تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

من غر می زنم!

- وقتی بهت می گم عزیز دلم کفشت رو جلوی در درنیار! جای کفش توی جا کفشی است من دارم غر می زنم.

- وقتی بهت می گم عزیزم غذا آمده است تلفن حرف زدن رو بزار برای بعد میگی دایی خودت!! زنگ زده چرا غر می زنی؟؟؟

- وقتی بهت میگم شوهر جان این مبایل رو شب بغل سرمون نزن به شارژ به خدا ضرر داره میگی چرا نصفه شبی غر می زنی!!!!

- وقتی بهت میگم اومدیم مهمونی این قدر با مبایلت بازی نکن میگی دختر باز شروع کردی غر زدن؟؟؟؟

- وقتی بهت میگم حوله دستشویی رو صاف اویزون کن و دمپایی رو یکی مغرب ننداز یکی مشرق من دارم غر می زنم!

- وقتی بهت میگم این گوشت دیرپزه کاش از شهروند گوشت خریده بودیم من دارم غر می زنم!

- وقتی تند رانندگی می کنی و من می گم یواش تر و میگی ترمز ماشین ای.بی.اس هست نترس! و من میگم دست خودم نیست آهسته تر برو من دارم غر می زنم!!!

- وقتی می خوایم بخوابیم و من خوابم نمیاد و دارم کرم می ریزم بلکه یه خورده دیرتر بخوابیم حرف هام میشه غر زدن!

- مخصوصا وقتی ازم دلخوری هر حرف و سخنی غر تعبیر می شود!!!!!!

امان از زن غرغرو!!!!

 

 

پی نوشت ۱: جدی من غرغرو هستم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:33  توسط ایرن  | 

زندگی..

به دنیا میاییم با عشقی سرشار پرورش پیدا می کنیم. بزرگ می شیم. درس می خونیم. انواع و اقسام کلاس ها رو می ریم. کلاس می زاریم. عاشق میشیم. عروسی میگیریم. خوشحال میشیم. با همسرمون زندگی مشترک رو آغاز میکنیم. برای کوچکترین خواسته هامون می جنگیم. بچه دار میشیم. عمرمون رو میزاریم پای بزرگ کردن بچه. گاهی با دوستامون دور هم جمع میشیم و به یاد گذشته آه می کشیم. بچه هامون که نوجوون میشن با دوستاشون دور هم جمع میشن و به آرزوی هرچه زودتر بزرگ شدن!!!! آه می کشن. خودمون هم زودتر می خوایم بچه ها بزرگ شن. از چی فرار می کنیم؟؟؟

بچه ها بزرگ میشن و ازدواج می کنن. تا اونجایی که بتونیم کمکشون می کنیم. بعد دلخوشیم هفته ای یه بار بیان و یه سری به ما بزنند. به بچه ها اصرار می کنیم زودتر بچه دار شن و نوه مون رو ببینیم. بچه ها بچه دار میشن و ما نوه داری می کنیم و آی ذوق می کنیم! آی ذوق می کنیم.

کم کم شکسته تر میشیم. بچه ها کم و کمتر به ما سر می زنند و ما بیشتر و بیشتر ازشون توقع داریم. نوه هامون که این همه با عشق منتظرشون بودیم فکر می کنند ما پیریم و چیزی حالیمون نیست!!!

اگر همسرمون رو از دست بدیم توی غمش می نشینیم و منتظریم یا بچه ها ازمون نگهداری کنند یا بریم سالمندان. پولدارامون می تونند یه پرستار بگیرن و دلشون خوش باشه سربار!! کسی نیستند.

آخر این بازی برای هممون یکیه.

 

 

پی نوشت ۱: کسی شعر کارو رو با این مضمونی که نوشتم یادشه؟؟؟ از شمال محدود به آینده ای که نیست!!!! به اضافه غم پیری و سایه مخوف ممات! و....

 

پی نوشت ۲: با تشکر از بهمندخت بسیار عزیز

 شمال محدود است ، به آینده ای که نیست
به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات


از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
گاهی اوقات شیرین


مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات


مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
غروب عشق دیرین


این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 10:18  توسط ایرن  | 

باز هم غم و شادی!!

