برای وررود به مدرسه جدید چند شرط وجود داشت: اول اینکه معدلت بالای ۱۹ باشه. دوم انظباطت ۲۰ باشه و سوم یعنی در صورت دارا بودن ۲ شرط اول باید به همراه خانوادت امتحان ایدئولوژی می دادی!!!
من ۲ شرط اول رو داشتم و فقط می موند یه امتحان ایدئولوژی. از پدرم جداگانه یه امتحان گرفتن و از مادرم نیز به صورت جداگانه یک امتحان دیگه. از خودمم که بماند. جوری ازم سوال کردن که امر به خودمم مشتبه شد که منم سالهاس چادریم و اصلا مانتو وروسری یعنی چی؟؟؟؟؟؟ خلاصه اش که ما با هزار دنگ و فنگ وارد مدرسه جدید شدیم. حس کردم حتما مدرسه خیلی خشکیه و اصلا نباید خوش بگذره! اما زهی خیال باطل که بهترین سال های عمرم در اون مدرسه رقم خورد... شیرین ترین لحظات زندگی.. بهترین دوستان عالم و تو!!
تویی که از ترم دوم کنار دستت نشستم و واقعا دوست داشتم. دنیاهامون به هم نزدیک بود. اگرچه تو واقعا از یه خانواده بسیار مذهبی بودی و خودت به حجاب سفت و سخت پایبند برخلاف من... بماند که تحصیل توی اون مدرسه مرا هم تاحدی فقط تا حدی مقید کرد..
گفتن این جمله که چادری نیستم در بین بچه ها تابو بود چه برسه اعتراف به بی حجابی و این تا حدی روند زندگی منو تغییر داد...دیگه خودمم ترجیح می دادم بیرون که می ریم حجابم رو رعایت کنم چون همش می ترسیدم یکی از اولیای مدرسه یا یکی از دوستام و به خصوص تو منو ببینه و ضایع شم!!! از اون طرف وابستگیم به مدرسه ام و دوستام و شیطنت هایی که پایان نداشت روز به روز بیشتر و بیشتر می شد و من هر روز با تو صمیمی تر می شدم و ناچار این دور باطل ادامه داشت....
دوران مدرسه که تموم شد و من وارد دانشگاه شدم خیلی از اعتقاداتم رو که مدیون اون مدرسه بودم با خودم داشتم و دارم به جز حجاب. ارتباطاتم با دوستانم منحصر شد به ۳ تا از بچه هایی که زمونه باعث شده بود جیک و پوک هموو بدونیم و نرم نرم شکل هم بشیم! اما تو... دوستیم اگرچه با تو کمرنگ شد اما علاقه ام به تو هیچ وقت کم نشد... برای عروسیم از خدام بود باشه اما خجالت کشیدم دعوتش کنم و با لباس دکلته بالا و پایین بپرم و اون قطعا به خاطر وجود موزیک ناراحت شه و پاشه بره....
نمی دونم کدوم حق داریم! اما خدا لعنت کنه کسانی رو که حتی تحصیل رو مقید به اعتقاداتت می کنن!!! و تو مجبوری برای تحصیل معتقد شی... به خصوص اینکه این تهدید همیشه هست که اگر بفهمن تو اونی نیستی که اونا می خوان اخراجت می کنن و مجبوری بری همون دیوونه خونه ای که اون اول نوشتم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط ایرن
|
تو رو خیلی وقته که می شناسم. دقیقا اگر بخواهم بگویم از سال ۱۳۷۷. یعنی از سالی که باید انتخاب رشته می کردم و به دبیرستان می رفتم....
روز اول مهر بود. عین بچه ها با مادرم برای وروود به مدرسه جدید راهی دبیرستان شدم. معدلم خوب بود اما شاید به خاطر علاقه همیشگیم به ادبیات و دروس علوم انسانی رشته علوم انسانی رو انتخاب کردم. مدرسه قبلی خودم فقط ۲ رشته تجربی و انسانی داشت و من ناچار بودم مدرسه ام را عوض کنم.
