ۲ تا عروسیم می گیرن یکی هند یکی ایران.

-  می خوام برم روانکاو شاید که بتونم بر ترس از تنهایی و تاریکی غلبه کنم. روانکاو خوب می شناسین؟؟

- هیچ کی منو تا حالا پاگشا نکرده

- دیروز خونه یکی از دوستانم بودم. داشتیم برای یه مسافرت دخترونه برنامه ریزی می کردیم که همسرش در کمال جدیت با مسافرت زنش با دوستاش مخالفت کرد!!!

 

 

 

 

پی نوشت ۱: طفیل هستی عشقند آدمی و پری.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:56  توسط ایرن  | 

ما را چه می شود؟؟؟؟؟

- در خیابان یک طرفه اقدسیه ایستادم. منتظر تاکسی. خسته ام. ساعت ۳ بعد از ظهره و هوا گرم و من ساده و بدون آرایش. بی اختیار منتظرم تا با دیدن یک تاکسی یا حداقل یک پراید که چند سرنشین دارد بگویم تجریش.

یک زانتیا جلوی پام ترمز می کنه..ناخودآگاه عقب می رم. توی خیابون یک طرفه دنده عقب می گیره!! ناراحت و معذب می شم..میاد بغلم و ترمز می کنه..نمی شنوم چی میگه. برای اینکه شرش کم شه فقط می گم من ازدواج کردم و حلقه ام رو نشونش می دم. ازش خواهش می کنم مزاحمم نشه!! می گه مزاحمت چیه؟ دیدم هوا گرمه خواستم برسونمت! شوهرتم اگه بفهمه توی این گرما این همه وایسادی ناراحت می شه! سوار شو! به این فکر می کنم که اگر واقعا نیتش خیر باشه! پیرزنی که صد متر جلو تر از من ایستاده برای این انتخاب محق تر نیست؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:55  توسط ایرن  | 

یک نمایشنامه تکراری!!!

پرده اول: بعد از خوردن یه شام لذیذ مِی ریم کنار تلویزیون. من بساط چایی رو علم می کنم و شوهری قلیون چاق می کنه. فیلم " گیم پلن " رو انتخاب می کنیم و با لذت مشغول فیلم دیدن می شیم..

پرده دوم: ساعت نزدیک ۱۲ شبه و فیلم تموم شده. توی آشپزخونه مشغول جمع و جورم. از پنجره هوای بیرون رو با لذت استشمام می کنم. دلم می خواد برم بیرون. به شوهری می گم میای بریم قدم بزنیم؟؟؟ مِی خنده. می گه: جدی که نگفتی؟ اما من بسیار جدی ام! می گه: دلت میاد من خسته رو بکشونی ببری بیرون؟ فکر که می کنم! می بینم دلم میاد!! بهش مِی گم دلم میاد! می گه تقصیر خودشه! می گه از فردا سر ساعت ۸ از شرکتشون زنگ می زنه تا من از خواب بیدار شمو و نصف شب بی خوابی نزنه به کلم!!! می زنه در با۰سنم و می گه بدو دختر خوب! بدو برو بخواب! ببین همه خوابن... منم می زنم به دنده چرت گفتن.. مِی گم خونه بابام داشتم پادشاهی می کردم اصلا چرا بیرون نمی ریم؟؟؟ من دلم ددر می خواد!! دلم دربند می خواد...دلم شهربازی می خواد... شوهری می گه ولله بچه های کوچیکم این همه چیز با هم دلشون نمی خواد.. وسطای هیمن هاگیر واگیر شوهری خوابش می بره

پرده سوم: من غمگین دراز می کشم!! فکر می کنم به اینکه تا همین پارسالم چه قدر به ندرت پیش میومد که حوصله ام سر بره! شاید چون من دختر ددری بودم الان این قد بد عادت شدم!!!مرغ فکرم پرواز می کنه به سال های قبل و تفریحات سالمی که با دوستام داشتم... اگه تابستون بود هر شب بیرون و هر سال یه جا: بیشتر از همه رستوران تماشا و آب انار محمد و آپاچی. اگه زمستون بود و فصل امتحانا فقط یه جا: آبمیوه امید. بعد یه خورده مرغ به دورترها پرواز می کنه به سال اول دانشگاه و شیطنت هام...ناخودآگاه آرزو می کنم: هیچ وقت بزرگ نشم...اگه بزرگی یعنی خداحافظی با تمام لذت های دنیا من نمی خوام خانوم باشم...

پرده آخر: ساعت نزدیک ۳ و نیم شبه...از این همه فکر و خیال گرسنه ام شده. مثل یک گربه چاق و شکمو می پرم تو آشپزخونه و یه خورده سیب زمینی پخته ورقه می کنم و روش یه خورده شیر و قارچ میریزم و یه مشت پنیر پیتزا می ریزم روش و می زارم توی مایکروویو. ۱۰ دقیقه ای صبر می کنم. غذا آمادست. میان وعده نصف شبم رو می خورم و می خوابم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:8  توسط ایرن  | 

باز هم سلام زندگی!!

