تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

سال 1388!!

امسال هم گذشت و مثل هرسال سرشار بود از اتفاقات شیرین و گاهی اوقات تلخ. امسال اولین سالی بود که من طعم یک زندگی شیرین زناشویی مستقل را چشیدم و وقتی به لطف وبلاگستان به دلهره های پارسالم نگاه می کنم خدا رو شکر میکنم. 

این آخرین پست سلال ۱۳۸۷ تقدیم به همه شما. به شما دوستای گل این دنیای قشنگ مجازی که از هر کسی در این دنیای حقیقی باهاتون راحت ترم. سال ۱۳۸۸ پیشاپیش مبارک.

به سارویکیجا که باعث شد نوشتن رو شروع کنم و سعی کنم از هر چیزی حتی تلخ و گزنده بنویسم و فقط تا حدی دست از این خودسانسوری که از کودکی گریبانگیرم بوده بر دارم. سارویکیجا من در چند روز اخیر با وجود تمام عکس های فیس بوکم که دیدی از تمام دوستان چادری دبیرستانم که فکر میکردند من به حجاب سفت و سخت پایبندم دعوت کردم و امروز همشون چهره واقعی منو دیدن. به خاطر کمک به این جسارت ازت ممنونم..

به بلفی که حس شیرین مادری رو با اون ۲ خط قرمز موازی لحظه به لحظه باهاش تجربه کردم.

به شیلا که ازش یاد گرفتم قسمت پر لیوان رو ببینم و در هر شرایطی شاکر باشم.

به نوشین که با اینکه الان کمتر از قبل می بینمش ولی ازش یاد گرفتم میشه چقدر از عمق نگاه کرد و سطحی نبود.

به گلپر که برای من نمونه یک زن کامله. تنها دختری که مرا یاد مادرم می اندازه و به نظرم چه قدر می تونه الگوی مناسبی باشه در هر زمینه ای.

به یاسمن که مرا در اعتقادم در خدمت به خلق به عنوان برترین عبادت راسخ تر کرد.

به شیوا که گاهی با نوشته هایش مرا گرم می کرد. گرم عشق نان محلی و ادبیاتی از جنس هیچ کس!

به گلستانه یا همون کوکب خانوم. به دختری که به یادم آورد در هر شرایطی می توان بوی خوش علف را فهمید و لذت برد. ازش یاد گرفتم سادگی زیباست.

از شکلات تلخ که با همه تلخی خاطراتش یاد گرفتم گاهی برای دل می توان جنگید هر چند بی نتیجه!!!

از بهمندخت یاد گرفتم تلاش کنم. تلاش برای بهتر بودن. و مهمتر از اون تلاش برای بهتر کردن.

به رها که رهاترین آدمی بود که در حصار جارچوب هاش دیده بودم. یک زن پست مدرن به تمام معنا. یک مجموعه پیچیدده و قشنگ که هروز برات حرفی داره. و ازش یاد گرفتم گاهی نوک پیکان رو هم به سمت خودم بچرخونم!!

به کاوه که گاهی گزنده می نویسه ولی حقیقتی که پشت بیشتر نوشته هاشه رو نمی تونم نادیده بگیرم.

به صحرا با تمام جدیت و پشت کارش. به تمام مادرانه ها و همسرانه هاش با تمام غلظتش!

به شکیبا با تمام صبری که از نوشته هاش می چکه.

به مجی با تمام دغدغه های یک زوج جوان.

به ممول با تمام شیطنت هاش و جیغ جیغاش! به تمام سادگی ارتباطش با حامی. به اینکه چقدر قشنگ می نویسه و خاکستری. نه تلخ و نه خیلی شیرین. واقعی و دوست داشتنی.

به آریانا و تمام دل مشغولیاش با نیما و تمام اشتباهاتی که هیچ وقت فرصت نشد دربارش باهاش حرف بزنم و بگم قدر خودت رو بدون.

به بیتا و عشق و تحملش با ۲ تا پسر شیطون. به رنگی بودن وبلاگش. به اینکه به تفصیل می نویسه و شیرین. از سیر تا پیاز.

به تمشکی و آرزوی قشنگش برای احساس حس مادری و توکل بی اندازش به خدا.

به تیتی برای مثبت اندیشی و درک درست قاون جذب که در همین ۱ ماه زندگی مرا بارها دگرگون کرد.

