اپیزود اول: من از سر کار خسته اومدم خونه و سر راه یه روزنامه همشهری گرفتم تا از توش خونه ارزون الوون غلطون پیدا کنم به علاوه یه وام درست و حسابی!!! شام میخوام یه زرشک پلو با مرغ معمولی درست کنم تا فرصت کنم یه خرده خونه رو مرتب کنم. به شوهری تلفن می کنم: الو شوهری سلام. کجایی؟؟ شام برات می خوام پلو و مرغ بپزم. شوهری: سلام. تو جادم. بارندگی هست و ممکنه دیرتر برسم. شامم بی زحمت غذای نونی بپز. من: چشم. فعلا خداحافظ.
اپیزود دوم: من در حال بیفتکی کردن گوشت های قیمه ای فکر می کنم که این گوشت ها رو با فلفل دلمه و سیب زمینی یه تفت بدم و بدم شوهری نوش جان کنه. بعد که این مخلوط آماده شد فکر کردم شوهری گناه داره بهتره خودم غذا رو لای نون بپیچم تا شوهری برای لقمه درست کردن خسته نشه!!!!!! غذا رو لای نون لواش پیچیدم و دیدم شکل و شمایل پیراشکی پیدا کرده و یه تفت دادم و بشقاب غذای شوهری رو با سالاد مخصوص سر آشپز (کاهو و پنیر و ذرت و گوج و خیار و پودر سیر و نعنا و کنجد و...) گذاشتم سر میز.
اپیزود سوم: نشستم و با دقت روزنامه همشهری رو ورق می زنم تا یه خونه مناسب پیدا کنم. خونه هایی که با بودجمون سازگاره رو دورش خط می کشم. ایضا جاهاییکه تا ۵۰ میلیون وام میدن! (یعنی وام رو بهت می فروشن.)
اپیزود چهارم: ساعت نزدیکه ۱۱ شبه که کم کم ترس ورم میداره. (از تنهایی تو خونه می ترسم.) با خواهرم تلفنی حرف می زنم تا شوهری از راه می رسه. بعد از احوال پرسی ها معموله و خوردن و در واقع خوراندن شام به شوهری! می شینیم پای تلویزیون و من روزنامه به دست میام بغل شوهری می شینم. ادامه مکالمات رو در ادامه بخونید:
من: شوهری خونه های خوبی پیدا کردم که با یه خورده قرض و قوله و رهن دادن خود خونه می تونیم خونه رو بخریم.
شوهری: بهتره یه جایی باشه که بریم توش زندگی کنیم و کرایه ندیم.
من: آخه با بودجه ما نمی تونیم خونه ای با متراژ مناسب و در جای خوب پیدا کنیم.
شوهری: خوب می ریم توی یه خونه ۶۰ متری تا پولدار شیم و خونه رو بفروشیم و یه جای بزرگتر بخریم.
من: یک دهم وسایل ما توی خونه ۶۰ متری جا نمیشه!
شوهری: خب وسایلمون رو نمی بریم.
من: چه اشکالی داره ما توی خونه خودمون نشسته باشیم و اون خونه رو رهن بدیم و با افزودن مبلغی ناچیز(واقعا خیلی تفاوتش کم بود!) هم خودمون تو خونه ای که دوست داریم نشسته باشیم و هم خونه خریده باشیم؟؟؟؟؟
شوهری: سکوت.
من: خوب یه چیزی بگو:
شوهری: به نظر من تو باید بیشتر شرایط زندگیمون رو در نظر بگیری.
من: من که این همه شرایط زندگیمون رو در نظر گرفتم (هول شده بودم و عصبانی جملاتم سر و ته نداشت!!) اصلا مگه خود من پیشنهاد ندادم که همه چیزمون رو بفروشیم و خونه بخریم؟
شوهری: سکوت!
من: اصلا مگه من خودم تنهایی دنبال خونه نیستم؟؟؟ مگه خودم صد بار به این ور و اون ور زنگ نمی زدم؟؟؟؟
شوهری: خانومی من خسته ام. تازه از راه رسیدم.
من: مگه من خسته نیستم؟ به خدا منم سر کار میرم و خسته میشم. توی دلم آرزو میکنم شوهری باورش شه!!! که منم ممکنه خسته شم.
شوهری: شوما که از ماموریت نیومدی من ماموریت بودم. ۶ صبح رفتم ساری و ۱۱ شب رسیدم خونه.
من در حالیکه دلم برای شوهری یه نمه سوخته و احساس ندامت دارم توی دلم فکر می کنم: کاش منم ماموریت میرفتم و وقتی میومدم یه زنی که خودش از سر کار اومده بود واسم غذا پخته بود و با لبخند و یه لیوان چای ازم استقبال میکرد!!!!! از تصور اینکه زن بگیرم لبخند پهنی روی صورتم میشینه و رویای شیرین زن داشتن!!!! رو جمله بریم بخوابیم شوهری به هم میریزه.... ( ادامه مکالمه به علت خستگی شوهری نا تموم میمونه!)
توی تخت خواب قبل از اینکه خستگی منو با خودش به دنیای خواب ببره فکر می کنم بیخود نیست شوهری این همه دلش دختر میخواد و من تازگیها و برخلاف همیشه فکر میکنم بچه اگر پسر باشه بهتره!!!!!!