- کم کم دارم توی زندگی جا می افتم!!! کم کم خیلی بیشتر از قبل خونمون رو دوست دارم... کم کم احساس تعلقم به این خونه بیشتر از خونه پدریم شده... کم کم از خونم که دور می شم دلم براش تنگ می شه!!

- شوهری کماکان در ماموریت های مختلف به سر می بره...هفته قبل تقریبا ۵ روز نبود!! من نق می زنم! نق می زنم از نبودنش...از این که عروسی صمیمی ترین دوستم ماموریت بود..از این که روز زن که اولین سالی بود که من زنش بودم ماموریت بود! از اینکه شب ها تنهام و همش باید به یه نفر بگم بیاد پیشم....شوهریم از این که من نق می زنم ناراحت می شه...می گه برای زندگیمونه که اون نیست! می گه آرزوشه که زیر باد کولر پیش من بنشینه و چایی بخوره! اما فعلا شرایط اینطوریه...به نظر شما حق با کیه؟؟؟

- آی مهمونداری می کنم! آی مهمونداری می کنم! که بیاید و ببینید!!! تقریبا هفته ای ۲ بار رو مهمون دارم...اما این پنجشنبه با داشتن ۱۱ نفر مهمان رکورد مهمونی های قبل رو شکستم

- تقریبا شغلم رو انتخاب کردم!! خوب شما با مدیر داخلی یکی از بزرگترین سالن های باشگاه انقلاب مواجهید!!! هم فاله هم تماشا!!! حس می کنم مدیریت از کارمند بودن بهتر باشه.. البته حقوقم در حد همون کارمندیه! یه نمه بیشتر....

- سالگرد عقدمون نزدیکه.... انگار همین دیروز بود...بدو بدوهای یک نامزدی هولهولکی....روزها سر کار و عصر ها به دنبال لباس و کفش و آرایشگاه و ... و الان یه مشت خاطره بسیار شیرین!! پس هورا ششم مرداد ۱۳۸۶! هورااااااااااااااا

- شب ها حوصله ام سر می ره...دلم می خواد حرف بزنم..دلم می خواد با شوهری حرف بزنم...البته آخر شب ها رو می گم..معمولا از ساعت ۱۲ به بعد...شایدم چون سر کار نمی رم و اون قدر ها خسته نمی شم. اما طفلک شوهری بسیار خسته می شه...گاهی وسط حرفام خابش می بره

- چرا بعضی از پدرها نگران فرزندانشون نیستند؟؟؟؟ چرا هیچ کاری برای بچه شون نمی کنند؟؟ چرا با اینکه می دونن شرایط بچه شون سخته بازم دست روی دست می زارن!؟؟ فکر می کنن اینجوری بچشون مرد یا شیرزن می شه؟؟؟؟ چرا بعضیا اصلا دلشون می خواد بچشون تو فشار باشه؟؟؟ چرا هیچ کاری واقعا هیچ کاری برای بچه هاشون نمی کنن؟؟؟؟

- فیلم تیغ زن رو نرید حتی اگر کلاهتان در سینما جا مانده باشد!!!! من فقط نفهمیدم این تبلیغات برای چی بود؟؟؟ " این فیلم مثل هیچ فیلمی نیست" معلومه که نیست! هیچ فیلمی به این مزخرفی نیست!!

- دلم می خواد برم یه رستوران جدید...یه جای جالب و عجیب که قیمتشم خیلی نجومی نباشه....

- فعلا همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:38  توسط ایرن  | 

به کسی که اینجا را نمی خواند..

وقتی به این دنیا اومدی تحمل اینکه ۲ روز صبر کنم رو نداشتم! فقط ۲ روز بعد از تو به دنیا اومدم.. مامانم بهت شیر می داد و من و تو با هم بزرگ می شدیم..با هم و در کنار هم..با هم بازی می کردیم و توی اون یکی حیاط نقشه می کشیدیم! نقشه هایی که حتی بعد از گذشت ۲۰ سال خجالت می کشم چیزی ازشون بنویسم..

