این روزها....
- رفتم سر کار جدید. تقریبا ۲ ساعت تو راهم تا برسم به محل کارم. این کارفرمای جدید یه مهندس شوته که فکر میکنه به جای کارمند بنده زرخرید اورده!! محل کارمون هنوز آماده نشده و اونجا دارن بنایی میکنند ولی میگه پاشید بیاید سر کار!! امروزم خودش با یه همکارش اومده بودن و توی یه محله بسته مثل اونجا کتونی و شلوار جین پوشیده بودن و سیگار میکشیدن و با ما میخواستن بگن و بخندن! خیر سرشون میخوان مطالعات اجتماعییییییییییییی انجام بدن! خلاصه اش که درد کار فول تایم با این فاصله از خونمون کم بود که باید کارفرمای این شکلی رو هم تحمل کنیمممممممممممم!
- خونم یادآور صحنه هایی از جنگ جهانیه. اصللنم حوصله جمع و جور ندارم. شوهری از خدا خواسته فقط میره و میاد و به ریخت و پاش ها اضافه میکنه! خدا رو شکر خونه ما مار نداره!!!! وگرنه نمیدونم تا حالا چند دفعه کار شوهری از مارگزیدگی به بیمارستان کشیده شده بود!
- ببینید کلافه ام. چقدر این واژه برام جالبه. کلافه یعنی کسی که مثل یک کلاف تو خودش گره خورده؟؟؟ آره سارویکیجا جان؟؟؟ همینه معنیش؟؟ اگه همینه و براش دنبال یک نمونه میگردید اینجانب حی و حاضر در خدمتم. یک کلافه واقعییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
- من قبلنا (این قبلنا که میگم همین چند ماه پیش بودا) عاشق بچه بودم. قبل از ازدواج آرزوم این بود که تا ازدواج کردم بچه دار بشم. اما الان میبینم اصلا نه آمادگیش رو دارم و نه حوصله شو.....خیلی عجیبه برای خودم...
- سالگرد ازدواجم نزدیکه. یک پست راجع بهش خواهم نوشت. به زودی. همین!
