تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

زبون دراز بی زبون!!!

وقتی کوچیک بودم مادرم همیشه می گفت تو زبونت فقط مال ماست!! برای ما ۳ متر و نیم زبون داری اما نمی دونم چرا پیش بقیه این قدر بی زبونی!! و همه به این شوخی می خندیدیم... اما حالا دارم کم کم می فهمم که مادرم راست گفته بود! من خیلی وقت ها که لازمه این زبون به کار بیفته لال می شم!! خیلی وقت ها که لازمه به خاطر دفاع از شخصیتم حرفی بزنم یا خیلی وقت ها که از شدت ناراحتی زبونم رو بین دو دندونم فشار می دم باید بزارم که حرف هام هرچند تلخ و گزنده از این زبونم در بیان!!

- نمی دونم چرا لال می شم وقتی یه نفر بهم می گه این شوهری خیلی پسر خوبیه و تو خیلی شانس اوردی تورش کردی! لال می شم بگم در خانواده و اطرافیان من و در فرهنگ خانوادگی ما تور کردن رو به دخترهای ولوی خیابانی نسبت می دن و اصولا من همسرم رو انتخاب کردم!! و تور کردنی در کار نبوده!

- وقتی به سفارش مادرم به همه اقوام و فامیل زنگ می زنم و احوالپرسی می کنم و همه بهم می گن چرا به ما کم زنگ می زنی و چرا به ما سر نمی زنی؟ لال می شم بگم یک بار شد یکدوم از شما به من زنگ بزنید و احوال منو بپرسید؟؟ شد یه دفعه بگید تو که همش شوهرت ماموریته چه کار می کنی؟ به چیزی احتیاج داری؟ اصلا حالت خوبه؟؟؟ بگم اصلا تلفن خونه ما رو بلدید؟

- لال می شم بگم وقت دعوت مهمونی شام ساعت ۸ و نیم همون شب نیست اونم وقتی تو توی یه مهونی دیگه هستی!! و چون خیلی خوشحال می شن از حضورت مثل آدمای احمق ساعت ۱۰ و نیم شب بری به اون مهمونی!!!! بعد لابد بقیه مهونها می گن چه دختر بی ادبی که این ساعت بلند شده اومده مهونی!!

- لال می شم بگم هرکسی می خواد  بره مسافرت زنگ می زنه و خداحافظی می کنه ولی خودم به درخواست و پیشنهاد خودم!!!! می رم و قبل از سفر و مسافر رو می بینم!!!!

- لال می شم به همکارم بگم اصولا قرار بود مدیر این پروژه من باشم و به خواست خودم بنا بر مدیریت مشارکتی سمت خودم رو حذف کردم و الان اون داره برای نحوه همکاریش برای ما شرط می زاره!!!! و کارمند انتخاب می کنه!

- لال می شم بگم من از پروژه قبلی سهم قابل توجهی داشتم و حالا که چکتون نقد شده پول منو که خیلی هم بهش احتیاج دارم بهم بدید!!!!

- لال می شم بگم برای دعوت برای مهمانی رسم و اصل بر این است که با خانوم خونه تماس بگیرند!!!

 

خلاصه اش که من خیلی وقت ها لال هستم!! حالا شاید خیلی خها اسم این لال بودن رو بزارند خانومی! یا خیلی ها اسمش رو بزارند حماقت یا بعضی ها اسمش رو بزارند سیاست!! اما در هر صورت من از نظر خودم لالم!!!!!!!!

 

 

پی نوشت ۱: این حرف ها خیلی وقت بود که در گلوم گیر کرده بود.....اما الان بهترم..خیلی بهتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 12:19  توسط ایرن  | 

اشک ها و لبخندها!!!!

این روزها (اگرچه خیلی وقت ها نبودم) اما روزهایی بود که غم و شادی و خوشحالی و ناراحتی به هم گره خورده بود...تا میومدم از یه روز یا یه مسافرت هیجان انگیز بنویسم یه چیزی آسمون دلم رو ابری می کرد اون قدر که نوشتنم نمی یومد....ولی الان می خوام بنویسم از اشک ها و لبخندها!! این اشک ها و لبخندهای زندگی زن و شوهریه ما یعنی من و شوهریه..

لبخندها:

- شوهری من خیلی مهربونه و توی مسافرت همش مواظبه به من خوش بگذره.

- شوهری من توی خیلی از کارای خونه کمک می کنه.

