در پی آنم اگر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید!!
این قدر این مدت اتفاقات جور و واجور ناجور (چقدر جوردار شد!!) برام افتاده که به شدت هرچه تمام تر دارم با کله در باتلاق ناامیدی سقوط می کنم!! لذا تصمیم دارم با یکسری اقدامات انتحاری بمب شادی را منفجر نمایم و ناامیدی رو بترکونم که البته بعضی از اقدامات انجام شده و برخی در دست اقدام است!!!!!
- از جمله اقدامات عاجل اینجانب نرفتن به سر کار است. از بس سر کارم با معتاد و قاچاق فروش و فقیر و بی خانمان سر و کار دارم خودم دچار افسردگی شدم. با اینکه از درآمدم خیلی راضیم و کارمم مرتبط با رشتمه!!!! ولی با این حال می خوام عطای کارم رو به بقاش شایدم لقاش! ببخشم! تجربه سر کار نرفتن سارویکیجا هم منو بسیار به این امر تشویق کرده و اگه به خودم باشه از اول مهر میخوام سر کار نرم. اگه سر کار نرفتنی شدم می خوام از اول پاییز کلاس های جهادانشگاهی برم و شروع کنم به فوق خوندن. ۶ ماه زمان خوبیه برای این کار ولی هنوز تصمیمم قطعی نیست...
- اگرچه الان یه خورده اوضاعمون هچل هفته اما میخوایم یه مسافرت خوب بریم. اولین پول قلمبه ای که دستمون بیاد یا می ریم بالی یا میریم مالدیو. خیلی جفتمون به این سفر احتیاج داریم. مخصوصا من... دلم یه هوای گرم یه آفتاب سوزان یه دریای درخشان و حتما حتما ساحل ماسه ای سفید می خواد....
- از اون جاییکه نظم و ترتیب خونه ارتباط مستقیم با اعصاب و روانم داره گفتم پنجشنبه دیگه کارگر بیاد و یه خونه تکونی در حد خونه تکونی عید انجام بدم!
- راستی یه خرید حسابی هم کردم. از آدورا یه کیف و یه کفش خریدم واقعا شیکه.. تبلیغش روی بیلبورد فرشته هست. یه کیف قهوه ای و یه کفش قهوه ای که با اینکه بسیار گرون بودن (البته از نظر من) اما خرید این دو تا با یه شلوار جین بنانا ریپابلیک بسی روحیه ام رو عوض کرد. حالا هم می خوام برم یه روسری موسچینو و یه پالتوی حسابی بخرم و باز هم از روش خرید درمانی جهت التیام دردهای روحی خودم کمک بگیرم.
- شب های احیا و گریه های مفصلی که کردم با بهانه و بی بهانه در بهبود حالم موثر بود... همه به من میگفتن گریه نکن و تا شروع می کردم به گریه کردن سرزنشم می کردن اما اگه اون گریه ها نبود الان دیوونه شده بودم... قبل ترها یه جایی خونده بودم که برای هر سوگی باید سوگواری کرد تا تحمل اون مصیبت آسونتر شه و من واقعا برای مامان بزرگم سوگواری کردم... گریه کردم شاید بالاتر از گریه و فریاد زدم و ناله کردم اما الان خیلی بهترم.. بار غمم خیلی کمتره و همش به نظرم به خاطر اون گریه های طولانی بوده...
- اینو از ته دلم میگم که تسلیت گفتنای دوستای مجازیم حتی تسلی دادنهای کسانی که هرگز برام جز این مورد کامنت نذاشته بودن هم خیلی به من کمک کرد... دیدن دوستان عزیز وبلاگستان قطعا روحیه ام را بهتر میکنه. دنبال یه برنامه جدید برای دیدن دوستان نازنینم هستم هرچند جای خالی مهروش و یسنا حتما مثل دفعه قبل حالمون رو خواهد گرفت. دوستای قدیمیم هم این مدت منو تنها نذاشتن و هر روز بهم سر زدن و زنگ زدن و اینم باعث شده حالم بهتر شه.
