تبليغاتX
اینجا ایران من زن!

اینجا ایران من زن!

روزمره‌ها..

اگر در سوييس به دنيا اومده بودم!!!

امروز فكر مي كردم سهم من يا بهتر بگم ما يعني ما ايراني ها از آفرينش چي بوده؟؟؟؟ چرا ما بدون انتخاب در ايران به دنيا اومديم و تا آخر عمرمون بايد تبعات اين آفرينش بدون انتخاب رو بديم؟؟؟ چرا در دوران جم.هوري اس.لامي به دنيا اومديم؟؟؟ چرا اون وقتي كه پدرامون انقلاب مي كردن ما نبوديم كه جلوشون رو بگيريم؟؟؟ چرا خدا در خلقت ما اينقدر سهل انگاري كرده؟؟؟ چرا من به جاي ايران در سوييس به دنيا نيومدم؟؟؟

فرض كنيم من در 26 سال قبل به جاي بيمارستان آراد تهران توي يكي از بيمارستان هاي ژنو به دنيا مي اومدم و به جاي دختر ايروني مي شدم دختر سوييسي!!!  راستي اون وقت باحالا چه تفاوت هايي داشتم؟؟

-  احتمالا به جاي اينكه كودكيم همش با صداي آژير خطر به زيرزمين بريم و تمام بچگيم در دوران جنگ بگذره توي يكي از مهدكودك هاي سوييس صبح ها با بچه هاي مو طلايي هم سن و سالم بازي مي كردم و به جاي صداي آژير خطر موسيقي هاي دلنواز گوش مي كردم و حتما به نواختن يكي از سازهاي موسيقي علاقه مند مي شدم و احتمالا الان مي تونستم به خوبي پيانو بنوازم!!!!!

- اگه سوييس مدرسه مي رفتم توي خونه و مدرسه يه شخصيت واحد داشتم و وقتي مدرسه مي رفتم مامانم مجبور نبود تو گوشم بخونه كه مادر يه وقت تو مدرسه نگي ويديو داريم يا نگي مهموني هامون قاطيه يا نگي مرداي فاميل مشروب مي خورن يا بزرگتر كه شدم حتي نگم كه چه جوري فكر مي كنم!!

- اگه من يه دختر دبيرستاني در سوييس بودم مجبور نبودم براي رفتن به بهترين كالج حتما مذهبي باشم و حتما چادر سر كنم!!!

- اگه من در سوييس دانشگاه مي رفتم احتمالا هيچ كسي جلوي در دانشگاه منو به خاطر داشتن چند قلم آرايش تحقير نمي كرد و مجبور نبودم جلوي بقيه دانشجوها جلوي در دانشگاه آرايشم رو پاك كنم!!

- اگه من سوييس بودم با توجه به استعدادم الان فوق ليسانسم تموم شده بود و به خاطر به دست آوردن يه شغل خوب قيد همه چيزو نمي زدم!

- اگه من در سوييس به دنيا اومده بودم موقع ازدواجم از حقوق انساني مثل حق فرزند و حق طلاق برخوردار بودم و براي همچين حقوقي فقط بر اساس اعتمادم به همسرم اكتفا نمي كردم!

- اگه من در سوييس به دنيا اومده بودم موقع انتخابات مطمئن بودم تقلب نمي شه و رايم حفظ مي شه و مجبور نبودم براي احقاق حقوقم خيابانها رو بند بيارم و شعار بدم!!

- اگه سوييس به دنيا اومده بودم اونقدر تفريح داشتم كه براي يه خورده خنديدن مجبور نمي شدم پشت سركبري خانم و صغري خانم غيبت كنم و با دوستام بخنديم!!!

-  اگه من سوييسي بودم موقعي كه به يه كشور ديگه سفر مي كردم منو با تحقير برانداز نيم كردم!!!

- اگه من سويسي بودم مجبور نبودم به هر دري بزنم تا بچه ام رو توي كشور ديگه دنيا بيارم تا تبعات ايراني بودن كمتر دامنگيرش بشه!!!

- اگه من سوييسي بودم تمام حقوقم رو جمع نمي كردم تا با شوهري بريم تعطيلات يه كشور ديگه تا با هم آزادانه چند روزي اونجوري كه مي خوايم زندگي كنيم!!!

- اگه من يه دختر سوييسي بودم حتما شاعر برام مي خوند دختر سوييسي مثل گله چه رنگ و بويي داره!!!!

- و احتمالا اسم وبلاگم مي شد اينجا سوييس من انسان!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:10  توسط ایرن  | 

دختر خوب سراغ نداری؟؟

مادرم می گوید: مهری خانم زنگ زده و گفته برای محمد دنبال زن می گردند. دختر خوب سراغ نداری؟؟

با شنیدن اسم مهری خانم و محمد بر میگردم به دورها. به تابستان کلاس سوم راهنمایی که قرار بود خانواده ما به همراه پدر بزرگ و مادربزرگم و خانواده 2 تا از دخترعموهای مامانم به ییلاقی نزدیک تهران برویم  و کل تابستان را آنجا باشیم...