اومدم از یه روز و شب خوب بنویسم. عنوان مطلبم یک روز خوب بود!!!!! چهار تا کلمه بیشتر تایپ نکرده بودم که فهمیدم شوهر همکارم دوباره سکته کرده و در وضعیت نامناسبی به سر می بره.

براش انرژی مثبت بفرستید و لطفا برای سلامتی اش دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:2  توسط ایرن  | 

10 تایی!!

- بالاخره فیلم و عکس عروسی ما حاضر شد!!!! فعلا که خونه همش داریم فیلم عروسی رو میبینیم. هرکسی هم که میاد خونمون یه دور باهاش فیلم و عکس ها رو دوره می کنیم!!! چندتا عکس هست که خودم می بینم دلم ضعف می ره. واقعا عکس ها قشنگ شده. حیف که اسلام!! دست و پای منو بسته!! وگرنه خیلی دلم می خواست از روی عکس ها عکس بگیرم و بزارم اینجا!

- خوشحالم و ناراحت. ملس ملس! کارهای زیادی که تاحالا نرسیدم یا بهتر بگم نشده که انجام بشه به ویژه در زمینه شغلیم نگرانم کرده و از طرفی نزدیکی عید و فکر کردن به یک تعطیلات ۲۰ روزه خوشحالم می کنه! نمی دونم چرا این پروژه ها پیش نمیره؟؟؟؟

- نمی دونم چرا اینقدر کارهای خونه زیاد شده؟؟؟ هرچی کار خونه رو می کنم تموم نمی شه! تازگی ها با شوهری کل کل داریم که کی بیشتر کارهای خونه رو انجام میده!! شوهری می گه خودش و من می گم خودم!

- مامان بابام برای خونه دستگاه تصفیه آب خریدن. می گفتن که وقتی برای نصب دستگاه اومده بودن و آب واقعی تهران رو نشونشون دادن وحشت زده شده بودن. از این دستگاه جدید خیلی راضین و میگن کیفیت آبش مثل واتا می مونه.

- قلیه ماهی درست کردم! مزش حالم رو بهم زد. من خوب درست نکردم یا کلا غذای بد مزه ای؟؟

- به فکر یه هفت سین بی نظیرم!!

- صاحب خونمون ۱ ملیون به پول رهن و ۵۰ هزار تومن به اجاره اضافه کرده.

- دارم کتاب جامعه شناسی خودمانی حسن نراقی رو می خونم. چه قدر کیف می کنم از صراحت قلمش و اینکه چه قدر عمیق درد رو فهمیده! حیف که از درمان سخنی نیست که نیست!

- من عادت دار هر چند وقت یک بار گرفتار یک نوع خوراکی می شم که بدون اون روزم شب نمی شه! آخرین چیزی که گرفتارش بودم میوه تمر هندی بود ولی از دیشب احساس می کنم گرفتار بستنی تیرامیسو کاله شدم!!! واقعا بی نظیره اگه اهل بستنی هستید حتما امتحان کنید.

- رفتیم شهروند خرید. یه سری از کالاها تا ۲۵ درصد تخفیف خورده. دستمال کاغذه ۳۰۰ برگ از ۱۰۲۴ تومن شده ۸۲۰ تمون! (من خودم همیشه سافت لن می خرم اما با دیدن این اختلاف قیمت دیدم خرید این طوری خیلی به صرف است! و چشمک خریدم و خیلیم راضیم!)

 پی نوشت ۱: من نمی دونم چی شد همه نظرات حذف شد شرمنده از همه دوستانی که نظر گذاشته بودن. تعداد نظرات خصوصی خیلی زیاد شده بود داشتم حذف می کردم که ییهو این نظرات و نصف نظرات پست قبلی رو حذف کردم. بازم شرمندم!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:6  توسط ایرن  | 

کاش من هم زن داشتم!!!!!!

