ساعت ۵ بعد از ظهر خسته و کوفته از سر کار می رسم خونه. بدو بدو رخت های سیاه شسته شده رو تا می زنم و ماشین رو پر می کنم از لباس های سفید و دکمه استارت رو می زنم. ظرف های شسته شب قبل رو جا به جا می کنم و ظرف های جدید رو می شورم. مرغ رو با زعفران و پیاز می ریزم توی ماهیتابه و زرشک و مغز پسته رو با آب سرد می ریزم توی کاسه. می رم حمام.
از حمام که در میام شوهری تازه از راه رسیده. شوهری میره حمام و من برنج رو درست می کنم. ساعت نزدیک ۱۹:۳۰ دقیقه است. تند تند سالاد درست می کنم و زرشک و مغز پسته آبکش شده رو با کمی زعفرون و شکر و یه خورده گلاب تفت می دم. یک ربع به هشت شب مشغول خوردن یک زرشک پلو با مرغ بسیار خوشمزه ایم!
ساعت ۸ و ربع شاممون تموم شده که از شدت خستگی رو پاهام بند نیستم. به شوهری میگم ظرف ها رو ول کن. بیا بریم یه خورده دراز بکشیم. دراز کشیدن همان و ساعت هفت و نیم صبح روز بعد بیدار شدن همان!!
پی نوشت ۱: از دبستانم تا همین دیشب پیش نیومده بود که قبل از ساعت ۹ بخوابم!!!!!!
ولی آی چسبید! آی چسبید! آی چسبید که خدا می دونه!! امروز هر دو تامون بسیار سر حال و خوش اخلاق از خواب برخواستیم و این خواب تپل حسابی ما رو شارژ کرد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:6  توسط ایرن
|
ساعت ۸ صبح داخل مترو در حالیکه آدم ها مثل الویه به هم چسبیده اند! و بوی عرق بدنشان و بوی بد دهنشان دیوانه ات می کند صدای بلند دو خانمی که پشت تو ایستاده اند توجهت را جلب می کند...
اولی: (با صدایی که افتخار در آن موج می زند) پسرم گفته است که مادر من نمی خواهم زن بگیرم. می خواهم تا آخر عمرم نوکری تو را بکنم!
دومی: نه خواهر من! بهش بگو زن بگیر و با زنت نوکری من را بکنید!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:27  توسط ایرن
|
- ۱ روز برای امتحان نرفتم سرکار. خیلی حس خوبی نداشتم. یعنی در واقع جز از اینکه می تونم تا ساعت ۱۰ بخوابم هیچ چیز دیگه ای خوشحالم نمی کرد. امروز دوباره پا شدم رفتم سر کار. بماند که چقدر چاخان پاخان بافتم اول برای نرفتنم و بعد از اون برای دوباره رفتنم.
- انگیزه قوی ای برای شروع یک کار جدید رو ندارم. از یک طرف تصمیم داریم به یاری خدا ظرف ۲ سال آینده بچه دار شیم و از طرفی من خوب می دونم که تا بیام یه دوره ای رو بگذرونم و بخوام استارت یه کاری رو بزنم زمان نینی دار شدنم رسیده و خواه ناخواه فاتحه کار جدید خوندس. از یه طرف دیگه بازم می دونم توی این زمونه که هر روز تکنیک های جدید می یاد و علم با سرعت نور پیشرفت می کنه دیگه تا ۵ یا ۶ سال دیگه که نینی کمی از آب و گل در اومده باشه این دوره ای که من می خوام بگذرونم به درد عمم نمی خوره!! (شایدم از تنبلیمه که دارم بهانه میارم ولی حداقل از نظر خودم بهانه منطقییه!)
- حال و اوضاع روحییم بهتره. تا حد زیادی شادابیم رو به دست آوردم. هر چند هنوز هم با کوچکترین چیزی که خاطره ای از مادربزرگم همراهش باشه غبار غم آروم میشینه روی قلبم اما دارم مبارزه میکنم. احساس ناراحتیم جای خودش رو به حس طلبکاری داده. همش از همه و به خصوص از شوهری توقع دارم برای اینکه بار غمم کم شه برنامه ریزی کنه و خوب شوهری چون وقت نداره و یا بهتر بگم عادت نداره که برای تفریحاتمون برنامه ریزی کنه و تا به امروز برنامه ریز کل این امور خودم بودم نمی تونه از پس این خواسته من بر بیاد و من همش از دستش ناراحتم. از نظر خودم این توقع بی جایی نیست که یه روز ۲ تا بلیط سینما رزرو کنه یا برنامه یه شام دو نفره رو بچینه یا با دوستامون یه قرار بزاره و.... تنها پیشنهادی که همیشه و هر روز و به تعداد موهای سرم میده رفتن به خونه مامانم اینهاست که برام مثل جون عزیزند اما من به چشم تفریح!!! بهشون نگاه نمی کنم.
- رفتیم فیلم بی پولی. خیلی دور از ذهن بود. واقعا باورم نمی شد یکی به خاطر آبروش!!! این کارا رو بکنه... در مجموع از جمله فیلم هایی بود که شوهری اصلا نپسندید و من هم فقط بدم نیومد!
کسی فیلم دو خواهر رو دیده؟؟؟ تردید رو چطور؟ نظرتون راجع به این ۲ تا فیلم چیه؟
- خیلی زود عصبانی میشم. خیلی زود از کوره در میرم. سر چیزهای خیلی الکی. طفلک شوهری....
- دلم می خواست فقط چند روز واقعا فقط چند روز می رفتم مدرسه. کلاس سوم دبیرستان. این آرزو هیچ وقت محقق نمی شه. چقدر سخته داشتن آرزویی که بدونی هیچ وقت بهش نمی رسی...
تولد ۲۷ سالگیم نزدیکه.. چه سن عجیبی. همیشه فکر می کردم خانم های ۲۷ ساله کمک کم ۱ دونه بچه دارن!!! الان می بینم در آستانه ۲۷ سالگی خودم هنوز یه بچم!
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:16  توسط ایرن
|