کلید رو می ندازم تو در وروودی. در رو باز می کنم و دلم قیلی ویلی می ره! پله ها رو دو تا یکی می رم بالا و نفس زنان می رسم پشت در واحد خودمون! وقتی قفل عجیب غریب در رو مثل همیشه با سختی باز می کنم و موج گرم خونه می خوره تو صورتم نفسی به راحتی می کشم. دلم برای خونم تنگ شده. می ایستم و بو می کشم هرچند به خاطر اینکه چند روز خونه نبودم خونه بوی موندگی می ده اما همین بو رو هم با لذت می کشم توی ریه هام! هیچ کاری نمی کنم و از اینکه خونه اون جوری که می خوام مرتب نیست هیچم ناراحت نیستم. مهم اینه که من الان خونمم! خونه ای که برام زیباترین جای خداست!
کوچیکتر که بودم به حرف کسایی که می گفتن هیچ کجا خونه خود آدم نمی شه می خندیدم! با خودم می گفتم من ۲۵ سال خونه پدریم در ناز و نعمت بزرگ شدم و نازک تر از گلم نشنیدم! حالا مگه می شه این خونه پدری رو بتونم با هیچ خونه ای مقایسه کنم؟؟ اما حالا می بینم خونه پدری با تمام محبتی که بهم می شه و با تمام عشقی که پدر ومادرم از بودن من در خونه دارن برام مثل یه مهمونی خیلی خوب می مونه. نه بیشتر! من اینجا یه مهمون عزیزم اما خونه خودم برای منه! اگرچه خونه مامان اینا از خونه من بزرگتره و اجاره ای هم نیست و از نظر من جاشم از خونه من خیلی بهتره اما من این خونه اجاره ای رو با هیچ جا عوض نمی کنم. آرامشی که اینجا دارم رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم...اینجا خونه منه! خونه من و شوهری که توی نبود شوهری اگرچه دلگیرتره اما بازم از همه خونه های دیگه دنیا برام دلچسب تره.
پدرم می گه زندگی زناشویی فقط از زن وشوهر تشکیل نمی شه و یه عنصر سومی هم هست که اندازه زن و شوهر می تونه در خوشبختی خانواده نقش داشته باشه و اون چیز مهم خونه است! اگر به خونتون برسید و بهش انرژی بدید خونتونم به شما انرژی می ده و من اینو بارها امتحان کردم. من حس می کنم خونم از من راضیه! منم از خونوم راضیم. شوهری هم.
خونه صورتی خوشگلم دوست دارم.
پی نوشت ۱: شوهری از جمعه شب رفته ماموریت ایتالیا و تا دوشنبه ۲ هفته دیگه نمیاد.
پی نوشت ۲: منم این جمعه به شوهری ملحق می شم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 23:15  توسط ایرن
|
- قدرت یه عذرخواهی صادقانه چه قدر زیاده. با یه معذرت می خوام کوچولو همه چیز از دلم بیرون رفت.
- نمی دونم چرا همسرایان این قدر به وبلاگ من علاقه من شدن؟؟؟ بیشتر از ۳ دفعه است که هر پستی می نویسم با استقبال گرمشون منو به نوشتن دلگرم تر! می کنند. چرا فحش؟؟ چرا بدخواهی؟؟ چرا کینه؟؟ اگه خوندن این مطالب کسی رو ناراحت می کنه یه ضربدر بالای صفحه هست که با بستنش می تونید وقت عزیزتون رو به کارهایی بپردازید که دوست دارید!!!!
- شوهری از دیشب رفته ماموریت و تا پنجشنبه شبم از ماموریت نمیاد. از نبودنش خسته ام. شوهری مقصر نیست که برای گذران زندگی مجبوره به این شهر و اون شهر سفر کنه و من اینو خوب خوب می فهمم اما از نبودنش خسته ام.
- نمی دونم چمه. سر کار هنوز با هام قرارداد نبستن ولی هر روز سر کار می رم و هر روز مدیرعاملمون ازم می پرسه پس این چی شد؟ پس اون چی شد؟؟ چرا فلام کار هنوز انجام نشده!!! چه قدر دلم می خواد بتونم یه داد بزرگ تو موسسه بزنم و بعد بیام از اینجا بیرون ولی هنوز یه چیزی مانعمه. هنوز قیافه بچه هایی که توی لرستان دیدم یا چهر ه هایی که توی باغ آذری با امید به چشمام نگاه می کردن نمی زاره همه چیزو بندازم و برم! هنوزم وسوسه پول هرچندم اندک منو پایبند این موسسه کرده!!! مگه نمی شه هم طمع و حرص پول رو داشت و هم عشق خدمت به مردمو؟؟ من این دو تا رو با هم دارم. عیبی داره؟؟
- کتاب راز فال ورق رو تا نیمه خوندم. چرا تاحالا روییدن عاج در دهانم برام عجیب نبوده؟؟؟
- اوبا*ما رئیس جمهور شد. مثل اینکه قراره ما خوشحال باشیم. اما من خوشحال نیستم. برام هیچ فرقی نمیکنه کی رئیس جمهور آمریکا باشه! چند وقته اخبار گوش نکردم؟؟؟؟ چند وقته حتی یه روز نامه رو هم ورق نزدم!؟ این همکارم یه ریز داره در مورد اوباما سخنرانی می کنه. می گه بالاخره مسلمونزاده است!! من می گم:والله این مسلموناش با ما چه کردن که این مسلمون زاده بخواد با ما بکنه! آگاهی از دور و ورم جز اینکه ناراحتم بکنه و یه نگرانی رو به نگرانی هام اضافه کنه هیچی برام نداره. پس بهتره خبر نداشته باشم تو صندوق ذخیره ارزی چه خبره. بهتره بی خبر باشم از نرخ تورم. بهتره تعداد اعدامی ها رو هم ندونم. چه فرقی می کنه دونستن یا ندونستن این مطالب؟؟؟
- کاش دنیا یه چند روزی به همه مرخصی می داد و توقف می کرد تا من خوب فکر کنم. فکر می کنم برای فکر کردن هم وقت ندارم.
