- شنیدید می گن شعبون شعبون یه روزم رمضون! حکایت ماست! تا بود ما مهمونی می دادیم ولی این ماه رمضونی همش به مهمونی و ددربازی هستیم!
- یکی از افطاری ها رو دعوت شدیم به رستوران طلاییه. جاده اوشون فشم. اگرچه حتما باید با چادر می رفتیم اونجا اما غذاش خوشمزه بود و قیمت هاش بسیار مناسب و محیطش خیلی دلچسب! اگر حوصله چادر سر کردن دارید بسم الله!
- دوستایی که می گفتن چرا با شوهری ماموریت نمی رم: این هفته چهارشنبه به یاری خدا با هم می ریم شمال! ماموریت شوهری افتاده به خطه سرسبز مازندران
- شما هم حس می کنید وبلاگستان دچار رکود شده؟؟؟
- از سریال های ماه رمضان بزنگاه و روز حسرت رو داست دارم! راستی داداشی شما رو یاد پدرسالار نمی ندازه؟ فقط جمیله شیخی شده کاظم!!
- رفتیم فیلم فرزند خاک در سینما آزادی! به نظر من که می ارزه فقط بلیط بخری و بری تو سینما آزادی بگردی
اما فیلمش قشنگ بود. با اینکه علاقه ای به فیلم های درام ندارم اما به نظرم بسیار جالب بود. حداقل سوژه اش نو بود و بازی مهتاب نصیرنیا بی نظیر بود. بی نظیر!
- در راستای بند ۱ رفتیم خونه مادربزرگ و عمه شوهری.
عمه شوهری به شوهری داشت می گفت: فلان خانم رو یادته؟؟ نوه نتیجه نبیره...؟؟
شوهری: ای...چطور؟
عمه: هیچی. عکس عروسیتون رو نشونشون دادم گفت: این برادرزادته؟ منم گفتم بله! گفت چی خونده گفتم مهندسی و از کارت براش گفتم! اونم گفت چه حیف! از غریب براش دختر گرفتین!! این همه دختر دور و بر خودمون بود!!!
قیافه من:

- یه جایی خوندم شجریان و شهرام ناظری و ...در اواخر ماه مهر در سالن وزارت کشور کنسرت دارن اگر کسی نحوه گرفتن بلیط رو می دونه منم راهنمایی کنه.
- امروز تشنه هستم...تشنه! از اول ماه رمضون نه احساس گرسنگی داشتم و نه تشنگی اما امروز بسیار تشنمه..
- فعلا همین.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:47  توسط ایرن
|
لای چشمم رو که باز می کنم غلت می زنم به اون ور تخت و جای خالی شوهری رو می بینم! شوهری صبح زود رفته سر کار و امروز من سر کار نمی رم... یاداوریم از صبح زود که شوهری رفته یه بوسه خداحافظی است.. از جام بلند می شم و می رم توی آشپزخونه و به کارهایی که باید انجام بدم فکر می کنم..
تلویزیون رو روشن می کنم و مثل همیشه کانال پی.ام.سی رو انتخاب می کنم و مشغول می شم... ظرف های شسته شب گذشته رو جا به جا می کنم و ظرف های جدید رو می شورم و بعد تخت اتاقمون رو مرتب می کنم و دستی هم به سر و گوش اتاق می کشم و بعد اون یکی اتاق...تلفنی با مریم حرف می زنم و زمین آشپزخونه رو با دقت تمیز می کنم..شیشه شوی هم پلاس رو روی میز ناهارخوری خالی می کنم و به حرف های همیشه مادرانه مامانم گوش می دم...و بعد گردگیری می کنم و فکر می کنم..به دورها! به دبیرستانم که همه می گفتند آینده درخشانی در انتظارمه..
آب بامبو ها کم شده آب خنک رو می ریزم توی گلدون بامبو ها و به این فکر می کنم که هنوزم عکسم توی کتاب استعداهای درخشان منطقه ۱ هست؟؟؟ جاروبرقی رو روشن می کنم و خودمو از شر موهای روی زمین خلاص می کنم..رتبه ام توی کنکور چند بود؟؟؟ چین پرده ها رو مرتب می کنم و یاد این می افتم وقتی که از دکتر فیو*ضات ۲۰ گرفتم و همه منو با دست به هم نشون می دادن که یک نفر بعد از ۲۰ سال از استاد ۲۰ گرفته!! بسته گوشت چرخ کرده رو می زارم بیرون و پیاز رو پوست می کنم..پروفسور رفیع* پور همیشه تا منو می دید می گفت بزار من سوال بپرسم بعد تو جواب بده! پیاز رو می ریزم توی مونیلکس! مدیر عاملم همیشه می گفت وقتی کاری دسته تو هست خیالم راحته...پیاز و گوت رو با هم چنگ می زنم و نمک و فلفل می ریزم توش! من به عنوان نماینده دفتر تح*کیم؟؟؟ قلقلی ها رو اندازه البالو ریز و یکدست درست می کنم و یاد نامه آقا*جری می افتم که از زندان برام نوشته بود و عید رو بهم تبریک گفته بود... روغن کلزای لادن رو که امگا ۳ هم داره می ریزم توی ماهیتابه و فکرم می ره به جلسات خونه خانم طا*لقانی و جلسات جبهه *مشارکت که می گفتن دفترشون قبلا کازینو بوده (زمان شاه)! قلقلی های سرخ شده رو با چند قاشق مربای آلبالو قاطی می کنم! بهم توی دانشگاه می گفتن خانوم جیم فنگیان! هر روز یه جا بودم..هر روز یه جلسه بودم و یا للعجب که آخر ترم معدلام خوب بود و نمره هام بی نقص! شاید اگر نمره ۱۰ احمد*تو*کلی از اقتصاد نبود الان ارشد بودم!! دو پیمونه برنج رو می ریزم توی یه ظرف و با آب گرم خوب می شورم کلاس های حافظ شناسی چی شد؟؟ برنج رو نمک می زنم و کنار می زارم.. یه لیوان بیدمشک رو ول می دم توی تنگ بلور و با چند قاشق شکر و آب یخ شربت بیدمشک درست می کنم...توی جشن فارق التحصیلی با کلاه و لباس دانشجویی خوشگل بودم و سرشار از اعتماد به نفس!!
