تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

ما کجاییم و ملامتگر بیکار کجاست!!!!

زمان: ظهر سه شنبه

مکان: مقبره ای در جوار حضرت معصومه در قم!

شوهری سعی دارد که مرا که به شدت از مراسم خاکسپاری مادربزرگم متاثرم آرام کند. چشم های دو کاسه خون شده و آب دماغم! آویزان است. با مانتوی سیاه خاک و خلی و یه شال مشکی و صورت گریان بی شباهت به گداهای سر چهار راه ها نیستم! شوهری در کنار من ایستاده و در گوشم حرف های آرامش بخش زمزمه میکند که پسرکی با ته ریش و انگشتر عقیق و پیراهن یقه آخوندی به ما نزدیک می شود. شوهری رو صدا میزند و از شوهری می خواهد که شوهری مبایلش را به او بدهد!!! شوهری متعجب می گوید که مبایل وسیله ای شخصی است و مبایلش را به او نخواهد داد!! جوجه آخوند به او می گوید از نظر شما مبایل شخصی است اما زن شما وسیله شخصی شما نیست؟ چطور حاضرید زنتان اینگونه بگردد و بقیه به او نگاه کنند؟؟؟

 

 

 

پی نوشت ۱: ممنونم از تسلی تک تک دوستای گلم. امیدوارم بتونم در شادیهاتون بهتون شادباش بگم..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:21  توسط ایرن  | 

تقدیر چنین بود...

در حالیکه در اندوه بیماری مادر مادرم بودم مادر پدرم ناغافل درگذشت.........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:10  توسط ایرن  | 

دوباره می سازمت زندگی!

بیشتر از ۲ هفته است که روزگار را به خودم تلخ کرده ام. بیشتر از ۲ هفته است که به خاطر بیماری مادربزرگم که دنیا دنیا دوستش دارم نمی تونم یک لبخند بزنم حتی یک لبخند تلخ. بیشتر از ۲ هفته است که انگار زندگی ندارم و بیشتر از ۲ هفته است که تلخم. تلخ تلخ عین زهر مار.

امروز صبح که شوهری رو راهی کردم که به یک ماموریت ۲ روزه بره با خودم فکر کردم که این ۲ هفته زندگی بوده است که مرا این طور ساخته و من دست و پا بسته تسلیم زندگی شدم و نقش خودم رو فراموش کردم.... با خودم فکر کردم که تلخی مریضی مامان بزرگم نباید کل زندگی رو تلخ کنه و من باید خودم دوباره خلقت زندگیم رو به دست بگیرم....

از جام بلند میشم. توی آینه بخودم میخندم. کمی محکم تر اونقدر که صورتم پر از خنده میشه. برای مادربزرگم دعا میکنم و به خدا میگم قدرت تو از تمام دکترهای دنیا بیشتره. معجزه برای تو کاری نداره خدا جونم. با لبخندی که به لب دارم به آرایشگاهم زنگ میزنم و برای فردا برای برداشتن ابروم ازشون وقت میگیرم. خونه پر از خاکه. دست بکار میشم. هر قسمتی از خونم که مرتب میشه آرامش منم بیشتر میشه. در یخچال رو باز میکنم. چیزی نداریم. شماره سوپرمون رو میگیرم و یک شیر دامداران پر چرب یک عدد سویا سوس یک بسته قارچ بزرگ و برای ناهار خودمم یک بسته میگوی مارین سفارش میدم. خونم کم و بیش مرتب شده. سفارشاتم رو تحویل گرفتم. غذام رو میکشم توی بشقاب و با یک لیوان شیر میام میشینم پای کاپیوتر به وبلاگ خونی. انگار خونی تازه توی رگهام اومده. وبلاگ های دوستام رو میخونم و لذت می برم. مخصوصا از پست روشه مهروش. شوهری دیشب برام از شهر کتاب یه رمان عشقی ایرانی خریده. از اون کتابایی که راهنمایی بودم و میخوندم. توی مایه های کتابای فهیمه رحیمی. چایی رو دم میکنم و کتابم رو با لذت میخونم. دختر زیبای فقیر و پسر پولدار و تحصیلکرده. ماجرای عشقشون رو با هیجان یک دخترک ۱۴ ساله دنبال میکنم..... حالم بهتره. خیلی بهتر. خیلی خیلی بهتر.... بعد از ۲ هفته تلخ اولین روزیست که احساس میکنم خودمم و شادم. و بعد بعد از تمام این سختی ها و گریه ها و خودخوریها به نعمت هایی فکر میکنم که وجود همین سختی ها به من ثابتشون کرد.. 

به شوهری. به اینکه چقدر با ملاحظه است. به اینکه چقدر دوست داشتنش عمیقه و چقدر مهربونه. به اینکه این مدت در حق خانواده من دامادی نکرد! پسری کرد. واقعا مثل یک پسر مهربون برای مادرم و پدرم می مونه. برای من خیلی بیشتر و بهتر از یک شوهره. شاید توی این ۷ سالی که میشناسمش هیچ وقت فرصت نشده بود که بفهمم توی شرایط سخت چه تکیه گاهی دارم. چه کوهی پشتمه و با چه مرد بزرگی زندگی میکنم. شوهری این مدت برام هم یه همسر بود هم یه دوست بود هم یه همراه بود و هم یه مشاور خوب. 