با مامانم از در مدرسه جدید که رفتیم تو ناظم بداخلاقی با انزجار هر چه تمام تر بهم گفت بدو! بدو برو صورتت رو بشور! اینجا جای این کارها نیست! هاج و واج نگاهش کردم و مادرم که کنار من ایستاده بود با خشمی که سعی می کرد آشکار نباشد گفت جای کدوم کارها؟؟؟؟؟ که ناظم بداخلاق گفت: مدرسه که جای ریمل زدن نیست!!! (اون موقع من هنوز فرق بین ریمل و سایه رو هم نمی دونستم!) صدای داد ناظم و مامان من با صدای گریه من مدیر مدرسه رو به صرافت دخالت انداخت و این جریان با پا درمیونی مدیر و عذزخواهی ناظم فیصله یافت و ما وارد کلاس درس شدیم!!!!
نمی دونم اولین معلم معلم چه درسی بود اما از بچه ها خواست خودشون رو معرفی کنند و معدل ترم قبلشونم بگن. قلبم داشت وای می ساد ! با لاترین معدل کلاس ۱۵ و خورده ای بود که بعد از من با معدل ۱۹ در رتبه دوم قرار داشت!! ظاهر بچه ها هم بی شباهت به درسشون نبود.. دلم می خواست زنگ زودتر بخوره و از اون دیوونه خونه فرار کنم. بالاخره زنگ مدرسه خورد و من به سرعت راهی خونه شدم. جلوی در مدرسه همکلاسی هام رو می دیدیم که با دوست پسراشون قرار داشتن و خیلی ریلکس با هره و کره راه می رفتن!!!
رسیدم خونه و با زر زر و گریه گفتم من اگه شده ترک تحصیل کنم اما این مدرسه نمی رم. این در حالی بود که اول مهر تموم شده بود و ثبت نام ها از مدت ها قبل انجام شده بود. فردا صبح یعنی ۲ مهر مامان و بابام بکوب دنبال یه مدرسه خوب بودن که بالاخره زحمتاشون نتیجه داد و عصری پدرم با خوشحالی هرچه تمام تر گفت مدرسه را یافتم!!!! مدرسه جدید من یه مدرسه مذهبی بود که بهترین مدرسه علوم انسانی تهران بلکه هم ایران بود! اما یه شرط داشت و اون اینکه من باید چادر سر می کردم! که منم بلادرنگ شرط رو قبول کردم! اما مشکل اصلی مدرسه بود که آیا این مدرسه هم منو قبول می کرد؟؟؟؟؟؟؟
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:28  توسط ایرن
|
- سالروز عقدمون رفتیم رستوران نارنجستان که بسی کیفیدیم!! من صاحب یک دست گرمکن آدیداس و شوهری هم صاحب یک سیستم صوتی حرفه ای برای ماشینمون شد! اما شب که برگشتیم خونه و قفل آهنی در رو مثل همیشه به سختی باز کردیم داشتیم سکته می کردیم. آخه ۲۰ تا آدم ریز و درشت با کلی بادکنک و گل و شمع با باز کردن در توسط ما شروع کردن به سوت کشیدن و کلی من و شوهری رو سورپرایزیدن!!! نگو خواهر کوچیکه کلید در خونمون رو از مامانم اینا گرفته و با همکاری خواهر شوهری نقشه غافلگیری ما رو با همکاری دوستانمون کشیدن که موفقیت آمیزم بود.
- در سالروز مسافرتمون به شمال برای یاداوری خاطرات پاشدیم و با کلی از دوستامون راهی خطه سرسبز شمال شدیم!!
- می گن خواب لباس عروس دیدن بده! خواب دیدم خواهرکوچولو لباس عروس پوشیده

از صبحم مشغول صدقه دادنم. هنوزم دلم شور می زنه.
- چرا برق ها این قد زیاد می ره؟؟؟ یادمه احم*دی نژاد که اومد سر کار یکی از افراد کابینه خ.ا.تم.ی تحلیلی کرده بود از شرایط قبل و بعد از خاتمی و اتفاقا قطعی برق رو هم پیشبینی کرده بود که اون موقع ربطی به گرمی هوا نداشت!! کسی اون تحلیل و تحلیل کننده رو یادشه؟؟؟؟
- کار جدیدم در رابطه با آسی*ب های اجتماعی این سه محله است: ده! و.ن.ک- د.ر.ب.د.و.م و زر*گنده.