..............
نزدیک اومدن شوهری به خونس..سریع یه دوش می گیرم و از حموم می پرم بیرون......عطر می زنم و یه کم آرایش..شوهری زنگ می زنه و بعد صدام می زنه...بوسم می کنه و منو تو بغلش تاب می ده! هیچ وقت خستگیش برای من نیست...هیچ وقت از هیچ چیزی گلایه نمی کنه...هیچ وقت نق نمی زنه..با اینکه هر شب تقریبا از یه شهر میاد خونه یه شب از شیراز یه شب از اهواز یه شب از بندر امام یه شب از تبریز اما همیشه خندونه و مهربون......... شوهری می ره حمام و من آب برنج رو می زارم...اگر الان شخصیت مشهوری نیستم و یه زمانی می تونستم باشم..اگه الان دیگه حتی توی هیچ گروه سیاسی اسمم نیست..اگه الان توی دانشکده هیچ کدوم از هم دوره ای هام نیستن! اگه الان فوقش لیسانسم! و فوق لیسانسو فراموش کردم...اما الان خوشبختم..در کنار مردی که دوسش دارم و دوسم داره...
شوهری از حموم میاد و برام آواز می خونه! گل دراومد از حموم..سنبل دراومد از حموم..تازه دومادو ببین..تند تند دراومد از حموم!! بشکن می زنه و می رقصه و من خوشبختم...شام رو می کشم و اون سفره رو می چینه! تهدیگ آلبالو پلو ذره ای هم نسوخته و من خوشبختم!! شوهری می گه چه خوب که دست پخت من این همه خوبه و من خوشبختم.....
همین کافیه.. یه کار خوب..یه همسر مهربون و خونه ای که دوستش داری!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:45  توسط ایرن
|
گفته بودم یکی از دوستام دخترخانومیه که با یه پسر هندی ازدواج کرده؟؟ یکشنبه عروسیشون بود... با مزه ترین عروسی که توی زندگیم رفتم!
مادر داماد با خالی وسط پیشونی و ساری آبی رنگ و موی سپید بلند بافته فرق وسط نمونه کاملی از یک مادر شوهر هندی بود! مردهای خانواده شباهتی به هندی ها نداشتن و در کت و شلوار شبیه ایرانی های ریزه و میزه بودن! و اما داماد! بعد از شوهری گوگولی ترین دامادی بود که من تا حالا تو زندگیم دیده بودم! بسیار خندون و شیطون و بلا! آخر مراسمم بهتر از ما فارسی می رقصید! برق عشق و خوشحالی توی چشماش بود و آدم رو یاد فیلم های هندی می نداخت...عروسم به احترام به قوانین هندوستان با آرایشی ساده و لباس سفید عروسی کلی خودش بود و البته خوشگل بود... بگذریم که برای برگزاری این عروسی عروس و داماد از هفت خوان رستم گذشتن!! و تازه حالا ۲۰ شهریور یه عروسی در هندوستان دارن که عروس باید براش ساری ابریشم قرمز بدوزه و وسط پیشونیشم خال بزاره! داماد بیچاره هم کلی مرارت کشیده بود و مهم تر از همه قوانین مسلمان شدن مردان!!! که کلی حال تازه داماد رو گرفت... اما در کل تلاش داماد برای یکرنگی با مراسمی که باهاش آشنایی نداشت خیلی شیرین بود..تلاشش برای فارسی حرف زدن و ایرانی رقصیدن و آداب ایرانی رو رعایت کردن آدم رو یاد فیلم ازدواج به سبک ایرانی می نداخت.. و عروس چه قدر دوستانه هوای مادرشوهر و تنها جاریش رو داشت با احترامی که اصلا ساختگی نبود و حسن نیت عروس را نشون میداد..
توی راه برگشت از عروسی به شوهری گفتم من نگران عروسم.. ۲ نفر از ۲ فرهنگ و ۲ کشور و ۲ زبان و ۲ دین و ۲... این ۲ ها حالا حالاها ادامه داره! چه جوری می تونن با هم کنار بیان؟؟؟؟ شوهری اما خوشبین تر از من بود و معتقد بود این همه زندگی که زن و شوهر هر یک از یه کشورن و در کنار هم خوشبخت خوشبخت..شوهری می گفت سارا هم حتما خوشبخت می شه...منم امیدوارم و آرزو دارم که هر روزشون بهتر از روز قبل باشه و خوشبختی رو با تمام وجود مزه مزه کنن
پی نوشت ۱: راستی توی کارت عروسیشون نوشته بود: شکرشکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 14:12  توسط ایرن
|