به طوطیا که ازش یاد گرفتم باید از زندگی بخوام و درست بخوام و اینکه همیشه تلاش کنم به جلوتر برم.

به خانوم خونه که ازش یاد گرفتم میشه شرایط رو عوض کرد و هیچ شرایط نامطلوبی پایدار نیست.

به اینجا ایران من مرد که نشون داد که وبلاگ اینجا ایران من زن می تونه انگیزه ای باشه برای تاسیس یک وبلاگ جدید.

 

ممنونم. از همتون.

همین. 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:14  توسط ایرن  | 

خونه تکونی!

الان احساس می کنم به جای خونه من خودم تکونده شدم!!! اولش که همش تو ژست بودم که خونه من مثل گل می مونه و اصلا خونه تکونی برای چی؟ و اصلا زن شاغل که خونه نمی تکونه. و اصلا وقتی شوهری همش نیست دست تنها چطوری بتکونم؟؟؟؟ و کلی از این ادهای روشنفکرانه در آوردم که از زیر خونه تکونی در رم. ولی حدس می زنم خدا زنهای ایرانی رو که آفریده ژن خونه تکونی رو هم توی وجودشون گذاشته و من بنا بر یک غریزه مهارنشدنی شروع به خونه تکونی کردم اونم چه تکوندنی!!!

اولش از حوله ها شرع شد. کل حوله ها  را بر اساس رنگ می ریختم تو ماشین و نرم کننده سافت لن عزیز رو میریختم توش و بعد از شسته شدن منتظر می موندم خشک شه و بعد سری بعد!!! این جوری احساس کردم کار آسونیست خونه تکونی و حالا زنیت کنم و پتو ها رو هم بشورم. همینجوری پیش رفتم که کل البسه زمستانی و تابستانی و ملافه و پتو و حوله و حتی عروسک های روی تخت مهمون رو شستم!!!! تا اینجاش بد نبود!

اما نوبت به کابینتها که رسید گفتم اینها که کاری نداره. کار ۲ ساعته!!! خوش و خرم در اولین کابینت رو باز کردم و وسایلش رو منتقل کردم بیرون و دستمال کشیدم توی کابینت و وسایل رو دونه دونه چیدم. خوب تا اینجای کار مشکلی نبود. ولی وقتی رسیدم به قفسه لیوانها و چشمم به جمال رد چایی روشون روشن شد بساط وایتکس بازی راه انداختم و دوباره بشور و بساب تا برسی به کابینت ادویه ها که نصفیش خالی بود و پرشون کردم و خلاصه هلاک به خودم اومدم دیدم ۱۲ ساعت آزگاره که یه لنگه پا دارم کار میکنم. (اون یکی پام در اثر اثرات جانبی خونه تکونی به شدت مجروح بود). بعد از کابینت ها گفتم دختر شاخ غول رو شکستی. دیگه کاری نداری که. فقط مونده زمستونی تابستونی کردن لباس ها. کل لباس زمستونی های خودم و شوهری رو جمع نمودم و بسته بندی نمودم و جا به جا نمودم و کل لباس تابستانی ها رو در آوردم و تا کردم و طبقه بندی کردم و جا به جا نمودم. شب موقع خوابم ناخودآگاه دستام می خواست پتومون رو تا کنه!!! خوب اینم از کمدها. با خودم گفتم دیگه تموم شد و فقط یه میز کامپیوتر مونده. کل وسایلی که شوهری در اقصا نقاط این میز نیم متری چپونده بود رو درآوردم و میز را مفصلا گردگیری نمودم و وسایل رو در پاکتهای مختلف گذاشتم و وسایل توشم رو پاکت نوشتم و این کارم تموم شد.

همینک که اینجا نشسته ام و این مطالب را مینگارم با خودم میگویم که دخترجان خوش باش که کاری نداری و فقط فردا ۲ عدد کارگر میایند و شیشه ها رو می شورند و کف زمین را و روی فرش ها را و تو فقط باید پرده ها را بریزی تو ماشین. به قول اسلام داگ به نظز شما من:

۱. خوش خیالم.

۲. خودم را دلداری می دهم.

۳. می دانم روز سختی در پیش دارم و به روی خودم نمی آورم.

۴. همه موارد.