- شوهری من خیلی از وقت ها محبتش رو به من نشون میده به طوریکه این روح نا آروم من آروم بگیره.

- شوهری من رضایتش رو از کوچکترین چیزها حتی خوردن یه غذای خوشمزه نشون میده.

- شوهری من هیچ وقت منو با کسی مقایسه نمی کنه.

- شوهری من به استعدادهای من احترام میزاره.

- شوهری من به فکر منه و جوری به فکرمه که من می فهمم به فکرمه.

- شوهری من برای هرکاری که بگم بالاخره یه زمانی رو اختصاص می ده.

- شوهری من توی هر شرایطی خواهان پیشرفت منه.

- مهم تر از همه این که می دونم منو بیشتر از هرکس یا چیزی توی دنیا دوست داره.

 

اما اشک ها:

- شوهری من توی جمع های خانوادگی (بر خلاف وقتی دو نفریم) اون قدر که من لازم می دونم به من توجه نمی کنه!

- شوهری من توی خرید (خرید برای من و نه وسایل خونه) بسیار  بی حوصله است.

- شوهری من از انتقاد اصلا و ابدا خوشش نمیاد.

- شوهری من وقتی من ناراحتم به جای حل مشکل ناراحت می شه.

- شوهری من موقع عصبانیت تند رانندگی می کنه.

- شوهری من وقتی ناراحته یا ناراحتم به جای صحبت سکوت می کنه.

 

 

پی نوشت ۱: نمی دونم ولی شاید الان در قسمت اشک ها هستم به لحاظ روحی! و این مطالب رو می نویسم خیلی خوب قسمت لبخندها رو تشریح نکردم و یا شاید بعضی از مطالب قسمت اشک ها غیر منصفانه باشه!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:29  توسط ایرن  | 

ابو علی سینا ممنوع الوروود شد!!!

رئیس جمهورگفت :با نگاهی به کتابهای تاریخ که نویسندگان منصفیانها را نوشته اند در می ‏یابیم که هشتاد درصد علم مدیونکار ایرانیهاست. محمود احمد*ی نژاد با بیان اینکه ملت ایران ‏در طول تاریخ هموارهپرچمدار علم و پذیرای کلام حق بوده است افزود: ' مهندسی، پزشکی ‏، فرهنگ ، الهیات ،انسان شناسی ، معرفتهای دینی ، شعر وادب و هنرکشورما همه در اوج ‏است و این ریشهماست و امروز ما هم همینطور است.'

در پی اعلام بیانات گهربار رئیس* جمهور و مسوولان عالیرتبه ن*ظام، ولوله های در سراسر‏عالم افتاد، بسیاری از دانشمندان که مرده بودند، سر از خاک برآوردند و به شوق دیدار وطن ‏به سوی مرزهای جمهوری اسلامی رهسپار شدند. از سوی دیگر به دستور رئیس*جمهور ‏مقرر گردید که مهندسان، پزشکان، مخترعین، دانشمندان بزرگ، اهل فرهنگ، انسان شناسان، ‏عارفان صاحب معرفت دینی، شاعران و ادبای بزرگ مورد حمایت قرار گرفته و به محض ‏ورود به کشور بلافاصله جلوی پای شان فرش قرمز پهن کنند و آنها را با ماشین ضدگلوله و ‏تشریفات فراوان به تهران برده و در جمع نخبگان مورد استفاده بهینه قراردهند.

