امروز صبح ساعت 5 با صداي زنگ مبايل شوهري از خواب بيدار شدم. شوهري عازم ماموريت به كرمان بود . مثل هميشه صدقه كنار گذاشتم و خواستم دوباره بخوابم...
بين خواب و بيداري بودم. انگار روحم بيدار بود و جسمم خواب. روحم مي خواست جسمم رو بيدار كنه تا از اين برزخ احمقانه در بيام نمي تونست. با تمام وجود تقلاي تك تك سلولهامو براي بيدار كردن جسمم حس مي كردم. نمي تونستم بيدار شم. نمي تونستم وارد مرحله خواب عميق شم. انگار بين خواب و بيداري دست و پا مي زدم. نمي دونم چقدر اين حالت طول كشيد اما بالاخره وقتي تونستم بيدار شم از خستگي خيس عرق بودم. هول كرده بودم. ترسيده بودم. مبايل شوهري رو گرفتم و بهش كفتم ترسيدم. ازم پرسيد مي خواي برگردم خونه؟؟؟ جوابم منفي بود..
از جام بلند شدم. شب ماشين لباسشويي رو تنظيم كرده بودم كه ساعت 6 صبح رخت ها شسته شده باشه. رخت هاي شسته شده رو پهن كردم روي بند رخت. پرده آشپزخونه رو زدم كنار و اجازه دادم اولين اشعه هاي روز سرك بكشه توي خونه. يك ليوان شير براي خودم ريختم و با بيسكوييت سبوس جو و شهد انگور از خودم پذيرايي كردم!!! ساعت 7 دوباره برگشتم به تخت خواب. چشمام گرم شد و اين بار يك ساعت راحت خوابيدم!!
از خواب كه بلند شدم تا همين الان به اين اميدم كه كارم تموم شه، برم خونه، شام شبم رو بار بزارم و بپرم توي رخت خواب و جبران بدخوابي ديشب رو بكنم!!!!!!
پی نوشت ۱: تا حالا این حالت برای هیچ کدومتون پیش اومده؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:37  توسط ایرن
|
بالاخره تونستم یک شب تنهای تنها! توی خونمون بخوابم!
پی نوشت ۱: اگرچه این تجربه رو آسان به دست نیاوردم
اما الان به خودم افتخار می کنم
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:2  توسط ایرن
|
چند شب قبل با شوهری رفتیم سینما آزادی فیلم کتاب قانون.
تا شروع فیلم (به علت رزرو تلفنی نزدیک ۱ ساعت زودتر رسیده بودیم) در محدوده خیابان وزرا قدم زدیم و کیت کت میل فرمودیم و از مغازه های عطرفروشی و لوازم آرایش فروشی دیدن کردیم و هی به ما خوش گذشت. یه رستوران خوشگل هم پیدا کردیم که تا حالا نرفتیم اما از اونجایی که شبیه کافه های ایتالیا بود تصمیم گرفتیم که برای سالگرد آشناییمون تشریف ببریم اونجا. از اونجایی که تایم وروود ما در محله وزرا متقارن بود با ساعت پخش "مجموعه جذاب! دلنوازان" لذا وارد هر مغازه ای که می شدیم (اکثرا تلویزیون داشتن!) من شوهری رو مجبور می کردم که در مغازه بگردد و خودم مشغول فیلم دیدن می شدم! شوهری ما هم که اهل این جور زرنگ بازی ها نیست توی هر مغازه ای مجبور می شد یه تیکه چیز بخره تا زنش بتونه ۵ دقیقه فیلم ببینه و خودش هم آسایش وجدان داشته باشه! (وقتی دلنوازان تموم شد ما صاحب یک عدد جعبه بازی و یک عدد مام آدیداس! ۲ بسته شکلات و ۱ بطری آب معدنی بودیم
)
اما فیلم کتاب قانون: این فیلم در بهترین سالن نمایش سینما آزادی نمایش داده می شه و من به شخصه مدت ها بود از دیدن یک فیلم ایرانی این قدر لذت نبرده بودم. هرچند من دید حرفه ای به فیلم ندارم اما به عنوان یک بیننده آماتور، این فیلم به نظرم بسیار خوش ساخت اومد و از جمله معدود فیلم هایی بود که من اصلا ساعتم رو نگاه نکردم و آخر فیلم دعا میکردم که کاش این فیلم ادامه داشت. بازی پرویز پرستویی مثل همیشه کم نقص بود و پارتنر خانم ایشون نیز از عهده نقششون به خوبی بر اومده بودن و در مجموع دیدنش رو حتما بهتون پیشنهاد می کنم.