حالا به جز خونه تکونی خرید آجیل و شیرینی و سبزه سبز کردن و جور کردن وسایل هفت سین هم از وظایف اینجانب بود که وسط هاگیرواگیر خونه تکانی ۲ ساعت هم در صف شیرینی فروشی شیرین و تواضع معطل گشتم و دنبال تنگ ماهی و عیدی شوهری و مهم تر از همه خونه تکونی خودم!!! البته که اصل خونه تکونی موهای سر اینجانب و ابروان پر پشتم!!! در روزهای چهارشنبه و پنجشنبه انجام خواهد شد.

 

پی نوشت ۱: همسرایان عزیز نام شیرینی فروشی شیرین و آجیل فروشی تواضع صرفا جهت اطلاع رسانی آورده شده است و ارزش دیگری ندارد. پیشاپیش از حسن نیت شما!!! کمال تشکر را دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط ایرن  | 

این منم که....!

- این منم که زنگ می زنم به انتشارات سلسله و به خاطر کتاب آداب زناشویی ۲ ساعت با ناشرش در قم! سر و کله می زنم. این منم که فریاد می زنم که چرا فحشای اسلامی را با عنوان صیغه تبلیغ می کنید. این من کله خرم که با یه آدم احمق دهن به دهن می زارم تا آخرش تلفن رو قطع کنم و به خودم بگم برای چی زنگ زدی؟؟؟ چی رو خواستی ثابت کنی؟؟ و مهم تر به کی خواستی ثابت کنی؟؟؟ ولی باز این منم که دارم یک شکواییه تنظیم می کنم علیه انتشار این جمله که از شیعیان ما نیست اگر مردی هر سال صیغه نکند! و این منم که می دونم که این ره که می روم به ترکستان است!

- این منم که ۲ ساعت و نیم با مادربزرگم سر و کله می زنم که ولله و بلله این چیزهایی که با این سنت می خوری از سمم اون ورتره! این منم که باید ثابت کنم مرغ بهتر از گوشت و ماهی بهتر از مرغه! این منم که مادربزرگم را در حال ماهیچه خوردن می بینم و باز منم که حرف های تکراری رو برای هزارمین بار می زنم!

- این منم که سر چیزی با شوهری بحث میکنم که می دونم نتیجه اش فقط خرد کردن اعصاب خودمه و شوهری و هیچ نتیجه دیگری برام نداره و دوباره و دوباره و ده باره و صد باره سر همین موضوع و به امید تغییرش باهاش حرف می زنم!

- این منم که ساعت های عمرم رو میزارم به امید تغییر نگرش مردمی که ته دلم مطمئنم هیچ گاه عوض نخواهند شد و در نهایت مرا هم عوض خواهند کرد!!!

- این منم که باز هم قرار دادی را با موسسه ای امضا خواهم کرد که میدانم جز اجر اخروی و هزینه ایاب و ذهاب چیز خیلی بیشتری دستگیرم نخواهد شد!!

- این منم که ساعت ها با پدرم بحث می کنم در باب مزایای رای دادن و باز این پدرم هست که می گوید هرگز رای نخواهد داد! این منم که فکر میکنم با بحث در مورد مشارکت ملی و شهروند شایسته می توانم پدرم را به رای دادن مجاب کنم که هرگز نمی توانم!!

- این منم که با دوستانم ساعت ها در مورد چیزهایی که به نظرم میرسه باید رعایتت کنن صحبت می کنم و باز این دوستانم هستند که در تلفن بعدی باز همون ماجراها رو تعریف می کنند و باز منم که عین یک ضبط صوت همون حرف ها رو دوباره تکرار می کنم.

- این منم که با اینکه می دونم "م" هیچ وقت به هیچ کدوم از حرف های من عمل نکرده بازم ساعت ها باهاش صحبت می کنم و به خودم وعده می دم این بار فرق می کنه!!

- این منم که عمرم و ثانیه های با ارزش زندگیم رو می خوام صرف تغییر دنیایی  کنم که مطمئنم عوض نخواهد شد. این منم که هر روز به خودم وعده می دهم خودم! این وقت را برای تغییر خودم بزارم و باز روز از نو و روزی از نو!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 14:40  توسط ایرن  | 

درباره الی

دوشنبه شب پشت در آهنین حوزه هنری ازدحام جمعیت غوغا میکند. هرکسی از در گذر می کند و وارد محوطه حوزه هنری می شود با فخرفروشی به بدبخت هایی که بیرون در در انتظار یک معجزه هستن تا به داخل بیایند نگاه می کند!