اپیزود اول: من از سر کار خسته اومدم خونه و سر راه یه روزنامه همشهری گرفتم تا از توش خونه ارزون الوون غلطون پیدا کنم به علاوه یه وام درست و حسابی!!! شام میخوام یه زرشک پلو با مرغ معمولی درست کنم تا فرصت کنم یه خرده خونه رو مرتب کنم. به شوهری تلفن می کنم: الو شوهری سلام. کجایی؟؟ شام برات می خوام پلو و مرغ بپزم. شوهری: سلام. تو جادم. بارندگی هست و ممکنه دیرتر برسم. شامم بی زحمت غذای نونی بپز. من: چشم. فعلا خداحافظ.

اپیزود دوم: من در حال بیفتکی کردن گوشت های قیمه ای فکر می کنم که این گوشت ها رو با فلفل دلمه و سیب زمینی یه تفت بدم و بدم شوهری نوش جان کنه. بعد که این مخلوط آماده شد فکر کردم شوهری گناه داره بهتره خودم غذا رو لای نون بپیچم تا شوهری برای لقمه درست کردن خسته نشه!!!!!! غذا رو لای نون لواش پیچیدم و دیدم شکل و شمایل پیراشکی پیدا کرده و یه تفت دادم و بشقاب غذای شوهری رو با سالاد مخصوص سر آشپز (کاهو و پنیر و ذرت و گوج و خیار و پودر سیر و نعنا و کنجد و...) گذاشتم سر میز.

اپیزود سوم: نشستم و با دقت روزنامه همشهری رو ورق می زنم تا یه خونه مناسب پیدا کنم. خونه هایی که با بودجمون سازگاره رو دورش خط می کشم. ایضا جاهاییکه تا ۵۰ میلیون وام میدن! (یعنی وام رو بهت می فروشن.)

اپیزود چهارم: ساعت نزدیکه ۱۱ شبه که کم کم ترس ورم میداره. (از تنهایی تو خونه می ترسم.) با خواهرم تلفنی حرف می زنم تا شوهری از راه می رسه. بعد از احوال پرسی ها معموله و خوردن و در واقع خوراندن شام به شوهری! می شینیم پای تلویزیون و من روزنامه به دست میام بغل شوهری می شینم. ادامه مکالمات رو در ادامه بخونید:

من: شوهری خونه های خوبی پیدا کردم که با یه خورده قرض و قوله و رهن دادن خود خونه می تونیم خونه رو بخریم.

شوهری: بهتره یه جایی باشه که بریم توش زندگی کنیم و کرایه ندیم.

من: آخه با بودجه ما نمی تونیم خونه ای با متراژ مناسب و در جای خوب پیدا کنیم.

شوهری: خوب می ریم توی یه خونه ۶۰ متری تا پولدار شیم و خونه رو بفروشیم و یه جای بزرگتر بخریم.

من: یک دهم وسایل ما توی خونه ۶۰ متری جا نمیشه!

شوهری: خب وسایلمون رو نمی بریم.

من: چه اشکالی داره ما توی خونه خودمون نشسته باشیم و اون خونه رو رهن بدیم و با افزودن مبلغی ناچیز(واقعا خیلی تفاوتش کم بود!) هم خودمون تو خونه ای که دوست داریم نشسته باشیم و هم خونه خریده باشیم؟؟؟؟؟

شوهری: سکوت.

من: خوب یه چیزی بگو:

شوهری: به نظر من تو باید بیشتر شرایط زندگیمون رو در نظر بگیری.

من: من که این همه شرایط زندگیمون رو در نظر گرفتم (هول شده بودم و عصبانی جملاتم سر و ته نداشت!!) اصلا مگه خود من پیشنهاد ندادم که همه چیزمون رو بفروشیم و خونه بخریم؟

شوهری: سکوت!

من: اصلا مگه من خودم تنهایی دنبال خونه نیستم؟؟؟ مگه خودم صد بار به این ور و اون ور زنگ نمی زدم؟؟؟؟

شوهری: خانومی من خسته ام. تازه از راه رسیدم.

من: مگه من خسته نیستم؟ به خدا منم سر کار میرم و خسته میشم. توی دلم آرزو میکنم شوهری باورش شه!!! که منم ممکنه خسته شم.

شوهری: شوما که از ماموریت نیومدی من ماموریت بودم. ۶ صبح رفتم ساری و ۱۱ شب رسیدم خونه.