- فعلا همینا به نظرم رسیده. نظر شما راجع به سر کار رفتن یا نرفتنم چیه؟؟؟ شوهری میگه مطمئنه توی خونه حوصله ام سر میره. (شوهری تجربه چند ماه بیکار دیدن منو داره!!!! و اصلا این تجربه براش خوشایند نبوده. خودمم پستای زمانی که سر کار نمی رفتم رو می خونم می فهمم که از بی حوصلگی خیلی خیلی نق نقو شده بودم....اما در هر حال تصمیم فعلا اینه که سر کار نرم. مخصوصا که یه همکار جدید داریم که خیلی جو گیره و کلا ضد حاله.) جز این اگه کسی تجربه مشابهی داشته و انجام کاری باعث شده که روحیه اش عوض شه حتما بهم بگه....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:5  توسط ایرن
|
- وقی به دنیا اومدم پرستار منو پیچیده توی یه پتوی صورتی و داده بغل تو. من و مامانم و بابام تا ۴۰ روز پیش تو بودیم و تو به گفته مامانم از جون و دل ازم مراقبت کردی؛
- وقتی مامانم منو و خواهرکوچولوم رو به خاطر شیطنت بی اندازه دعوا می کرد خونه تو خونه امنی بود که برای فرار از نق نق های مامان بهش پناه می اوردیم و مامانامون می دونستن توی خونه تو نمی تونن از گل به ما بچه ها نازک تر بگن؛
- وقتی ۶ سالمون بود برای ما ۳ تا دختر خاله جانماز خریدی و برای هممون پشت خودت سجاده پهن می کردی و بلند بلند نماز می خوندی و ما هم با تو و به عشق تو کم کم نماز رو یاد گرفتیم. هر دفعه زیر سجاده هامون پول قایم می کردی و میگفتی اینا رو خدا داده و ما به عشق خدایی که برای نماز خوندنمون جایزه می داد با شنیدن صدای الله اکبر می دویدیم پیش تو؛
- وقتی بابا بزرگ می رفت مسافرت و ما شب ها می اومدیم پیشت می خوابیدیم حتما و هر دفعه یه چیزی هر چه قدر هم کوچیک به ما می دادی تا به خاطر این کار ناقابل ازمون تشکر کرده باشی؛
- وقتی کارام گیر بود می یومدم پیشت و بهت می گفتم اون دعایی که بلد بودی برام بخونی و برام دعا کنی؛
- وقتی دوم راهنمایی برای اولین بار تنها اردو رفتم شمال هم رفتنه اومدی منو رسوندی و هم برگشتن اومدی استقبالم؛
- وقتی ازدواج کردم تو بودی که منو از زیر قل یاسین رد کردی ودعای خیرت رو بدرقه منو و زندگیم کردی؛
- وقتی مریض بودی وقتی هیچی جون تو بدنت نبود همش دردت این بود کا مادر تو اگه بچه دار شی من که جون ندارم بچت رو بغل کنم؛
- وقتی مریض بودی وقتی از زور مریضی نای نفس کشیدنم نداشتی می گفتی حالم بهتر شه همتون رو ببرم اس.پی.یو خستگی این مدت از تنتون در شه؛
- همش نگران کادوی عروسی دختر خالم بودی یادته؟؟؟ کادوی تولد خواهرم رو چی؟؟؟ یادته می گفتی برای شوهری یه چیز خوب گذاشتم؟؟
- بدون تو چی کار کنم؟؟؟ با جای خالیت چی کار کنم؟؟؟ چه جوری برم تو خونه ای که همش بوی تو رو می ده؟؟؟ لباسات رو چی کار کنم؟؟ مگه می تونم خون گریه نکنم؟؟؟ خونم گریه کنم خونم گریه کنیم کمه...
- برای هممون مادر بودی. برای هممون کوهی بودی که حالا که نیستی می فهمیم چه بی پناهیم؛
- هیچ کاری نتونستیم برات بکنیم؛ هیچ کاری.... هیچ کاری.. هیچ کاری... بمیرم برات مادر بزرگم. بمیرم برای تن و بدن ضعیفت. بمیرم برای اون لباسایی که ۶ سایز برات بزرگ شده بودن.. بمیرم برات....
پی نوشت ۱: از حالا تا همیشه این آهنگ ابی منو یاد تو می ندازه.
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره....
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:19  توسط ایرن
|
- کلی لاغر تر شدم!! آی خانومایی که می خواید لاغر شید بی خود پول کلاس ورزش ندید و وقتتون رو هدر نکنید. کافیه بگید شوهراتون رژیم بگیرن و شما از مزایای متعدد اون بهره مند شید!! اولین و مهم ترین مزیت اینه که از غذا درست کردن خلاصید! دومین مزیتش سالم غذا خوردنه. فکر کردین تو عصر حجر خبری از پلو و خورشت بوده؟؟؟ نه جانم. همه فقط میوه می خوردن!! (طی تحقیقات شوهری انسان های اولیه گیاه خوار بودن و طی قحطی های پیش آمده انسان ها به خوردن گوشت حیوانات علاقه مند و در واقع مجبور شدن!) آخرین مزیتشم اینه که با سرعت بنز لاغر می شید.... اینو جدی گفتم. شوهری واقعا لاغر شده و من هم ایضا!! الته قبلا توضيح دادم كه پايه اين ريم اينه كه در واقع فقط مجبوريد ميوه بخوريد و حبوبات پخته!