جلوی در وروودی تالار بیشتر از ۱۵۰۰ نفر ایستادند. با خودم فکر میکنم چه سینمایی این همه آدم رو در خودش جا میده؟؟؟ سیل جمعیت هنردوست!!! که هر کدام تلاش میکنند به در وررودی نزدیک تر باشند تا وقتی در باز شد جایی برای نشستن داشته باشن!! یاد حرم امام رضا افتادم و فکر کردم باز هم به شرف کسانیکه توی حرم امام رضا هولت میدن!

ساعت ۸ شب قرار بوده فیلم شروع بشه و ساعت یک ربع به ۹ شب هنوز جمعیت پشت درهای بسته ایستاده است!!!

درها باز میشود. ما جز اولین نفراتی هستیم که در راس لشگر ۱۵۰۰ نفری وارد سالن میشویم. هاج و واج میبینیم همه صندلی ها پر شده اند. سرنوشتمان را قبول میکنیم و سعی میکنیم که حداقل بهترین جای ایستاده ها نصیب ما شود!!! همه دارند از این منظره جالب با مبایلهاشون فیلم میگیرند!!! به نظر من که اگر یک فیلم میساختند با عنوان چگونه فیلم درباره الی را دیدیم از خود فیلم قشنگتر میشد.

فیلم شروع میشود و اوایل فیلم تو را هم با خود میبرد. اصغر فرهادی به خوبی از بازیگرها بازی گرفته است. گاهی احساس می کنی این تو هستی که در این جمع به شمال رفته ای و یا چقدر این آدم ها رو میشناسی. هیچ چیز مصنوعی نیست... شهاب حسینی این بار براستی متفاوت بازی کرده است. آن قدر که حتی با وجود اینکه پاهایت درد گرفته و احساس میکنی چقدر فیلم طولانی شده و ساعتت را هی نگاه می کنی باز هم نمی توانی بازی بی نقصش را تحسین نکنی...ساعت از ۱۱ و ربع شب هم گذشته است که فیلم به تلخی تمام میشود. شوهری هیچ هم فیلم را نپسندیده است و من نیز مثل بسیاری از هموطنانم آرزو میکردم که کاش حداقل پایانش این قدر تلخ نبود. تلخی گزنده ای که حالا ها مزه اش از ذهنم حذف نمی شود.

فیلم اما به قشنگی نشان داده است که چطور یک فداکاری که جانت را نیز در راهش میدهی می تواند در لا به لای قضاوت های ارزشی آدم ها گم شود. که چطور آدم ها می توانند ناجی خود را در لا به لای برخی از تعصبات کور خوار و بی ارزش کنند. شاید نقطه عطف فیلم هم همین بود. همش خود را جای بقیه آدم ها میزاشتم تا ببینم یک خطا که البته در جامعه سنتی ایران خطاست! تا چه حد می تواند یک فداکاری بی بدیل را برای من کمرنگ کند؟؟؟؟؟؟ چقدر گاهی شخصیت سپیده با همه کاستی هایش برایم آشنا بود. چقدر بعضی جاها از اینکه احساس میکردم ممکن است منم در آن شرایط مثل سپیده رفتار میکردم احساس بدی داشتم. در هر حال به نظر من فیلمی بود که باید یک بار هم شده میدیدش اگرچه شوهری میگوید فیلم ارزش این را نداشت که ایستاده ۲ ساعت تمام تماشایش کنیم و معتقد است که همه چیز تکراری است. حتی بازی گلشیفته را هم در امتداد گیس بریده و میم مثل مادر می داند که به نظر من پر بیراه هم نمی گوید.

آنچه به ذهن من و شوهری رسید این بود که اگر بهترین فیلم جشنواره امسال این فیلم بوده است تکلیف بقیه فیلم ها چیست؟

 

تاکید نوشت: بازی شهاب حسینی واقعا بی نظیر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:59  توسط ایرن  | 

آخه چرا؟؟؟؟

شوهری یه شوهر خاله داره که مثل دایی می مونه براش. از بچگیش بیشتر از همه دایی ها و عموهاش با این خاله اش رفت و آمد داشتن. هم اون شوهری رو خیلی رو دوست داره و هم شوهری اون رو. بعد از ازدواج شوهری با من این دایی خان به ما هم به سبب شوهری خیلی علاقه مند شدن و ارتباط ها هم شکر خدا به خوبی پیش می رفت اما!