- به نظر شما وقتی یه نفری از دستتون ناراحت می شه (حداقل از نظر شما بی دلیل) و هرچی اصرار می کنید دلیل ناراحتیشو بدونید بازم نمی گه و اون آدم براتون عزیزه اون قد که نمی تونید بگید بی خیالش! و اون همچنان بد اخلاقه چه کار می تونید بکنید. (اون یه نفر شوهری نیست ها)!
- آقا جان می تونیم به کسی که توی زمینه به خصوصی توی یکی از بهترین دانشگاه ها تحصیل کرده و معدلش همیشه خوب بوده و دست بر قضا کاری مرتبط با رشته اش داره و اتفاقا تو کارشم موفقه و پایان نامه اش رو ۲۰ شده بگیم تو از رشته ات چیزی نمی دونی و اصلا کی گفته چون تحصیلاتت در اون زمینه است سوادت از منی که توی اون زمینه مثلا ۵ تا کتاب خوندم بیشتره؟؟؟؟
- یه سوال دیگه: اگر در جامعه ای هر کی هر کاری که خواست بکنه (مشروط بر اینکه به آزادی افراد دیگه لطمه نزنه) و هر حرفی که خواست بزنه (نامشروط!) و آزادی کامل کامل باشه و اصلا هرکسی بتونه نوآوری کنه در هر زمینه ای (فرهنگ- مذهب- سنت و...) چه اتفاقی می افته؟؟؟؟ به جز در نظر گرفتن اینکه این روند مطلوب هست یا نه آیا نتیجه اش یک جامعه آنومیک نخواهد بود؟؟؟؟
- دعوا سر محسن نامجوست. من معتقدم خوندن شعر حافظ به اون سبک تبعاتی داره که قطعا دامنگیر فرهنگ این مرز و بوم خواهد شد.بعضیا می گن آزادی بیان! هر کی هرچی خواست بیاد بخونه. اصلا شجریان بیاد آهنگای زنده یاد جلال همتی "ره "رو بخونه. مگه چی می شه؟؟ یا تتلو و رضایار وآرمین و این رپ خون ها بیان شعرهای شهرام ناظری رو بخونند. خیلی با نمک می شه ها! اندک اندک جمع مستان می رسد!!! فکر کن چه قدر می خندیم. خودشم یه جور نو آوریه!عجب آزادی بیانی!
چی از موسیقی این کشور قراره بمونه؟؟؟ گذشته از این که چی از فرهنگمون قراره بمونه.
پی نوشت: هر دم از این باغ بری می رسد!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:33  توسط ایرن
|
خوابم. بیشتر از ۳ یا ۴ ساعت نیست خوابیدم که موجودی ۴ دست و پا خودش رو پرت می کنه تو تختم و شروع می کنه زار زار گریه کردن. لای چشمم رو باز می کنم خواهر کوچیکمه. فقط ۱ سال و نیم ازم کوچیکتره ولی بالاخره خواهر کوچیکس!! چی شده؟؟ آها امروز قراره من به عقد دائم آقای شوهری در بیام!! به زور خواهر کوچیکه رو آروم می کنم و دوتایی از جامون بلند می شیم. وسط سالن خونه پر از گله. پر به معنی واقعی کلمه. جای راه رفتن نیست. طفلک ماممان و بابا ۴ صبح رفتن بازار گل و اونجا رو بار زدن برای مهمونی شب. من اما سرشارم از احساسات متناقض و بیشتر از همه هیجان! هیجان وارد شدن به یه مرحله ای جدید.
نم نم بارون میاد. به فال نیک می گیرم. تولد حضرت علی و نم نم بارون! چه خوب. نرم نرمک برای رفتن به محضر آماده می شیم. این خواست خودم بود که عقد در محضر باشه. چراش رو هنوز نمی دونم فقط می خواستم توی محضر عقد شیم. برای ساعت ۱۱ و ۳۰ قراره من و شوهری مزدوج شیم. یه دامن بلند سفید پوشیدم با یه مانتوی کوتاه سفید. یه شال سفید و صورتی انداختم روی سرم و با یه آرایش صورتی شدم مثل فرشته ها! معصوم و ساده. کلی چیز برداشتم که تو محضر همراهم باشه. یه قران کوچولو که اولین خرید مامان و بابام بوده. یه تکه پارچه سبز که شوهری به حرم امام رضا تبرکش کرده. ۲ تا حبه قند که توی شب های قدر چندین سال به نیت همچین وقتی دعای جوشن بهشون فوت کردم و چند تا نامه. یه نامه به مادرم. یه نامه به پدرم. یه نامه به خواهرم و یکی به شوهری.