من در حالیکه دلم برای شوهری یه نمه سوخته و احساس ندامت دارم توی دلم فکر می کنم: کاش منم ماموریت میرفتم و وقتی میومدم یه زنی که خودش از سر کار اومده بود واسم غذا پخته بود و با لبخند و یه لیوان چای ازم استقبال میکرد!!!!! از تصور اینکه زن بگیرم لبخند پهنی روی صورتم میشینه و رویای شیرین زن داشتن!!!! رو جمله بریم بخوابیم شوهری به هم میریزه.... ( ادامه مکالمه به علت خستگی شوهری نا تموم میمونه!)

توی تخت خواب قبل از اینکه خستگی منو با خودش به دنیای خواب ببره  فکر می کنم بیخود نیست شوهری این همه دلش دختر میخواد و من تازگیها و برخلاف همیشه فکر میکنم بچه اگر پسر باشه بهتره!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط ایرن  | 

تو کز محنت دیگران....

با تو ام. جدا این قدر شعور نداری که به زنی که شوهرش سکته کرده میگی پاشو بیا سر کار؟؟؟؟؟ به خاطر صنارکه دستش می دی و اندازه خر (دور از جونش) ازش کار می کشی توقع داری شوهرش رو ول کنه به امون خدا و بیاد ور دل تو و کار کنه؟؟؟؟ مگه تو مدیر عامل موسسه ای؟؟؟؟ اصلا می دونی همکارات تو چه وضعیتی هستن؟؟؟؟؟؟ زنی که دور از جونش شوهرش رو به مرگه باید بیاد سر کار؟؟؟؟

خدا رو خوش میاد؟؟؟؟ نمازم می خونی! روزم میگیری! دختر حاجیم که هستی!!!! ولی فکر کردی جای خدا لا به لای کارات کجاس؟؟؟؟؟؟

فکر کردی بقیه خرن؟؟؟؟؟ وقتی قراداد امضا می کنی و پول نمی دی و می گی بودجه اش نیومده و خودت همیشه برای خودت از یه جایی یه حقوقی جور می کنی!! قراردادای ما رو جوری تنظیم می کنی که تی کشیدن هم جز وظایفمون باشه تا مجبور نشی بابتش پول جدا به ما بدی ولی خودت بابت هر کاری جداگانه پول میگیری!!! جای خدا لا به لای این کارا کجاست؟؟؟؟

تمام کارهای پایان نامت رو توی موسسه انجام میدی و همش جوری وانمود می کنی که فقط تویی که داری توی موسسه کار میکنی و بقیه فقط مفت می خورن و مفت می چرخن!! جای خدا کجاست میون این ادا و اطوارها؟؟؟

دانشگاتو رفتی و کلی مرخصی گرفتی و غیبت کردی بدون اینکه یه شاهی از حقوقت کم شه. حالا این زن بیچاره واسه شوهرش نره مرخصی؟؟؟ اصلا خدا رو قبول داری؟؟

منم خدا رو قبول ندارم که تو روت بهت می خندم و احوال دخترت رو می پرسم اما تو دلم می خوام بکشمت!!!

 

 

بی ربط نوشت: منم تست لاست رو انجام دادم و سان در اومدم!!!!!!! راستی شوهری هم سعید بود!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط ایرن  | 

این داستان واقعی است.

خانومی تهی دست که از دار و ندار دنیا فقط یه پسر و عروس داشته به لطف پسرش و پس اندازی که به زحمت جمع کرده بوده عازم سفر حج می شه. دم رفتن عروسش بهش مبلغی پول می ده و ازش درخواست می کنه که از مکه براش یه آویز کعبه طلا بیاره. خانوم وقتی به مکه می رسه به هر زرگری که می ره می بینه با این پول نمی تونه این کعبه رو بخره و از طرفی خودش هم پولی نداشته که بزاره رو پول عروسش. این خانوم خیلی ناراحت می شه و احساس شرمندگی می کنه به طوریکه وقتی وارد آخرین زرگری هم می شه و زرگر میگه با این پول نمی تونی کعبه رو بخری می زنه زیر گریه. زرگر علت گریه خانوم رو می فهمه و بهش پیشنهاد می ده که بیا و صیغه من شو و مهریت یه دونه کعبه بزرگ طلا و خانومم که می بینه کار خلاف شرع!! نکرده و از طرفی آبروش جلوی عروس و پسرش نمی ره قبول می کنه.