چند وقت قبل برادر این دایی خان بعد از یه مدت مریضی به ملکوت اعلا رفت. ما هم صبح کله سحر زنگ زدیم به این دایی خان و تسلیت عرض نمودیم و ایشان گفتند کار روزگار این است و ممنون از تماست و به پدر و مادر سلام برسون و خلاصه که حدود ۱ ربع (بدون اغراق) ما با ایشان گفت و گو نمودیم. به شوهری هم امر کردیم که هرچه زودتر برای اینکه از ما عقب نیافتند به این دایی خان زنگ بزنند که هم زنگ زدند و هم مسجد رفتند.

جمعه شب تولد شوهری و خواهر دوقلوی شوهری در منزل ما به پا بود که از دخترخاله های شوهری (دخترهای همون دایی خان) دعوت نموده بودیم در مجلس بزم ما شرکت کنند که بعد از یک عالم گربه رقصانی که ۵ دقیقه دیگه میایم و ۱۰ دقیقه دیگه میایم اعلام نمودند که به علت تالمات روحی پدرشان نمیان!!!!

خلاصه مهمونی ما تموم شد وما فرداش رفتیم منزل مادرشوهرگرامی که عرض ادبی کرده باشیم که دم رفتن مادرشوهر به شوهری چیزهایی گفتند و شوهری توی ماشین به من گفت: مامانم گفته دایی خان از دست شما به شدت رنجیده. گفته خانومت به من یه زنگ نزده تسلیت بگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگر چیزی از فیها خالدون اون ور ترم بود در ما سوخت. زود به منزل که رسیدیم به مادرشوهر جان زنگ زدیم و قسم و آیه که به خدا ما بچه های خوبی بودیم و زنگ زدیم و حالا قراره به دایی خان زنگ بزنیم و با کمک خدا و پیغمبر و دعای خیر دوستان ثابت کنیم که ما همون موقع به شما زنگ زدیم.

خلاصه که دنیای عجیبی است. شوهر خاله جوون من توی خواب سکته کرد و مرد که مثل عمو برام میموند و هیچ کدوم از اقوام شوهری به جز پدر و مادر و خواهرش به من یه تسلیت خشک و خالی هم نگفتند و از جمله خاله و دخترخاله های شوهری و من تا دیشب به عقلمم نمیرسید این جور موقع ها آدم می تونه از ملت توقع هم داشته باشه! ولی وقتی همون روز زنگ بزنی و تازه ۲ روز بعدشم زنگ بزنی که عذر بخوای که سر کاری و مسجد نمی تونی بری و مبایلشون رو برندارند و دست آخر هم نزارن دخترخاله های شوهری بیان تولد. چرا؟ چون من بی ادب بودم و زنگ نزدم تسلیت بگم!!!!!

اصلا از این حرف ها خسته ام. از این که سر کار میرم و اگر روزی سر کار نرم و خونه باشم این همه کار برای انجام دادن دارم و اصلا نه حوصله دارم و نه وقت دارم برای این جور حرف ها. هیچ کسی هم قدرت خدا به ذهنش نمی رسه که منم به مقام شامخ آدمیت مفتخرم! و کلی این اجتماع منتظر منه و این همه کار ریز و درشت برای انجام دادن دارم و اگر خدایی نکرده حتی زنگ هم نزده بودم ممکن بود هزار و یک گرفتاری داشته باشم و اصولا من به جز زنگ زدن و سر زدن در پروسه های مختلف از جمله زاییدن  خلق الله و تولدشون و مردنشون و مریضیشون و جا خای گفتن و یه طومار از این حرف ها کارهای دیگه ای هم به عنوان یه آدم دارم که امیدوارم در نظر گرفته شود!