محمد پسر دختر عموی مامان بود. از همون روز اول که بابام گفت جوونترها با هم حکم بازی کنند و بازنده ها مجبورند که ظرف بشورند موقع آس  و حاکم من و محمد یار هم  شدیم. اکثر مواقع آنقدر محمد بد بازی میکرد که ما به تیم مقابل (خواهرم و جواد (پسر اون یکی دختر عموی مامانم) می باختیم و ناچار ظرف شستن با آب سرد جریمه ای هر روزه بود به بد بازی کردن ما و در واقع به بازی بد محمد.

آنقدر کوچک بودم که معنی نگاه های محمد را نفهمم و معنی حرف هایش را و معنی حرکت هایش را!!! اگر هوس چیزی می کردم محمد از زیر سنگ هم که شده بود برایم می خرید، اگر می رفتم توی باغ تا قدم بزنم محمد انگار که مویش را آتش زده باشند دنبالم می آمد، اگر با خواهرم می رفتیم پیاده روی به صورت کاملا اتفاقی!! سر راهمان سبز میشد و به دنبال بهانه ای بود تا با من حرف بزند و من با خوشبینی کودکانه ای فکر میکردم محمد چه همبازی مهربانی است!

روزی فکر کنم جمعه ای بود که همه فامیل های دیگر هم به جمع ما پیوستند و پسرهای جوان خواستند فوتبال بازی کنند. محمد مثل همیشه پیش من آمد و گفت تو هم بیا بازی روتماشا کن و مثلا بشو مربی من!!!! منم که اون روز یادم نمی یاد از چه چیزی مثلا سردرد شایدم دلدرد حال درست حسابی نداشتم به مسخره گفتم تو برو. فعلا که مربیت داره میمیره!!! که محمد بی مقدمه گفت اگر مربیم بمیره منم می میرم. من بدون این مربی زندگی رو نمی خوام و جونم به جون این مربی وصله...بعد از شنیدن این اعترافات به من انگار برق 220 ولت وصل کرده بودن. این کلمات اولین کلمات عاشقانه ای بود! که از زبان یک پسر می شنیدم.....اگرچه در خودم هیچ چیز خارق العاده ای احساس نمی کردم اما از اینکه فکر می کردم از دوران کودکی در آمده ام و آنقدر بزرگ شده ام که وارد دایره بزرکسالان شدم حس خوبی داشتم.

از آن روز، تا روزی که برگشتیم تهران همش از دست محمد فرار می کردم و سعی میکردم خیلی کم جلوش ظاهر شم. محمد عین مرغ سرکنده شده بود و این بار با تمام بچگیم خوب می فهمیدم چرا. روز برگشتن به تهران توی ماشین؛ جواد به ما (من و خواهرم) گفت گاهی تهران دور هم جمع شیم و یه دست ورق بازی کنیم و من سریع گفتم من دیگه با محمد همبازی نمی شم. محمد همش می بازه و جواد گفت: محمد دوست داره ببازه. مخصوصا دوست داره به تو ببازه!!!

درست بعد از این ماجرا یک اختلاف خانوادگی جدی پیش آمد و من هرگز دیگر محمد را ندیدم. حتی برای عروسی من هم دعوت نداشتند تا چند وقت پیش که در مراسم مادر پدرم مادر محمد آمد و دوباره ارتباط ها برقرار شد. چند روز قبل هم مهری خانم زنگ زده و به مادرم گفته برای محمد دنبال زن......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:24  توسط ایرن  | 

دل کم توقع من!

دلم چی می خواد؟ واقعا چی الان منو از ته ته دل خوشحال میکنه؟؟

- حال مامان بزرگم خوب شه؟ مثل خوابی که چند شب پیش دیدم؟؟ برم و همین طور که این مدت هر روز شاهد آب شدنش بودم خوب شدنش رو با جون و دل تماشا کنم؟؟

- حدود 2میلیارد پول بیاد دستم؟ یه خونه بخریم و اون ماشینی که دوست دارم و بقیه پول رو بریم مسافرت و به مردم کمک کنیم؟ دکوراسیون داخلی خونه رو خودم انجام بدم و از خوش سلیقگی خودم هی ذوق کنم و هی از خودم ایده بدم و به جای کار اجتماعی برم تو کار دکوراسیون داخلی و چند تا دوره درست و حسابی بگذرونم؟؟ هر روز صبح برم باشگاه و بعد برم استخر و برای ناهارها هر روز یه جا قرار داشته باشم؟ برم و برای مردمی که این مدت دیدم و جز غصه خوردن هیچ کاری نتونستم براشون بکنم یه کاری بکنم؟برای بچه های شیرخوارگاه ها بغل بغل عروسک بخرم و برم ساعت ها باهاشون بازی کنم؟

- یه سفر داشته باشیم به جایی با شن های سفید و آب زلال فیروزه ای و صبح ها به جای زنگ مبایل با اشعه های خورشید چشمامونو باز کنیم و روزمون رو با یه آبتنی شروع کنیم و بعدش یه صبحانه مفصل با هم بخوریم و دو تایی با هم بگردیم و از سر و کول حیوونا بالا بریم و هی من ژست بگیرم و هی شوهری ازم عکس بندازه و هی بخندیم و با هم شیره نارگیل و آناناس حلقه حلقه شده بخوریم؟