- می دونین چی دلم می خواد؟؟؟ ببستنی های پاک قیفی قدیم رو یادتونه؟؟؟ همون هایی که توی کارتن های سوراخ دار بود؟؟؟ الان واقعا یکی از آرزوهام خوردن یه دونه از اون بستنی هاست!! همون هايي كه دلمون مي خواست علي آقاي سر كوچه بزاره خودمون از توي جعبه بر داريم و تپلترين بستني رو خودمون انتخاب كنيم!!! هر چی هم كه سعی می کنم سر این دل هوسباز رو با کارنیتای وانیلی گول بزنم گول نمی خوره!!! من از بچگيم از بستني كيم بدم مي اومد (البته كه كيم دوقلو رو با اكراه!! مي خوردم) و در عوض عاشق بستين قيفي بودم. بعد از بستني قيفي هم بستني ليواني رو دوست داشتم.
- در مورد پریشان حالیم هم خرید درمانی کردم. واقعا توصیه اش میکنم. همه مشکلات ریز و درشت رو درمان میکنه. جدی میگم. یه دفعه چند سال قبل تمام پس اندازم رو که حدود ۱ ملیون و نیم می شد دزد برد... ته کیفم ۱۰۰ هزارتومن مونده بود.. اون قدر گریه کرده بودم به خاطر از دست دادن این سرمایه (اون موقع 24 سالم بود و تازه سر كار رفته بودم و اين رقم رو با خون دل جمع كرده بودم) که ديگه جون گریه کردنم نداشتم!! اما می دونستم دوای دردم چیه!! ۱۰۰ هزار تومن يعني آخرين پولي رو كه داشتم برداشتم و رفتم خرید . همون شد که شد... واقعا خوب شدم. الانم هر وقت دلم می گیره می رم خرید و حالم خوب میشه. حالا لازم نيست فقط براي خودم خريد كنم. حتي وقتي شهروند هم مي ريم كه براي خونه خريد كنيم من احساس مي كنم دارم تفريح مي كنم!
- دیروز شوهری از زاهدان زنگ زده و با هيجان هرچه تمام تر و با صدايي كه شادي توش موج مي زد حدود یک ربع از یه دختر با نمک با چشمای خوشگل آبی برام تعریف کرده. شوهري می گه سوار هواپیما شدم که دیدم یکی آروم از بین دوتا صندلی تق تق می زنه پشتم. برگشتم دیدم یه دختر خوشگل یه ساله با موهای فرفری داره بهم می خنده (دخترک بغل مامانش بوده) بعد هی می خواسته بره بغل شوهری که مامانش آخر این قدر دختره نق می زنه که دخترک رو که شوهری می گه اسمش ثنا بوده می زاره تو بغل شوهری.. دختره کلی با شوهری بازی کرده و شوهری کیکی که تو هواپیما بهش داده بودن می ذاره دهن دخترک و دور دهن دخترك رو با کلینکس پاک می کنه. ثنا هم می خواسته به شوهری کیک بده که شوهری در راستای بند ۱!!! امتناع می کنه!! با اینکه شوهری کیک نخورده ثنا مي خواسته با دستمال دور دهن شوهری رو پاک کنه!! خلاصه اش که این ووروجک بدجور دل شوهری ما رو برده بود!!! شوهري گفته كليم ازش عكس و فيلم گرفته كه بياره نشون من بده ببينم سليقه اش رو پسنديدم يا نه!!
بنده هم به شوخی گفتم دیگه وقتشه خودت بابا شی و دختر خودت رو بغل كني که شوهری میخنده!!! (خیلی از شوخی!!! اینجانب استقبال کردن!! و کلا که آخر زمون شده که شوهری ما هوس بچه داشتن زده به سرشون! و كلا از بحث در مورد امور بچه داري استقبلا مي كنن! و من ازهمينجا اعلام مي كنم كه هنوز هيچي نشده يه نمه به دختر خوشگلمون حسوديم ميشه!!!) حالا كي گفته ما دختر داريم؟؟؟؟ با علم به اينكه بچه هر چي كه خدا بده دوست داشتنيه و فقط سلامتش و صلاحيتش براي ما مهمه! دخترم بود چه بهتر...