پی نوشت ۱: مثل این که خیلی نق زدم..
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:5  توسط ایرن
|
شنبه تولدم بود. روز تعطیل و شهادت. همیشه از این که تولدم روز تعطیل باشه خوشم نمیومد! و خوب واسه همینم اولین تولد در خونه خودم روز تعطیل شد!!!! این شانس منم احسنت داره!
پنجشنبه یعنی ۲ شب مونده به تولدم به خودم یه هدیه خیلی خوب دادم و تونستم بالاخره برخی از دوستای عزیز نازنین وبلاگیم رو ببینم و تازه کلیم کادوهای خوشگل ازشون گرفتم. شب هم تلویزیون ایران به من کادوی تولد داد و فیلم اتوبوس شب رو با بازی به یادموندنی زنده یاد خسرو شکیبایی نشون داد. آها هواپیمایی جمه.ری اسلامی هم با کاهش تاخیرات خود از ۲ روز به ۱ ساعت شوهری من رو در رسیدن به خونه یاری داد و من از هواپیمایی جمهوری اسلامی هم هدیه گرفتم.
شب پنجشنبه که شوهری رسید خونه گفت جمعه و شنبه که تولدته حرف حرف توست!! هر کاری که دلت می خواد و هوس کردی توی این دو روز انجام می دیم. اول فکر کردم بریم بیرون مغازه گردی آخه یکی از آرزوهای دیرینه اممغازه گردی اسلومویشن با شوهری بود اما فکر کردم چون شهادته باید تمام پاساژها تعطیل باشن. پس بی خیال مغازه گردی شدم و ترجیح دادم کتاب دختر پرتغال رو بی دغدغه کارهای خونه شروع به خوندن کنم. عصر اما به شوهری گفتم بریم سینما فیلم آواز گنجشک ها. رفتیم و کلی خوراکی خریدیم و فیلم رو دیدیم که البته من از دیدن فیلم اون قدر که همه می گفتن قشنگه لذت نبردم.
اما جمعه که بازم تا دیر وقت خواب بودیم و من از ساعت ۸ صبح اس.م.س و تلفن های تبریک رو جواب می دادم. شب قرار شد که شوهری ۱۰ تا رستوران رو بگه و من از بینشون ۵ تا رو انتخب کنم و بعد عین انتخابات ملکه زیبایی ۳ تا رو انتخاب کنیم و بعد یکی رو برگزینیم!! پیشنهادهای شوهری رستوران های مدیترانه.شاندیز. نایب سعادت آباد. سرینا. تاج محل. رستوران چینی تخت طاووس. شار. نارنجستان. سارا و پنتری بود. که هر دو به اتفاق رستوران چینی رو پسندیدیم و شام رفتیم رستوران چینی. منم از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون همش منتظر بودم که شوهری کادومو بده که دیدم خبری نیست که نیست!! آخر به زبون اومدم و گفتم برام کادو نخریدی؟؟؟ که گفت چرا اما سه شنبه یه مهمونی کوچیک می گیریم و منم کادومو با بقیه بهت می دم. و اون شبم با دیدن فیلم کلیک تموم شد.
اما سه شنبه بازم شوهری مهربون گفت تولدته و تو لازم نیست کاری بکنی شام من جوجه کباب درست می کنم منم که از خدا خواسته قبول کردم. مهمون هام چند تا از دوستام به اضافه خواهرامون و پسردایی من می شدن. بعد از اومدن مهمون ها پسرا مشغول جوجه کباب درست کردن شدن و ما هم مشغول گل گفتن و گل شنیدن اما من همش فکرم پیش کادوهام بود. آخه من عاشق کادو هستم. چه هدیه بدم چه بگیرم اما این پروسه رو خیلی دوست دارم. بالاخره زمان کادو باز کردن رسید و من از یکی از دوستام یه سرخ کن هدیه گرفتم و از یکی دیگشون یه بلیز بسیار شیک لیوایز و یه بسته شمع . خواهر شوهری ۲ جلد کتاب مسطاب آشپزی و خواهری خودم یه دامن بسیار خوشگل. نوبت شوهری بود اما کادویی روی میز باقی نمونده بود که خواهرم اعلام کرد: و اما کادوی شوهری یه چیز رنگارنگ و بسیار قشنگ که بیشتر از ۱ ساله که چشمت دنبالشه!!! من تقریبا جیغ کشیدم نکنه اون گردنبند پروانه رو واسم خریدی که صدای بله شوهری در صدای سوت و دست بقیه گم شد!!!
و این بود خاطره من از ۲۶ سالمین سالروز تولدم!
پی نوشت ۱: گردنبندم رو شوهری سفارش داده بسازن. آماده شد عکسشو می زارم که بهم حق بدین ۱ سال چشمم دنبالش باشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:35  توسط ایرن
|
۲۶ سال قبل در چنین روزی در یک روز سرد پاییزی دخترکی با وزن ۲ کیلو و ۸۰۰ گرم در بیمارستان آراد تهران در اتاق ۱۰۱ در ساعت ۲:۲۵ دقیقه بعد از ظهر متولد شد.
پی نوشت ۱: اون دختر کوچولو که الان ۲۶ سالشه منم!!! تولدم مبارک. منتظر اخبار جدید من در مورد تولدم باشید.

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 14:12  توسط ایرن
|