وقتی به این دنیا اومدی تحمل اینکه ۲ روز صبر کنم رو نداشتم! فقط ۲ روز بعد از تو به دنیا اومدم.. مامانم بهت شیر می داد و من و تو با هم بزرگ می شدیم..با هم و در کنار هم..با هم بازی می کردیم و توی اون یکی حیاط نقشه می کشیدیم! نقشه هایی که حتی بعد از گذشت ۲۰ سال خجالت می کشم چیزی ازشون بنویسم..
روزی که قرار شد همسایه شیم و شما بیاین طبقه بالای خونه بهترین روز زندگیم بود..فکر کنم بهترین روز زندگی ما بود...در کنار هم قد کشیدیم! اگرچه من نه به اندازه تو!! قهر می کردیم و آشتی می کردیم..دفتر علومت رو یواشکی از اتاقت بر می داشتم و صدات در میومد..پیک شادیت رو حل می کردی و من از روت کپی می کردم و کلی لجت درمی یومد..یادته؟؟؟
از بالای را پله ها پرت می شدی و با هم می خندیدیم..دعوامون که می شد وقتی توی سرم می زدی گریه می کردم و می گفتم دیوونه می شم یادته؟؟؟
نوجوونیم که تموم شد انگار با هم بزرگ شدیم! اون تابستونی که هر دو برای اولین بار با دنیای اینترنت و کامپیوتر آشنا شدیم چی؟ یادت که هست..شب تا صبح در کنار هم و سرشار از گفتنی ها بودیم.. اون موقع حس می کردم باید برات باشم تا همیشه...فیلم ماارمولک رو یادته؟؟؟ فرودگاهی که با هم رفتیم؟؟ اینکه با هم دعامون می کردن و ما مثل کوه واقعا مثل کوه پشت هم بودیم؟؟
یادته چه قدر پول ازت قرض گرفتم؟؟ یادته هیچ وقت پسشون ندادم؟؟ یادته هیچ وقت بهم نگفتی؟؟
یادته نم نم از هم دور شدیم؟؟ یادته از صبح تا شب سر کار بودی؟؟ یادته بعدش حوصله هیچ کسی رو نداشتی؟؟ یادته بازم هر وقت بغض می کردم بازم بغلم می کردی؟؟ یادته به روم می خندیدی و مثل مامانا می گفتی جمع کنم بساطم رو؟؟ یادته کلام برات پشم نداشت؟؟؟؟
یادمه سر کار بودم که بهم گفتند ویزات درست شده و تا ۲۰ روز دیگه می ری...یادمه تا دم خونه گریه کردم..یادمه دلداری های شوهریم فایده نداشت.. یادمه رفتم برات دیوان بزرگ حمید مصدق خریدم..یادمه سنگین بود و نبردیش! یادمه شبی که رفتی تا خود صبح اشک ریختم..یادمه برات با تموم وجودم نامه ای نوشتم که هیچ وقت نگفتی بعد از خوندنش چه حسی داشتی.. یادمه تموم پس انداز یک سالم رو که دزدین بهم زنگ زدی و پول حقوق یه ماهت رو بابت اون تماس دادی...
یادمه شب عید که در خونمون رو زدن و تو رو پشت در دیدم بهترین عیدی عمرم رو از خدا گرفتم...یادمه اون شمالی که رفتیم و ما کنار دریا گم شدیم دوباره مثل بچگی هام بهت نزدیک شده بودم...
یادمه دوباره که رفتی من نامزد کردم و تو نبودی...یادمه چه قدر جات برام خالی بود...یادمه چه قدر دلم می خواست منو ببینی و ازم تعریف کنی..
یادمه دفعه بعد که اومدی ایران شوهری همش پیش من بود و من کمتر پیش تو..یادمه ناراحت شدی....یادمه ناراحت شدم... یادمه این ناراحتی موند! یادته؟؟
یادته نزدیک عروسیم شد؟ یادته بهت التماس کردم باشی؟؟ یادته گفتی نمی تونی بیای؟ یادته گفتم پول بلیطت رو می دم؟ باورت می شه که واقعا می دادم؟؟؟
یادمه شب عروسیمم منتظر بودم از در بیای تو! یادمه فکر می کردم می خوای سورپرایزم کنی...یادمه نیومدی...یادمه گفتم نمی خوام دیگه براهات حرف بزنم! یادمه می گفتم اگه عروسی نیما هم بود نمی یومدی؟؟؟؟؟
یادمه رفتم ماه عسل درست چند روز بعد از عروسی و تو اون موقع اومدی ایران..مثل بازی موش و گربه... من نبودم و تو بودی...یادمه بازم کفرم در اومد..اگه فقط یه هفته زودتر اومدی عروسیم بودی...پای تلفن بهم می گفتن فیلم عروسیم به گریه ات می ندازه و من هنوز دلگیر بودم...
من که رسیدم ایران ۱ روز بود که تو رفته بودی..قسمت نبود ببینمت!! فردای برگشتنم رفتم خونه مامان و از اون فاجعه برام گفتن...فقط یادمه بغض بود...فقط یادمه تصویری تو ذهنم بود با سبیلی تاب داده و مشغول سنتور زدن..فقط حسرت بود..حسرت بچگیا و خونه آقای شجاعی و شکلاتایی که عمو برامون می خرید و تو دهنمون باهاش شکلک درست می کردیم..فقط یاد کلاس زبانا بودم..یاد یه خط عجیب بودم..خطی که تا آخر عمرم مثلش رو نخواهم دید..و بعد فقط بغض و گریه گاهی اشک و گاهی گریه ای فرو خورده...حسرت و خجالت و تاسف... روم نمی شد بهت زنگ بزنم...
چه قدر سخت بود بهت زنگ بزنم....چه قدر سخت بود که بهت بگم متاسفم...چه قدر همه چی سخت شده... چه قدر هنوز می تونم ساعت ها گریه کنم...دوباره چند شب قبل خواب عمو رو دیدم..توی کت و شلوار قهوه ای بود و برام یه مشت آب نبات اورده بود..مثل همیشه..