تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

سرما نوشت!

- سرما خوردم. به شدت. از اول هفته تا حالا سر کار نتونستم برم. سرما رو دوست ندارم. هیچ کاری نداری. انگار هیچ تفریحی ام نیست. حتی توی این سرما تعطیلات رو مسافرتم بری بهت خوش نمی گذره. آرزو می کنم دوباره بهار بیاد.....

- همیشه وقتی مریض می شدم مامانم دعوام می کرد. طاقت مریضی ما رو نداشت و نداره. الانم بهش نگفتم مریضم ولی فکر می کردم خونه خودم وقتی مریض شم یه نفر همش نازم رومی کشه! اما شوهری هم مثل مامانمه. مرتب داره دعوام می کنه چرا قرصات رو نخوردی؟ چرا بخور به برق نیست؟ چرا آمپول نمی زنی؟ چرا میوه نمی خوری؟

- دیشب شوهری ماموریت اراک بود. ساعت ۷ از اراک می خواست بیاد تهران که کلیم تو ترافیک مونده بود. ساعت ۱۲:۳۰ رسید خونه. منو که دیده می گه سلام. زود اومدم؟؟؟؟؟؟

- نظرتون راجع به ازدواجی با اختلاف سنی ۱۴ سال چیه؟؟ (در صورتیکه بقیه شرایط از نظر طرفین مساعد باشه).

-می گویند از قربان تا غدیر راهی نیست! همچنان که از ابراهیم تا علی.

- دلم پول می خواد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! زیاد! البته در کنار جمیع جهات! سلامتی و جوونی و شادابی و خوشبختی و پول!! چیز زیادیه؟

- با اینکه ما تا چند سال دیگه قصد بچه دار شدن نداریم و با علم به اینکه چون قصد بچه دار شدن نداریم پس بچه نخواهیم داشت اما هر دارویی می خورم کوفتم میشه! از این حسم کلافه می شم. اصلا توهم اونایی که بی انکه بخواهند صاحب بچه شدن همش با منه!

- کلوم آخر:خسته ام من! خسته ام من! مثل مرغ بال و پر شکسته ام من!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:59  توسط ایرن  | 

6 سال پیش!

بارونی نازک سرمه ای رنگ رو تنم می کنم بی آنکه خبر داشته باشم شوهر آینده ام من رو اولین بار در این لباس خواهد دید. روش یه ژاکت نازک سرمه ای تن می کنم با کفش ساده مشکی و آرایشی که از همیشه قدری غلیظ تر است.

توی دانشگاه با آقای یساری و زهرا قرار دارم. قراره با هم بریم دانشگاه پلی* تکنیک برای تجمع روز دانشجو. از مهر ماه همین طور جلسات مختلف سیاسی برقرار شده. تجمعات علیه حکم اعدام آغا جری حالا با تجمعات روز دانشجو گره خورده. شنبه ۱۶ آذر دانشگاه تهرات تجمع بود که آخر تجمع همه فریاد زدن: دوشنبه پلی*تکنیک! دوشنبه پلی تکنیک! و حالا دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۱ است..

توی سالن ورزش پلی تکنیک جای سوزن انداختن نیست. همه کنار هم ایستاده ایم. کوچک و بزرگ. زن و مرد. اتحادی بی نظیر و دلهایی که سرشار از عدلخواهی و ظلم ستیزی است. ناگهان گروهی فریاد می زنند: استقلال آزادی جمهوری*اسلامی. سخنران دفتر تحکیم بلندتر فریاد می زند اینجا نه استقلال است و نه آزادی و نه جمهوری* اسلامی! جمعیت به هم می ریزد. باز گروهی الله اکبر گویان حمله ور می شوند. باز گروهی دانشجو فرار می کنند. باز منم در سیل جمعیت گم می شوم. اما اولین بار است که دستانی دست هایم رو سفت و محکم گرفته است. توی اون گیر ودار دستانم را در دستان شوهری میبینم. زمان ظهر روز دوشنبه ۱۸ آذرماه ۱۳۸۱ است!

از همون موقع که دستامو گرفتی فهمیدم می تونم زندگیم رو به دستات بسپرم. از همون موقع بود که فهمیدم که می تونم یه عمر به این دستها تکیه کنم. از همون موقع بود که فهمیدم دست های تو نجیب ترین دستهای دنیاست.

امروز درست ۶ سال از اون روز گذشته و اینبار دوباره رسیدیم به یه دوشنبه دیگه! وارد هفتمین سالی میشیم که در کنار همیم.

 

باز هم میگم: پیوندی که دستهای تو به قلب های ما داد در پناه ایزد یکتا ناگسستنی باد!

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:59  توسط ایرن  | 

شب یلدا!

با اجازه از بیتای عزیز!