روز- خارجی- گمرک بازرگان
صفی طولانی ازدانشمندان تشکیل شده و همه از شوق ورود به کشور اشک می ریزند. یک ‏هیات ویژه ازطرف رئیس جمهور و زیر نظر فرمانداری محل موظف است که دانشمندان را ‏شناسایی و پس ازاین که دانشمند بودن آنان محرز شد، آنها را به تهران ببرند.‏
مامور مربوطه:بفرمائید، اسم شما چیه؟
ابن سینا:بنده ابن سینا هستم.‏
مامور مربوطه:شغل تون چیه؟
ابن سینا: مندانشمندم و کتابی به نام ' قانون' نوشتم و کتابی به نام' شفا' و دهها کتاب دیگر ‏هم تالیف کردم.‏
مامور مربوطه:اون وقت این کتاب ' قانون' شما تو مایه همین حقوق بشر و این چیزهاست ‏که الآنضد انقلاب روش پروژه آمریکایی داره؟ ‏
ابن سینا: نهفرزندم، کتاب قانون بنده در باب پزشکی است. بنده تمامکتاب ها را آورده ام که ‏تورقی بکنید...‏
( ابن سینا یک ساک کتاب می دهد.)‏
مامور مربوطه(کتاب ها را به یک کارشناس می دهد): پس واسه چی اسم مشکوک روی‏کتاب پزشکی گذاشتی؟ قانون هم شد اسم؟ کم از دست حقوقدان و وکیل و شیرین *عبادی می‏کشیم که شما هم اومدی دردسر درست کنی؟
ابن سینا:نه فرزندم، عرض کردم که کتاب ' قانون' در باب پزشکی است، کتاب 'شفا' در ‏باب فلسفه و منطق است. ‏
مامور مربوطه:آهان! دودره بازی شروع شد. اسم کتاب پزشکی رو گذاشتی قانون، اسم کتاب ‏فلسفه ومنطق که معلوم نیست توش چه مزخرفاتی نوشتی گذاشتی شفا؟ رد گم می کنی؟ فکر ‏کردی مااوشکولیم؟ ‏
ابن سینا:اوشکول به چه معناست؟
مامور مربوطه:اونش به شما مربوط نیست، دیگه چی کاره حسنی؟ یعنی دیگه چه کتابهایی‏نوشتی؟ ‏
ابن سینا:کتابی جامع دارم در باب موسیقی.....‏
کارشناس: حاجی! شما تو کار ویسکی و ودکا هم هستی؟ ‏
ابن سینا:ویسکی و ودکا نمی دانم چیست و در کدام رشته از علوم است.....‏
کارشناس:داداش! شما ممنوع الورودی، اینجا تو کتابت نوشته ' سیاسه البدن وفضائل ‏الشراب'، تو کار موسیقی هم که هستی، یه بارکی بگوقراره کاباره راه بندازی، نه داداش! ما ‏چنین دانشمندی رو نمی خوایم، برو همون جاییکه بودی....‏
‏( ابن سینا با سری به پائین افکنده در حالی که ساکپر از کتابش را به دوش می کشد، دور ‏می شود، آن طرف تردوازده ماشین از وزارت علوم عربستان آمده اند، سوار ماشین آنهامی ‏شود و می رود.)‏
مامور مربوطهبه کارشناس: دیدی؟ تازه یارو جاسوس هم بود، دیدیعرب ها بردنش، اسمش ‏هم مشکوک می زد، نفوذی عرب هاست.‏
مامور مربوطهبه نفر بعدی: بفرما عالم محترم، اسم محترم حاج آقا چیه؟
زکریای رازی:بنده خدا زکریای رازی هستم....‏
مامور مربوطه بلند می شود و او را بغل می کند: ای ول! بابا این کاره!خیلی معروفی. کلی ‏داروخونه به اسمت کردن. مطمئنم استامینوفن کدئین ودیفن هیدرامین رو تو کشف کردی. ‏حاجی! خیلی مرام داری. به این می گن دانشمند. البتهشما که شناخته شده ای، ولی واسه درج ‏در پرونده بفرما ببینم حضرتعالی چی کشففرمودین؟
زکریای رازی:پزشکم و فیلسوف و شیمیدان....‏
مامور مربوطه:بگو بیست! حرف نداری؟ تو کار اورانیوم هم هستی؟
زکریای رازی:نه، کشف مهم من که عمری برای آن صرف کردم الکل است....‏
مامور مربوطهو کارشناس به هم نگاهی می کنند و چشمکی می زنند....‏
مامور مربوطه:تشریف بیارین داخل مرز... بفرمائید....‏
زکریای رازیوارد می شود. بلافاصله دستگیرش می کنند و به او دستبند می زنند.مامور ‏مربوطه موبایل سردار رادان را می گیرد: الو! حاجی اصل جنس رو گیر آوردیم، منبعاصلی ‏هر چی ودکا و ویسکی و ابسولوت، طرف اعتراف کرد که کاشف الکله، ... نه،نذاشتیم در ‏بره، آوردیمش توی مرز و فعلا دستبند و پابند زدیم و انداختیمش انفرادی،خیلی موردش ‏سنگینه....‏
مامور مربوطه:نفر بعدی
نظامی گنجویوارد می شود: بنده نظامی گنجوی هستم.‏