 

پی نوشت ۱: شوهری هم می گوید حوصله این حرف ها را ندارد و معتقد است به همه بگوییم که اگر از دست من ناراحتند مستقیم به خودم بگویند و شوهری را دیگر ناراحت و درگیر ننمایند!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

و من الله حسن التوفیق!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:18  توسط ایرن  | 

تهران یا دارالمجانین؟؟

- جلوی در مترو میرداماد با خانوم میم قرار داریم بریم شهر ر ی برای انجام یک پروژه. جلوی در وروودی می بینم آقایی داره چیزهایی دست مردم میده. عادت دارم از این کارت پخش کن ها کاغذهاشون رو میگیرم (معتقدم برای این کار اونها پول میگیرند و اینجوری به نوعی بهشون کمک کردم!). نزدیک آقاهه میشم. خانوم ها چپ چپ نگاهم میکنن. میبینم فقط آقایونند که دارن از این آقا این کاغذهای رنگی بنفش کوچولو رو میگیرن. بیشتر دقت می کنم. بله!!!!!!!!!!!!!! جای شکی نیست که اینها ک.ا.ن.د.و.م است. شکم رو کاغذهای باز شده که محتویات درونیش رو توی پاده رو به کرات میشه دید به یقین تبدیل میکنه. جلوتر میرم و سعی می کنم به خجالت احمقانه ام غلبه کنم. پیرمردهایی رو میبینم که با عصا به زور راه میرند و این ۲ تیکه کاغذ! رو به جیگرشون می چسبونند!!

نه. این کار از نظر من نه عجیبه و نه عیبی داره. توی همه جای دنیا به نوعی برنامه های ترویج تنظیم خانواده و تسهیلات رایگان!!! در این زمینه انجام میشه. اما جلوی در وروودی مترو چرا؟؟؟؟؟ چرا فقط به آقایون؟؟؟ چرا اینطوری؟؟؟ چرا بدون هیچ فرهنگ سازی؟؟؟؟ بهتر نیست از برخی مراکز آموزشی شروع کنند؟؟ از درمانگاه ها؟ از داروخانه ها؟؟؟

- ساعت ۲ بعد از نصف شب در منزل دوستم خوابم (به علت ماموریت شوهری!). مبایلم با آهنگ بلند شروع به زنگ زدن میکنه. قلبم داره از جا کنده میشه. این موقع شب چه اتفاقی افتاده؟؟؟ جونم به لبم میرسه تا مبایلم رو جواب بدم. دختری پشت خطه. با خنده ای خفه میگه برای امر خیر مزاحم میشم!! فریاد میزنم تلفنت رو میدم ۱۱۰. میگه نه بابا! بده ۲۲۰!!!! ۱۰ دفعه هم بعدش زنگ میزنه. پیش شمارش ۰۹۳۷ هست.

 این خط های اعتباری دوباره راه رو برای مزاحمت های تلفنی باز کرده. ملت فرهنگ استفاده از این کارت های اعتباری رو ندارن. لابد با خودشون میگن گور بابای ۱۰ هزار تومن. فوقش سیم کارت رو میندازم تو سطل آشغال!!

- سوار تاکسی میشم. راننده می پرسه: خانوم شما دانشجویی؟؟ میگم نه. میگه ولی تریپت به دانشجوها میخوره. میگم آقا گفتم که دانشجو نیستم. میگه پس برای چی داری میری میدون بوستان؟؟؟؟ میگم چطور؟ میگه آخه اونجا هم دانشگاه داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- میریم شهرداری منطقه ۲۰. با قائم مقام شهردار جلسه داریم. منشیش بعد از کلی این ور و اون ور کردن به من میگه فقط یکیتون میشه برید تو! میگم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه خانوم چرا نداره. همینه که هست. یا یکیتون یا هیچ کدوم! چنان از بالا به من نگاه میکنه انگار اون قالی. بافه!!! با خودم میگم دارم برات!!! میرم پیش ق. مقام شهردار. جریان رو براش میگم و خودش با سلام و صلوات همکارم رو به داخل دعوت میکنه!!! قیافه منشیه طوری که انگار ارث باباش رو خوردم!!! با خودم فکر میکنم چند نفر این طوری پشت درهای بسته موندن تاحالا؟؟

 

 پی نوشت ۱: این لینک رو حتما ببینید. تاسف باره. کاش فیس های اینجا چیزی فرای گریه داشت....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:35  توسط ایرن  | 

خصوصی

امروز از اون روزهایی بود که آرزو کردم بلاگفا جایی برای نوشتن مطلب خصوصی داشت....

 

 

 

پی نوشت عاشقانه: شانه هایت چه مردانه غمم را ذره ذره آب کرد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط ایرن  |