پرشين بلاگ جشن شب يلدا برگزار كرده و اميدواريم بتونيم همه هم رو در اونجا ببینیم، تازه می تونید همراهم داشته باشید. فرصت ثبت نام تا ۲۲ آذر ماه هست.لطف كنين براي ثبت نام به اینجا سر بزنين.

ممنون

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:1  توسط ایرن  | 

ایتالیا!!

از اونجاییکه چندین روز ننوشتم و کلی حرف برای گفتن دارم برام سخته که از کجا شروع کنم پس به ترتیب جاهییکه دیدم شروع می کنم:

فرودگاه: اولین جاییکه دیدم فرودگاه رم بود. از فرودگاه به سمت قطار حرکت کردیم که در لحظه وروود به قطار متوجه شدیم دوربین نیکون شوهری رو جا گذاشتیم. از اونجاییکه همه به ما گفته بودن روم دزدبازاره از دیدن مجدد دوربینمون ناامید شده بودیم. تمام مسیر قطار تا داخل فرودگاه رو دویدیم و وقتی به جایی رسیدیم که دوربینمون رو اونجا جا گذاشته بودیم اثری از دوربین ندیدیم. شوهری رفت و به یکی از کارمندای اونجا ماجرای گم شدن دوربین رو گفت و اونم بیسیم زد به یکی دیگه و ظرف ۲ دقیقه دوربینمون رو صحیح و سالم تحویل دادن. اینم یه جور دزدبازاره!

روم: شهری باستانی و پر از بناهای تاریخی. من اولش هول بودم هر مجسمه ای می دیدم عین این ندیدبدیدها می خواستم باهاش عکس بگیرم اما چند ساعت بعد فهمیدم این طوری باید ثانیه به ثانیه عکس بگیرم! بنای روبروی هتل ما چشمه آرزوها بود. می گفتن نوشیدن از آب چشمه تو رو به آرزوت می رسونه که الله اعلم! از دیگر بناهای روم می تونم به وزارت جنگ روم باستان و واتیکان همچنین محل مبارزه گلادیاتورها (اسم ایتالیاییش یادم رفته) اشاره کنم. در مجموع شهر بزرگ و قشنگی بود و نسبت به بقیه جاهاییکه من دیدم شهر پرجنب و جوش تری بود.

راستی خوشمزه ترین بستنی که در ایتالیا خوردم در روم بود که بی نظیر بود!

فلورانس: عروس اروپا. شهری که نجابت از سر و روش می باره. یه رودخونه بسیار قشنگ از دل شهر می گذره و فضای اطاف رودخونه چه در روز و چه در شب مسحور کنندس. وسایل نقلیه عمومی بسیار در دسترسند و به راحتی شما می تونید از این سر شهر به اون سر شهر برید. جاهای دیدنی فلورانس سن مارینو و همچنین آکادمی میکل آنژ بود که حتی مجسمه های نیمه کاره میکل آنژم در آن بود. بازار سنلورنزو بازاری بود که ۲ طرف خیابون چرم فروش ها چرم های گاو و بوفالو رو میفروختند و خودش منظره جالب و پر هیجانی رو به وجود اورده بود. در مجموع فلورانس شهر بسیار ارومی بود که با روحیه ما ایرانی ها خیلی همخوانی نداشت.

پیزا: جز همون برج معروف کج و محوطه اطرافش چیز جالب دیگه نداشت. ۹۰ کیلومتر با فلورانس فاصله داشت و خیلی هم شلوغ و پلوغ بود. اطرافش همه دست فروشها همه چیز رو کج میفروختند. تا بطری های آب معدنی توی پیزا کج بود که خیلی خنده دار بود.

ونیز: رویایی. رویایی. باز هم رویایی. دیدنی و زیبا و اسرار امیز! در هر خونه به جای ماشین یه قایق پارک بود و علامت های وروود ممنوع و دیگر علامت های رانندگی به جای خیابون ها توی آب نصب شده بود. میدان سن مارکو وقتی از اون همه کوچه تنگ و تاریک یا به قول شوهری کوچه های آشتی کنون پیدا می شد واقعا عظمتش مسحورت می کرد! کافی بود یه تکه بیسکوییت توی دستت باشه تا تمام هیکلت پر از کبوتر بشه. از سرت تا نوک پات رو کبوتر ها می گرفتن و لذت عجیب در آغوش کردن این موجودات نرمالو آدمو دیوونه می کرد! راستی توی ونیز خونه مارکوپلور رو هم دیدیم.

میلان: پرواز ما از میلان بود. از میلان به رون و از روم به تهران. از میلان چیز زیادی ندیدم اا تا همین حدم به نظرم شبیه ترین شهرشون به تهران ما همین میلان بود.

 

پی نوشت ۱: گلپر عزیزم از همه راهنماییهات ممنونم. سفر به یادموندنی شد برام. بازم ممنون.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:18  توسط ایرن  |