به خانوادم فکر میکنم. به عشقی که علی رغم همه این مشکلات توی ما موج میزنه. به اینکه هممون کوچیک و بزرگ مثل پروانه دور مادربزرگمیم و همو تنها نمی زاریم. به اینکه چقدر همدیگه رو دوست داریم و چقدر کمک حال همیم. به اینکه چقدر مادرم و پدرم هوای همو دارن. به اینکه مادرم با یک عالمه غم میخنده و سعی میکنه خاله دل نازکمو بخندونه. به اینکه همه با همیم. به اینکه دایی هام هر شب میان خونه مامانم و همه دور هم میشینن و بهم روحیه میدن. به اینکه همه دور همن و هر کسی یک قسمتی از کار رو برداشته و ریز و درشت مشغولند تا بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر!

خدایا شکر. شکر که اگر این شرایط سخت هست اما وجود این همه چیزهای خوب بار غمون رو کم کرده. دوستای خوبم که اومدن پیشم بهم سر زدن و منو با تمام بدخلقیام تحمل کردن و دوست داشتن. دوستای وبلاگیم که هر روز با هام همدردی کردن و برام دعا کردن. همکارام که شرایطم رو کاملا درک کردن و کمکم کردن. خانواده شوهرم مخصوصا مادرشوهرم که هر روز بهم زنگ زده و بهم انرژی مثبت داده و باز هم شوهرم شوهرم و شوهرم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:41  توسط ایرن  | 

روزگار غریبی است نازنین!

- روزگار غریبی است.... و دنیا دنیای واروونه ای است! جلوی چشمات هموطنات رو تکه تکه میکنند! و شب در اخبار سراسری مملکت چماق به دست ها میشوند حافظ جان و ناموس مردم.

- دنیا دنیای واروونه ای است آن وقت که در این کشور زندگی میکنی اما زنده نیستی و انگار دیگر کوچکترین تعلقی به این خاک نداری...

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی فکر میکنی که با تمام عشقی که به مادر شدن داری این وطن را لایق کودکت نمی دانی!

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی احساس میکنی توی این ۲ هفته انگار تمام شادیهایت به یغما رفته است.

- دنیا دنیای واروونه ای است که اقلیتی ....... بر اکثریتی خردمند حاکمند وآب از آب تکان نمی خورد!

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی همش به دنبال دشمن میگردیم و نقش خودمون رو در اشنباهامون فراموش می کنیم

- دنیا دنیای واروونه ای است که آدمها فقط وقتی بهت احتیاج دارند با تو خوبند!!

- دنیا دنیای واروونه ای است که نجابتت را حمل بر خریتت میکنند و تا می توانند ازت سواری میگیرند!

- دنیا دنیای واروونه ای است که فکر میکنیم اگر اوباما رئیس جمهور ما بود زندگیمان خیلی عوض میشد!

- دنیا دنیای واروونه ای است که عیب حاکمان را در دیکتاتوری میگیریم و در کوچکترین مسائل میخواهیم حرف خودمان را به کرسی بنشانیم و اگر این چنین نشد واویلا راه بندازیم!

- دنیا دنیای واروونه ای است که از عالم و آدم انتظار و توقع داریم جز خودمون!

- دنیا دنیای واروونه ای است که فکر میکنیم باید مو.سوی باشد تا خوشبخت باشیم و نقش خودمون رو فراموش می کنیم.

- دنیا دنیای واروونه ای است که شوهرم و مادرم میگویند نمی خواهد بری. این تجمعات رو بقیه میرن! و فکر میکنیم خون همسران ما و فرزندان ما از بقیه رنگین تر است.

- دنیا دنیای واروونه ای است وقتی حال مادربزرگت خوب نیست و تو جز گریه هیچ کاری نمی توانی بکنی.

دنیا دنیای واروونه ای است که سلاح من به عنوان یک زن فقط اشکی است از چشمم و آهی است از لبم!

- دنیا دنیای واروونه ای است که تو صبح ها باید مرد باشی و شب ها زن و بین این دو همیشه سرگردان!

- دنیا دنیای واروونه ای است که برای عموی هرگز ندیده دوستت روزها و شب ها در بیمارستان و خونه همراهیش کردی و الان ۶ ماه است که عیادت مادربزرگت نیامده!

- دنیا دنیای واروونه ای است.... همه منتظر معجزه ایم بی توجه به اینکه معجزه ماییم! هیچ چیزی بدون تغییر ما عوض نمی شود.....

 - تا وقتی علی آقای سر کوچه آرایش و لباس تو را با دقت زیر نظر دارد و همسایه ها مدام دنبال آنند که سر از کار هم در بیارن حک.ومت نیز به کار هممون کار داره!

- تا وقتی باباهه سر دخترش رو میبره که چرا با پسر همسایه حرف زده گشت ارشاد که صدپشت غریبه تره دخترامون رو میگیره!

- تا وقتی فقط منتظریم تا دولت بیاد و یک کاری برامون بکنه دولتم میاد و یه سهام عدالت رو به عنوان حقمون از این کشور ثروتمند رو می ذاره کف دستمون!

- تا وقتی از ساعت کارمون می دزدیم و  توی اینترنت و میل باکسمون برای خودمون میگردیم کله گنده هام پولای نفتمون رو میدزدن!

و.................................

-  کراوات یا عمامه درد ما این نیست و هیچ وقت هم نبوده. ریشه ای تر فکر کنیم...شاید دوباره جای شربت آلبالو رد واین بیاد و شاید به جای روسری مینی ژوپ بپوشیم اما تا خودمون عوض نشیم استبداد پابرجاست. شاه باشه یا ره.بر فرقی نداره.... همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:55  توسط ایرن  |