روزی که قرار شد همسایه شیم و شما بیاین طبقه بالای خونه بهترین روز زندگیم بود..فکر کنم بهترین روز زندگی ما بود...در کنار هم قد کشیدیم! اگرچه من نه به اندازه تو!! قهر می کردیم و آشتی می کردیم..دفتر علومت رو یواشکی از اتاقت بر می داشتم و صدات در میومد..پیک شادیت رو حل می کردی و من از روت کپی می کردم و کلی لجت درمی یومد..یادته؟؟؟

از بالای را پله ها پرت می شدی و با هم می خندیدیم..دعوامون که می شد وقتی توی سرم می زدی گریه می کردم و می گفتم دیوونه می شم یادته؟؟؟

نوجوونیم که تموم شد انگار با هم بزرگ شدیم! اون تابستونی که هر دو برای اولین بار با دنیای اینترنت و کامپیوتر آشنا شدیم چی؟ یادت که هست..شب تا صبح در کنار هم و سرشار از گفتنی ها بودیم.. اون موقع حس می کردم باید برات باشم تا همیشه...فیلم ماارمولک رو یادته؟؟؟ فرودگاهی که با هم رفتیم؟؟ اینکه با هم دعامون می کردن و ما مثل کوه واقعا مثل کوه پشت هم بودیم؟؟

یادته چه قدر پول ازت قرض گرفتم؟؟ یادته هیچ وقت پسشون ندادم؟؟ یادته هیچ وقت بهم نگفتی؟؟

یادته نم نم از هم دور شدیم؟؟ یادته از صبح تا شب سر کار بودی؟؟ یادته بعدش حوصله هیچ کسی رو نداشتی؟؟ یادته بازم هر وقت بغض می کردم بازم بغلم می کردی؟؟ یادته به روم می خندیدی و مثل مامانا می گفتی جمع کنم بساطم رو؟؟ یادته کلام برات پشم نداشت؟؟؟؟

یادمه سر کار بودم که بهم گفتند ویزات درست شده و تا ۲۰ روز دیگه می ری...یادمه تا دم خونه گریه کردم..یادمه دلداری های شوهریم فایده نداشت.. یادمه  رفتم برات دیوان بزرگ حمید مصدق خریدم..یادمه سنگین بود و نبردیش! یادمه شبی که رفتی تا خود صبح اشک ریختم..یادمه برات با تموم وجودم نامه ای نوشتم که هیچ وقت نگفتی بعد از خوندنش چه حسی داشتی.. یادمه تموم پس انداز یک سالم رو که دزدین بهم زنگ زدی و پول حقوق یه ماهت رو بابت اون تماس دادی...

یادمه شب عید که در خونمون رو زدن و تو رو پشت در دیدم بهترین عیدی عمرم رو از خدا گرفتم...یادمه اون شمالی که رفتیم و ما کنار دریا گم شدیم دوباره مثل بچگی هام بهت نزدیک شده بودم...

یادمه دوباره که رفتی من نامزد کردم و تو نبودی...یادمه چه قدر جات برام خالی بود...یادمه چه قدر دلم می خواست منو ببینی و ازم تعریف کنی..

یادمه دفعه بعد که اومدی ایران شوهری همش پیش من بود و من کمتر پیش تو..یادمه ناراحت شدی....یادمه ناراحت شدم... یادمه این ناراحتی موند! یادته؟؟

یادته نزدیک عروسیم شد؟ یادته بهت التماس کردم باشی؟؟ یادته گفتی نمی تونی بیای؟ یادته گفتم پول بلیطت رو می دم؟ باورت می شه که واقعا می دادم؟؟؟

یادمه شب عروسیمم منتظر بودم از در بیای تو! یادمه فکر می کردم می خوای سورپرایزم کنی...یادمه نیومدی...یادمه گفتم نمی خوام دیگه براهات حرف بزنم! یادمه می گفتم اگه عروسی نیما هم بود نمی یومدی؟؟؟؟؟

یادمه رفتم ماه عسل درست چند روز بعد از عروسی و تو اون موقع اومدی ایران..مثل بازی موش و گربه... من نبودم و تو بودی...یادمه بازم کفرم در اومد..اگه فقط یه هفته زودتر اومدی عروسیم بودی...پای تلفن بهم می گفتن فیلم عروسیم به گریه ات می ندازه و من هنوز دلگیر بودم...

من که رسیدم ایران ۱ روز بود که تو رفته بودی..قسمت نبود ببینمت!! فردای برگشتنم رفتم خونه مامان و از اون فاجعه برام گفتن...فقط یادمه بغض بود...فقط یادمه تصویری تو ذهنم بود با سبیلی تاب داده و مشغول سنتور زدن..فقط حسرت بود..حسرت بچگیا و خونه آقای شجاعی و شکلاتایی که عمو برامون می خرید و تو دهنمون باهاش شکلک درست می کردیم..فقط یاد کلاس زبانا بودم..یاد یه خط عجیب بودم..خطی که تا آخر عمرم مثلش رو نخواهم دید..و بعد فقط بغض و گریه گاهی اشک و گاهی گریه ای فرو خورده...حسرت و خجالت و تاسف... روم نمی شد بهت زنگ بزنم...

چه قدر سخت بود بهت زنگ بزنم....چه قدر سخت بود که بهت بگم متاسفم...چه قدر همه چی سخت شده... چه قدر هنوز می تونم ساعت ها گریه کنم...دوباره چند شب قبل خواب عمو رو دیدم..توی کت و شلوار قهوه ای بود و برام یه مشت آب نبات اورده بود..مثل همیشه..

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:35  توسط ایرن  |