مامور مربوطه(بلند می شود و احترام نظامی می دهد): خوب شد بالاخره یه آشنا پیدا شد.... ‏ببینم سرکار شما در کدوم لشگر خدمت می کنین.‏
نظامی گنجوی:در لشگر عشق
مامور مربوطه:متوجه نشدم، شما مگه جزو برادران نظامی نیستید؟
نظامی گنجوی:نه فرزندم، بنده شاعرم و اشعار بسیار سروده ام....‏
مامور مربوطه:تو مایه انرژی هسته ای و بیوشیمی و فیزیک و ریاضیاتراسته کارتون ‏نیست؟
نظامی گنجوی:نه، من فقط حکایات عاشقانه را به نظم در می آورم، مخزن الاسرار، لیلی و ‏مجنون، خسرو و شیرین، هفتپیکر.....‏
مامور مربوطهبه کارشناس: اون وقت شما مکان هم دارید؟
نظامی گنجوی:قبلا داشتیم، اکنون لامکان شدیم.‏
مامور مربوطه: پس با این لیلی خانوم و شیرین خانوم و اون هفت تا پری پیکر کجا کار می‏کنین؟ نظامی گنجوی:عرض کردم که من اینها را به نظم می آورم.‏
مامور مربوطه:یعنی اماکن فساد رو سازماندهی می کنید واسه شیرینخانوم و لیلی خانوم....‏
نظامی گنجوی:فساد یعنی چه؟ چه بی مایگانی هستید شما مردم!‏
مامور مربوطهبه کارشناس: بنویس آقای گنجوی که خودش را جزو نظامیان جازده، به کار ‏نظم دادن و سازماندهی اماکن فساد برای نامبردگان لیلی وشیرین و هفت نفر دیگر از موارد ‏فساد مشغول بوده، تا قبل از اجرای طرح امنیت اجتماعیمکان داشته و الآن در خیابان بکار ‏فساد می پردازد. سریع دستگیرش کن بفرستش منکرات.‏
ادامه داستان:‏
جناب ریاست محترم جمهوری!‏
براساس بررسیهای به عمل آمده در روز هفتم شهریور 1387 تعدادی از باصطلاح نخبگان ‏و شعرا ودانشمندان وارد مرز بازرگان شده و اکثر آنان به دلیل محرز بودنجرایم و براساس ‏اعترافات خودشان بازداشت و جهت ادامه بازجویی ها به مرکز ارشادشدند. اسامی افراد ‏ارشاد شده به شرح زیر است:‏
شخص موسوم بهعلی اکبر دهخدا: ایشان مقداری چرند و پرند نوشته بود ومدعی بود که یک ‏لغت نامه نیز نوشته و مدتی نیز با دستگاه ستمشاهی همکاریداشت.‏
شخص موسوم بهسعدی: از وی علاوه بر دو کتاب بوستان و گلستان که به نظر میرسید از ‏کتاب فروشی خریده باشد، یک جلد خبیثات کشف شد که تماما حاوی موارد مسالهدار و ‏منکرات است و به علمای اسلام در موارد متعدد توهین کرده است.‏
شخص موسوم بهعبید زاکانی: از وی یک کتاب مستهجن شامل داستان و شعر کشف شد که ‏متهم بهنوشتن آن اعتراف نمود و نوشتن همین کتاب برای سه بار اعدام او کافی است.‏
شخص موسوم بهسوزنی سمرقندی: از وی یک دیوان شعر کشف گردید که تماما دارای الفاظ ‏وکلمات مستهجن و زیدبازی بوده در چند جای آن فحش داده و اعتراف کرده که شراب خورده‏است.‏
شخص موسوم بهمولوی: از وی دو دیوان کشف گردید که در آن افکار انحرافی نظیراندیشه ‏های منحط اصلاح طلبان و بخصوص شخص موسوم به دکتر سروش مشاهده شد و معلوم‏نیست این از آن استفاده کرده یا آن از این. شخص مذکور در هنگام درگیری غیب شد وچند ‏متر آن طرف تر در ترکیه ظاهر شده و احتمالا به کشور دوست و برادر ترکیه پناهندهشده ‏است. ‏
شخص موسوم به ایرج میرزا: دارای یک دیوان شعر حاوی اشعار مستهجن واهانت به خدا و ‏پیغمبر و روحانیت و اعتراف به چند فقره زنا و تمسخر حجاب و برخیموارد دیگر بود که به ‏نظر می رسد فرد مذکور مهدور الدم است، بفرمائید ترتیبش رابدهند.‏
شمس تبریزی:شخص مذکور پس از رفتن شخص موسوم به مولوی بلافاصله منطقه راترک ‏و حاضر به معرفی بیشتر خود نشد.‏
سید محمدعلی جمالزاده: وی کتب زیادی در دست داشت و برخلاف سایرین جرم خاصی ‏مرتکب نشده بودو رابطه خوبی هم با برادران برقرار کرده بود، منتهی به دلیل داشتن تابعیت ‏کشور سوئیساز ورود او به کشور جلوگیری شد.‏
همچنین 327 تندیگر از کسانی که در محل بودند پس از مشاهده برخوردهایانقلابی و ‏مکتبی اینجانبان محل را ترک کرده و رفتند
سید غضنفرتیموری، سید تیمور غضنفری
ماموران موسسه حمایت از دانشمندان و نخبگان در مرز بازرگان