راستي شايعه مايعه درست نكنيد ها! مادر بچه تا آخر ارديبهشت حداقل سر كاره و بعدشم بايد تكليف خيلي چيزها روشن شه تا نيني تشريف فرما شن!
- ما ديروز از محل کارمون در ترمینال جنوب رفتیم میدان نوبنیاد یک جلسه که اين جلسه تا نزدیکای ساعت ۴ طول کشید... وقتی داشتیم از جلسه بر می گشتیم کارفرمامون می گه بر می گردید دفتر پایین؟؟؟؟ خداييش عقلم خوب چيزيه! حالا گيريم كه ما بگيم ميريم پايين!!! تو روت ميشه بگي از نوبنياد دوباره برين ترمينال؟؟؟؟
- تصميم داريم با شوهري بريم مسافرت. اما به خاطر بيماري مادربزرگم دو دلم. از يه طرف شديدا به اين مسافرت هر دومون احتياج داريم و از طرفي نمي دونم با نگراني از وضعيت مامان بزرگم سفر بهمون خوش مي گذره يا نه....
- الان چندمه ماهه؟؟؟ من هنوز حقوق نگرفتم......
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:30  توسط ایرن
|
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:44  توسط ایرن
|
امان از اون وقتی که شوهری ما از اون ور خر بیافته!!! و امان بیشتر از اون وقتی که بخواد رژیم بگیره!
آقا جان این شوهری ما به خاطر چند کیلوی ناقابل اضافه وزن رژیم گرفته یا بهتر بگم فعلا که ما رو گرفته!!! اولندش که اصلا و ابدا هیچ گونه گوشتی نمی خوره. نه مرغ نه گوشت نه ماهی. هیچیه هیچی!! برنج هم که حرفشو نزنید!! بعدشم هیچ گونه سرخ کردنی رو هم لب نمی زنه و بعد ترش شیرینی و شکر و شکلات هم اصلا.
خوب اگه شما بودین جز سالاد و یه خورده سبزیجات پخته چیز دیگه ای هم می تونستید درست کنید؟؟؟ خوب دیشب مثلا من خیر سرم خواستم زن مهربون و فداکاری باشم و برای این شوهر یه غذای خوشمزه تهیه کنم! (دروغ چرا از اونجا که خیلی زبر و زرنگم!!! حوصله دوجور غذا درست کردن ندارم و خودمم گیاه خواری شده ام حرفه ای!!!!) خواستم یه حالی هم به خودم داده باشم...
۲ تا دونه کدو داشتیم که نگینی خرد کردم و یه دونه پیاز هم توش ریز کردم و و با چند تا گوجه پوست گرفته گذاشتم بپزه. یه خوررده هم پودر سیر و فلفل سیاه ریختم توش و خدا شاهده یه خورده کره هم انداختم توش تا هم مزه کدو تو ذوق نرنه و هم غذا طعم بهتری بگیره!!! قبلناشم شوهری گفته بود لبنیات و از جمله کره هم می خوره!!!!!
خلاصه اش شوهری از راه رسید (از اونجا که هر شب هم قدرت خدا یه جاست دیشب هم از آمل رسیدن) و بعد از ماچ و بوسه تشریف آوردن سر قابلمه و از دیدن غذا کلی ذوق کردن و بعد از بو کشیدن غذا پرسیدن این غذا روغن داره؟؟؟ منم در کمال صداقت و شفافیت شایدم در کمال خریت!!! گفتم یه خورده کره ریختم توش!!! شوهری جان رو ترش کردن و کلی نق زدن و نشون به اون نشون که شوهری به غذا لب نزدن و منم بعد از کلی سرزنش شنیدن از کوره در رفتم و فرمودم: اصلا مقصر خودمم که از سر کار خسته و کوفته می رسم و برای تو غذا می پزم که نخوری!!!! دیگه هم برات غذا نمی پزم و بعد قهر کردم و مثل همیشه وقتی که قهر می کنم رفتم پای کامپیوتر و از اونجا که داشت برای ماموریت فرداش که ۲ روزه هم هست فیلم دانلود می کرد و سرعت کامپیوتر کم شده بود منم در کمال خونسردی فایلش رو بستم
شوهری هم عصبانی رفت و با شکمی لبریز از میوه خوابید و منم در کمال خونسردی خوابیدم!!! البته که هر دوتامون تا نزدیکای صبح از غصه قهر بودنمون خوابمون نبرد!!!
و این بود مزایای رژیم شوهری ما!!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:28  توسط ایرن
|