خانوم که حدودا ۵۰ ساله بوده به ایران بر گیرده و این داستان داشته از یادش می رفته که دل دردهای عجیب می گرفته و حالت تهوع و .... که پسرش بهش می گه اینجوری نمی شه داری از دست میری. بیا ببرمت دکتر. دکتر هم مثل همه دکترها بهش سونوگرافی می ده و بعد توی سونوگرافی کاشف به عمل میاد که خانوم ۳ ماهه حامله است!!!!!!!!!!! پسرش با تحقیر و فحش مادرش رو به خونه میبره و ازش می خواد بگه که قضیه چی بوده و زن بیچاره سیر تا پیاز رو برای پسرش تعریف می کنه. پسره بهش می گه که شماره این مرتیکه رو داری یا نه که خانوم می گه بعله و شماره زرگر رو می ده به پسر!!!!!

پسر هم زنگ می زنه به زرگر و ماوقع! رو براش می گه و می گه که می خوان بچه رو سقط کنن و هزینه بیمارستان و سقط به عهده اونه. زرگر همون موقع می زنه زیر گریه که دست نگه دارید و این کارو نکنید که من ۳ تا زن دارم و از هیچ کدوم بچه نداشتم و فکر می کردم عقیمم!! حالا هر کاری بخواید براتون می کنم که این بچه رو نگه دارید.

زرگر به ایران میاد و برای پسر و عروس این خانوم توی یه جای خوب شهر خونه می خره و دست زنش رو میگیره و زنش رو با سلام و صلوات می بره مکه!

 

پی نوشت ۱: مادرم این داستان رو از یکی از دوستاش که متخصص زنانه شنیده. نمی دونم خود این خانوم دکتر دکتر این خانوم بوده یا یکی از همکاراش. مثل قصه های هزار و یک شب بود. نبود؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:0  توسط ایرن  | 

مهریه آری یا نه؟؟؟؟

دیشب داشتیم تا دیر وقت با شوهری حرف می زدیم یا بهتر بگم بحث می کردیم که مهریه خوب است یا بد؟ من به عنوان مدافع و شوهری به عنوان منتقد.

قصه از اینجا شروع شد که خونه یکی از اقوام شوهری بودیم که شوهرش تو کار صادرات و واردات گله و خونشون غرق گل بود. شوهرش به خنده می گفت خانومم مهریه اش هزار و سیصد و پنجاه و هفت شاخه گل لیلیومه که دارم کم کم بهش پرداخت میکنم!!!! (از بس هرجایی تو خونشون می دیدی لیلیوم بود!!!). شب داشتم برای شوهری تعریف میکردم که با هم بخندیم که شوهری برگشت گفت: چه مهریه قشنگی!!!!! چه قدر خوب. منم که اصلا نیتم خندیدن بود خنده رو لبام خشک شد و رفتم توی فاز جدی بودن!! که کجای این مهریه قشنگه؟؟ (با احترام به تمام کسایی که مهریشون گل و سنبله به نظر من این کار خیلی خنده داره. آدم مهر نکنه بهتر از اینه که مهریه اش رو بزاره ۱۳۵۷ شاخه گل لیلیوم.) و بعد بحث سر این پیش اومد که مهریه خوبه یا بد.

به شوهری گفتم اگر یک زمانی قانونی توی ایران باشه که زن تمام حقوق مساوی با مرد را داشته باشه از حق فرزند و سکونت و طلاق و .... و اگر قانونی باشه که زن از نظر اقتصادی بعد از فوت همسر یا طلاق تامین باشه مسئله مهریه به خودی خود حذف خواهد شد (درست مثل کشورهای غربی)!!! شوهری اما میگه شان زن بالاتر از اینه که سرمایه اش رو به پولی وابسته کنه که یک مرد می خواد بهش بده و اونم در اکثر مواقع نه از روی رضا و رغبت.