 

پی نوشت ۱: این متن با ایمل به دستم رسیده اما می دونم نویسندش ابراهیم*نبویه!! به علت حجم زیاد تعدادی داستان را حذف کردم.. کسانی که متن کامل رو می خوان ایمیشون رو بزارند براشون ایمیل می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:33  توسط ایرن  | 

باز هم اول مهر آمده است!!

گاهی اوقات یه گذشته شیرین همون قدر می تونه آدم رو اسیر خودش کنه که یک گذشته تلخ! گاهی تو می تونی اونقدر اسیر گذشته شیرینت باشی که همون جا بمونی و درجا بزنی... گاهی می ترسم منم از همین گروه باشم....

دختر مدرسه ای ها رو که می بینم وقتی دور هم جمعند و می گن و می خندن دلم می خواد منم برم و مانتو و مقنعه بپو شم و بشم یه دختر دبیرستانی...مثل همون موقعی که صبح ها اگر از تب می سوختم و مامانم می گفت بمون خونه می گفتم حالم خوبه و باید برم مدرسه....هر روز از خواب که پا می شدم هیجان عاشقی رو داشتم که می خواد معشوقش رو ببینه!! و معشوق من مدرسه بود... به قول یکی از معلم هام می گفت ما از یک ساعت و نیم هر کلاس! یک ساعت و ربعش رو می خندیم و یک ربع برای استراحت!!!! درس می خونیم...واقعا همین بود..وزهایی سرشار از شادی..یه شادی بی قیدانه! تنها مشکلی که بود درس خوندن بود که ما چون درس نمی خوندیم پس مشکلیم نداشتیم!!

دانشگاه که رفتم اگرچه لذت دبیرستان رو هیچ وقت نداشت اما شادی های دبیرستانی رو با خودم (با خودمون) به دانشگاه بردیم..از آب بازی وسط محوطه دانشگاه تا لیگ بازی ایکس و او آخر کلاس! عصر ها و شب ها هم با دوستای دبیرستانی هر شب یه جا جم بودیم و سرشار از مسخره بازی و لودگی! 

و من اسیر این گذشته ام..اگرچه الان در کنار شوهری زندگی سرشار از عشق رو تجربه می کنم اما گاهی فکر می کنم که در قبال این عشق مسئولم.. گاهی فکر می کنم من وظیفه دارم و البته وظیفه ای شیرین که در قبال شوهری و خونمون و خانوادهامون مسئولیت بپذیرم..من برای خوشبختی باید گاهی بزرگ باشم و تلاش کنم! و این چیزیه که منو گاهی اسیر گذشته ام می کنه.. یه خوشبختی بی قید و شرط و یه خوشبختی مسئولانه!! هرچند جنس این دو تا یکی نیست اما گاهی ما آدمها گوش رو با چشم مقایسه می کنیم و شاید از این جهته که من هنوز گاهی دلم می خواد صبح ها برم مدرسه...برم مدرسه..برم مدرسه...

 

 

پی نوشت ۱: تولدم نزدیکه... از اینکه دارم بزرگ می شم می ترسم... از اینکه الان در نقش همسر و خانوم یه خونه هستم و شاید تا چند سال دیگه مادر باشم می ترسم...گاهی دلم می خواد زمان رو با همه قشنگیش نگه دارم آخه من هنوز یه جایی توی گذشته جا موندم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 14:50  توسط ایرن  |