شوهری اومده تنها دنبال من. خانواده شوهری توی محضر منتظرن. مامان بزرگم من و شوهری رو از زیر قل یاسین رد می کنه (انگار می خوایم بریم جبهه) و بعد از رد شدن از زیر قران من و شوهری عازم محضر می شیم. توی صورت شوهری نگاه می کنم بیشتر از هیجان آرامشش متعجبم می کنه. وارد محضر می شیم. اندازه یه گردان آدم هست. تقریبنی وجود نداره! تمام فامیلای درجه یک من و شوهری هستند. خدا رو شکر. همه با هم مشغول حرف زدن می شن و من و شوهری مشغول قران خوندن. عاقد دیر کرده و من دلشوره دارم! آخه ساعت ۱ وقت آرایشگاه دارم. بالاخره سر و کله عاقد پیدا می شه و بعد از امضا کردن برگه هایی که پایان ندارن خطبه خونده می شه. خطبه عقد رو وقتی می خونند که صدای الله اکبر اذان ظهر به گوش می رسه و من ناخودآگاه آروم می شم و بین ۲ تا الله اکبر من و شوهری به عقد هم در میایم. می گن دعا وقت خوندن خطبه عقد مستجابه. برای خیلی ها دعا می کنم.
ما به عقد هم در اومدیم و موقع گرفتن کادو و عکسه! چرا این مراسم تمومی نداره؟؟ مگه نمی دونن من ساعت ۱ وقت آرایشگاه دارم؟؟؟؟ حوصله ام سر می ره اما بالخره تموم می شه!
میایم دم خونه ما. جلوی پامون گوسفند می کشن و شوهری منو با سرعت نور به ارایشگاه می رسونه. اولین باره که برای آرایش صورتم به آرایشگاه می رم.
ساعت شده ۵ و نیم بعد از ظهر و شوهری اومده دنبالم. من رو که می بینه خیره خیره نگاهم می کنه. می گه واقعا خوشگل شدم!! من در لباس بنفش و با آرایش بنفش برای خودم خانومی شدم!! خودمم از دیدن خودم در آینه سیر نمی شم چه برسه به شوهری! می ریم آتلیه و کلی عکس می گیریم!! توی راه برگشتن و نزدیک خونه ماییم که من می گم تشنمه. دلم آبمیوه می خواد !! شوهری دم یه سوپر نگه می داره!! می گم ساندیس نه! آبمیوه طبیعی. با لباس و آرایش و دسته گل من و گل رو لباس شوهری می ریم دم آبمیوه هایدا و یه شیر موز و آ ب طالبی خودمون رو مهمون می کنیم!
توی خونه قیامته. من و شوهری در میون بوی اسفند و گل و صدای کف و صوت وارد خونه می شیم ! مامانم و خواهرم و خاله ام حتی پدر بزرگم خواهر شوهری همه گریه می کنند. چشمای خودمم پر از اشکه. پر از اشک.
کمکم مهمنها میان و بساط رقص و پایکوبی به راه می شه و من ته دلم دیوانه وار خوشحالم. با شوهری می رقصیم. بالاو پایین می پریم. شیطنت می کنیم. و بالاخره با آهنگ برای خواب معصومانه عشق! تانگو می رقصیم. خوشحالیم از چیه؟؟؟؟؟ شاید رسیدن به کسی که سالهاست دوسش دارم.
شب وقت رفتنه مهموناست. شوهری هم قراره بره. دلم می گیره. اما با عشق به اینکه فردا با هم می ریم شمال خودم رو به دست رویاهای شیرین می سپرم و می خوابمو به این ترتیب رویای ترین روز و شب زندگی من رقم می خوره.
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:14  توسط ایرن
|