باز من گفتم خودمون رو کنار بزار. به زنانی فکر کن که درشهرستان و حتی شهرهای بزرگ از کوچکترین حقوق محرومند و شوهرانشون می تونند بعد از ۳۰ سال که اینا توی خونشون جون کندن بندازنشون کنار و برن با یه دختر ۱۸ ساله عروسی کنند. اون وقت اگه اینا همین مهریه رو هم نداشته باشن چه جوری می تونند یه زندگی جدید رو شروع کنند؟؟؟ زنانی که شاید دیگه در خونه پدرشون هم جایی نداشته باشن و به لطف همین شوهرها چون کنج خونه نشسته بودن کوچکترین مهارتی برای گذران زندگی ندارند.

 و اما در مورد مهریه گل. اصولا وقتی وقت گرفتن و دادن مهریه موقع طلاقه. به نظر شما ۱۳۵۷ شاخه گل لیلیوم توی این شرایط (طلاق) از فحش خواهر و مادر بدتر نیست؟؟؟؟؟؟؟  (به این کاری ندارم که مهریه عند المطالبه است در عالم واقع مهریه رو موقع طلاق میدن و میگیرن.)

پی نوشت ۱: این نوشتار افرادی را که به مهریه به چشم تجارت نگاه می کنند و فردای عروسی مهر خود را به اجرا می گذارند در بر نمگیرد. مضافا اینکه معتقدم تعداد افرادیکه از مهریه سو استفاده می کنند نسبت به درصد کل زنان بسیار محدود است.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:25  توسط ایرن  | 

سندرم خستگی مفرط!!!

تازگی ها یه مرضی پیدا کردم که اسمش رو گذاشتم سندرم خستگی مفرط. توی این مرض هرچی استراحت می کنید و می خوابید و می خورید و می گردید خستگی از تنتون در نمی شه!!!! خوب تا اینجای کار مشکلی نیست. اما وقتی دچار این مرض هستی و باید صبح زود (۱۰) صبح بری سر کار و بعدش بری خونه مامانت اینا چون شوهرت ماموریته و پرواز شوهرت از اون ور ۲ شب میشینه و تو برای این که زا به را (درست نوشتم آیا؟) نشی نمی خوابی و منتظر می شی تا ساعت ۲ و نیم شب شوهرت بیاد دنبالت و برین خونتون و نزدیک ۳ و نیم صبح بخوابی و صبح به علت ترافیک کاری از خواب بلند شی این مرض وارد حالات جدیدی می شه!!!!! به ویژه اینکه شاهد چند تا دعوا هم باشی که در اصل به تو ربطی ندارن ولی در فرع اعصابت رو بهم می ریزند!!!!!

همه اینها به کنار وقتی میبینم قیمت خونه این همه ارزون شده و مثلا می شه با ۲۰۰ ملیون بی قابلیت توی یه جای خوب یه خونه ۸۰ متری خرید و ما اگه تا فیها خالدونمون رو بفروشیم ۵۰ ملیون داریم این سندرم دردش بیشتر می شه. (سندرمم درد میگیره؟؟؟)

تازشم وقتی میبینم به خاط من! به خاطر من یه الف بچه پدر و مادرم چه فداکاریهایی کردن که الان به مشکل خوردن و بقیه پدر و مادرها اصلا نفهمیدن بچشون چه جوری عروس یا داماد شده ها!! این سندرم دردش بیشتر و بیشتر می شه!!!!

۴ ماه کار بی حقوق هم اضافه کنید به کل معضلات بالا به اضافه اینکه چون ازدواج کردم و داخل آدم شدم همه هر مشکلی از هر جایی که دارن با من در میون می زارن و فکر می کنن من می تونم حلش کنم! شنیدن مشکلات یه طرف شنیدن گلایه هایی هم که تمومی ندارن یه طرف! ای سندرمه می خواد بترکه.

با این سندرمی که پیدا کردم چه می توانم بکنم؟؟؟؟

 

 

پی نوشت ۱: خدا جونم شکرت. یه وقتی فکر نکنی نا شکری کردم ها!! یه وقتی فکر نکنی از راه دور دارم شکایت می کنم!!! جون خودت فقط دارم یک کمی خودمو واست لوس می کنم. بابا یه نیم نگاهی! گوشه چشمی...یه خورده هوای این بندت رو داشته باش!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:40  توسط ایرن  |