- یا یه خورده ساده تر! فقط یه وقت آزاد با شوهری داشته باشیم بدون اینکه نگرانی داشته باشیم که توی این هفته به کیا باید سر بزنیم و یا توی خونه چه کارایی باید انجام بدیم یا چه چیزهایی لازمه که بخریم؟ یا یه دل سیر بخوابیم بدون نگرانی از دیر شدن و دیر رسیدن؟ یا یه ناهار دو نفره بدون اینکه نگرانی رو ته ته چشمای شوهری ببینم؟ یا یه دست پاسور بازی کنیم بدون اینکه من جر بزنم و شوهری از جر زدن من لجش بگیره! یا یه منچ حسابی که همش توش شیش بیارم و مهره های شوهری بیرون هوا بخوره!!!

- شایدم یه وقت آزاد با دوستام بدون گلگی های گذشته؟ یه دور همی با مریم و سلمه و یاسی بدون اینکه جز خنده و مسخره بازی حرف دیگه ای بینمون باشه؟ شاید یه دریاکنار دیگه یا نه یه عنبرون دیگه؟ شاید دوباره اون ماتیز کوچک و ما دخترای ترگل و ورگل که مثل کمپوت هلو بودیم توش!!! کجا رفت اون همه شادی 4 نفره؟؟ چی شد اون دوستی که میگفتیم جز مرگ هیچی از بینش نمی بره؟

- یه خرید درست و حسابی چی؟ از نوک پا تا فرق سر و بدون هیچ حساب و کتابی؟ برم پارس الهیه یه روسری بخرم و بعدشم از نیک اپتیک تندیس یه عینک دیور که خیلی وقته پسندیدم و یه ست کامل لوازم آرایش شنل و کلی لباس و کیف و کفش؟ بعدشم توی اردک آبی با مریم ناهار بخوریم و هره و کره کنیم؟؟

- شاید هم 2 رکعت نماز درست و حسابی و یه خلوت مشتی با خدا؟ یه گریه از ته دل برای مظلومیت امام حسین یا یه نماز عاشقانه برای امام زمان؟ شایدم سر کردن اون چادر ململ سفید با گلای ریز سبز و خاموش کردن چراغای اتاقم و روشن کردن چند تا شمع و ایستادن به نماز. یه نماز از ته ته دلم. اون جوری که وقتی دبیرستان بودم نماز می خوندم...

- راه رفتن توی دل کویر توی هوایی که نه سرد باشه نه گرم چطور؟ بدون کفش و جوراب و لمس خاک رمل زیر پاهام ، جوری که خنکی خاک و گرمی هوا از پس هم بر بیان. بعدم غروب آفتاب و یه هوای یه خورده خنک و  آتیشی که روشن میکنیم و سیب زمینی توش میریزیم و با لذت روش نمک می پاشیم و می خوریم؟؟

- شایدم اگه مامان شم و لذت نفس کشیدن یه نفر دیگه رو توی ذره ذره وجودم احساس کنم و فکر کنم چه خوشبختم اون زمانی که نیمی از وجود من ونیمی از وجود کسی که برام عزیزترین آدم روی زمینه در بطن من رشد می کنه و میشه نتیجه ی عشق زیبای من و پدرش؟؟

 

آره می دونم خیلیهاتون ممکنه بگید چه زیاده خواه و یا چه ناشکر. می دونم زندگی بی نظیری دارم که البته همیشه از خدا به خاطرش ممنونم ولی دلم یه چیز خیلی متفاوت می خواد.. چیزی که روزمرگی این روزها رو برام بشکنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:7  توسط ایرن  | 

سادگی زیباست!

۶ مرداد دومین سالگرد عقدمون بود... همیشه برای هر مناسبتی من آنچنان هیجانی دارم که از چند ماه قبلش درگیرم و البته عاشق این درگیری!!! اما ۶ مرداد بی سر و صدایی رو گذروندم. شوهری ماموریت بود و ۷ شب از ماموریت می رسید و قرار بود شام رو بریم بیرون و یه جشن کوچیک و بی سر و صدا داشته باشیم.

شوهری از راه رسید و چون خسته بود من از رفتن بیرون منصرف شدم بدون اینکه خدایی ذره ای ناراحت بشم!! (من خیلی رو این چیزا حساسم). زنگ زدم از بیرون برامون پلو ماهی و چلو کباب آوردن و خودم دور میز گردمون رو کلی شمع روشن کردم و چراغا رو کم کردم و با شوهری شام رو خوردیم  و با میکادویی که شوهری به مناسبت سالگرد عقدمون خریده بود یه دست میکادو بازی کردیم که شوهری برد! و بعدشم یه کم تلویزیون دیدیم و خوابیدیم. همین! به همین سادگی و البته به همین زیبایی ۲ سال از وقتی که رسما زن و شوهر شدیم گذشت....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:26  توسط ایرن  |