القصه پس از اتمام فیلم و بازگشت به منزل با جعبه بازی جدیدمون یک دست منچ تپل بازی کردیم و بسی از با هم بودن لذت بردیم. خلاصه هم یه فیلم بسیار قشنگ دیدیم و هم یه شب خوب رو با هم گذروندیم و هم صاحب کلی چیزای جدید شدیم!
پی نوشت ۱: به قول رها: باشد که از این شب ها باشد برای همه ما، آنهم به وفور!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:21  توسط ایرن
|
7/7/1377 با دوستاي دبيرستاني قرار گذاشتيم كه 8/8/ 1388 دور هم جمع شيم. ايدش از من بود كه اونم يه تقليد كودكانه پس از ديدن فيلم ضيافت و جو گير شدن به سبب آن بود!
اون موقع من و خيلي هاي ديگه مثل من! فكر مي كردن 10 سال بعد زندگيشون از اين رو به اون رو شده. من خودم رو تصور مي كردم كه دست 2 تا بچه كوچيك شيطون توي دستمه و شوهرم منو مي رسونه پيش دوستام و من اون موقع با دو تا بچه در حال خوندن دكترام. (دوران نوجوونيم عالمي داره ها!) اما ديروز وقتي دور هم جمع شديم و برگشتيم به اون روزها هممون فكر مي كرديم انگار از اون روزها فقط چند روز گذشته و انگار ما هيچ وقت از هم جدا نبوديم و انگار اصلا توي اين 10 سال اتفاق مهمي توي زندگي هيچ كدوم از ما نيافتاده!
اگرچه دنياي بزرگسالي بيرون منتظرمون ايستاده بود اما هيچ كدوممون نمي خواستيم باور كنيم كه ديگه از اون دخترهاي 16 ساله خبري نيست و مثلا زهرا با شكمي كه شبيه توپ بسكتبال شده بود 2 هفته ديگه بچش داره دنيا مياد و به قول خودش با اينكه پا به ماه بوده پا شده و اومده!!
نه فقط زهرا كه هممون مي خواستيم بزرگسالي رو فراموش كنيم و دل خوش كرده بوديم به تعريف هاي خاطرات شيرين دبيرستاني. هممون بدون استثنا حاضر بوديم كه چند سال از عمرمون رو بديم و چند روز برگرديم به روزهاي خوش دبيرستان. بچه ها هر كدوم رو كه نگاه مي كردي يه جورايي عوض شده بودن:
- الهه كه به خل خل بازي شهره عام و خاص بود با پرادوي سفيد و يه تيپ درست و حسابي چقدر عوض شده بود و با اين حال انگار هيچ فرقي با اون دختر حواس پرت لوده قديم نديما نداشت!
- نعيمه كه عصر همون روز عقدش بود و مثل هميشه با بي خيالي بلند شده بود اومده بود پيش ما و مشغول بگو و بخند بود!
- مريم كه انگار خط زمان از روش نگذشته و فقط روح يه دختر بچه شيطون وارد يه جسم 26 ساله شده!
- سلمه با روحيه اي كاملا متفاوت با مدرسه!
- مريم كاف كه تا همين 3 ماه پيشم چادري بود و حالا با موهاي عروسكي كوتاه فشني هيچ شباهني به مريمي كه من مي شناختم نداشت!
- زينب كه هيچ فرقي نكرده بود نه ظاهرا و نه باطننا!
- نقي كه انگار درجه شيطنتش از 100 به صفر رسيده و واقعا باورم نمي شد از اون روحيه و از اون شيطنت هيچ چيزي نمونده باشه!
و بقيه بچه ها همين طور و هر يك به نوعي جذاب بودن تا دوباره از نو بشناسيشون!
اين مراسم شكوهمند، در باغ موزه هنر واقع در خيابان پروفسور حسابي فرشته برگزار شد كه بسيار زيبا بود. صبحانه اش عالي بود و محيطش براي قرار مداراي اينطوري بي نظير بود. (يه قرار وبلاگي تا هوا زياد سرد نشده بزاريم اينجا!)
پي نوشت 1: قرار بعدي شد 9/9/1399!!!! يعني اون موقع وضعيت ما چطوري خواهد بود؟؟؟؟؟؟ اميدوارم بهترينها براي هممون در پيش باشه..
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 12:15  توسط ایرن
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:5  توسط ایرن
|